ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



تفاوت فرهنگی

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۵۶ ق.ظ

جو خانواده و خونه ی محسن با جو خانواده ی ما خیلی فرق میکنه. ما از بچگی عادت کردیم مثلا به بابا مامانمون بگیم "شما" ولی اونا همچین چیزی رو ندارن. من و نیره از بچگی از مامان شنیدیم که بلند خندیدن برای دختر خوب نیست! کلا نباید زیاد خندید و البته مهم تر اینه که اصلا نباید بلند خندید!

ولی محسن شون اصلا اینطوری نیستند. خواهرش و مامانش همیشه تو خونه بلند بلند میخندند. تو خونه که خب هیچی تو خیابون و کلا همه جا همین طوری اند!

مثلا یه بار باهاشون رفته بودم تهران بعد تو راه تو جاده یه تیکه آکاسیو رفت زیر ماشین و لوله اگزوز سوراخ شد! باباش زنگ زد امداد خودرو و یک ماشین با یک راننده ی نسبتا جوون اومد و ماشین پدرشوهرم رو با زنجیر کشید بالا و در حالت شیب (!) ما رو تا تعمیر گاه برد! اگه مامان من تو این شرایط بود به قدری جوش میزد و صلوات میفرستاد و نذر میکرد که همه حس در شرف ِ اعدام شدن ِ من بهشون دست بده!!! ولی مادرشوهرم چیکار کرد؟؟! از اول تا آخرش یک بند با خواهرشوهرم داشتند میخندیدن!!! من خودم با خندیدن مشکلی ندارم ولی واقعا دیگه اون موقعیت چیز خنده داری وجود نداشت!!

یا اینکه ما تو خانواده مون به هیچ وجه ، تاکید میکنم به هیچ وجه ، راجع به مسائل عشقی و فراتر از اون (!) صحبتی به میون نمیاریم!! این یک خط قرمز خیلی خیلی رسمیه!!! همه دوست داشتنشون رو باید با عمل نشون بدن نه با حرف و رفتار های جلف(!) . ولی تو خونه ی اونا اصلا اینطوری نیست! خیلی خیلی راحت راجع به این مسائل صحبت میکنند. مامان و باباش خیلی راحت قربون صدقه ی هم میرن و حتی تر اینکه خیلی راحت راجع به مسائل جـ.ـنسی هم صحبت میکنند !

اون اوایل یه بار محسن چند تا سند رو گم کرده بود. بعد اومد خونه ما و با بابا داشتند صحبت میکردند. بابا بهش گفت چی شد که گم شد و اینا ، اون هم خیلی راحت گفت : من اصلا قبلا چیزی گم نمیکردم الان اینا همه تاثیرات نفیسه جان و عشق و عاشقیه!! بابای من بلافاصله گفت : "بله؟؟؟؟!" اون هم اصلا کم نیورد و دوباره حرفشو تکرار کرد!! بابا هم دیگه هیچی نگفت! حالا اینکه چقدررر من اونجا خجالت کشیدم بماند ، محسن بعدش تعجب کرده بود که چرا بابا اینطوری برخورد کرده!

برا من اون اوایل این جو خونه ی اوتا خیلی جالب بود. یک جورهایی من رو از قید و بندهایی که همیشه مسخره میدونستم نجات میداد. یه مدل آزادی محسوب میشد برام. ولی بعدش فهمیدم نه نمیشه! من درسته که همیشه از این قید و بندها شکایت داشتم ولی اینطوری بزرگ شدم. با همین محدودیت ها. حالا اگر محیط و خودم هم بخوایم باز هم ذهنم این اجازه رو بهم نمیده. یه جور شرم و خجالتی هست که نمیذاره من خودم رو با اون محیط وفق بدم.

مثلا یه شب محسن اومده بود دنبال من که بریم بیرون ، بعد من سر یه قضیه ای که الان یادم نیست از دستش شاکی بودم. هرچی هم تلاش کرد اصلا بهش محل ندادم. رفتیم خونه شون و همه دور هم نشسته بودن. (همه یعنی مامان باباش ، خواهر و برادر مجردش و برادر و زن برادرش!) بعد مامانش برگشت گفت " محسن لبت چی شده؟" لبش سفیدک زده بود. اون هم یک دستی به لبش کشید و بعد نه گذاشت نه برداشت ، خیلی جدی رو کرد به من گفت : "نفیسه صد بار بهت گفتم وقتی لبم رو بوس میکنی بعد یادم بنداز تمیز کنمش! اینطوری آبرو ریزی نشه!!!" یعنی همشون منفجر شده بودن از خنده! منم از خجالت آب شدم رفتم تو زمین!! خیلی پررو بود! من اصلا بهش نگاه هم نکرده بودم!! :)))

تازه آخر شب هم داشت میوه میخورد گفت : این میوه ها خیلی شیرین اند. بعد باباش گفت " نه نفیسه لب های تو رو بوس کرده ، لبت شیرین شده ، میوه ها شیرین نیستن!!!" :| :))

و از این دست خاطرات بسیار زیاده!

ذهن من گاهی اوقات اصلا نمیتونه این حجم از آبرو بری رو درک کنه! برام خیلی سنگینه! خانواده ی من خیلی سنتی بودند. بعد از این جریانات فهمیدم که نمیشه به این راحتی ها فرهنگ ها رو عوض کرد. حتی اگه اون فرهنگ جانشین از نظر ما خیلی بهتر از فرهنگ قبلی باشه بازهم عوض کردنش کار زمان بر و دشواری ه.

موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۹۴/۱۰/۰۸
Elanor :)

نظرات  (۳۲)

۰۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۰۷ ♫ شباهنگ
همممم. فرزندم! هیچ وقت به این قضیه به عنوان یه مشکل بغرنج نگاه نکن
صرفاً یه تفاوته
همین.

تا کامنتی دیگر بدرود.
پاسخ:
نه به شکل مشکل بهش نگاه نمیکنم!

فقط میگم نمیشه فرهنگ ها رو عوض کرد هرچند خودمون بخوایم :)
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۷ رگـ ـهــا
ممنون خانم الانور ! چه نکات مهمی رو بهش اشاره کردین .
ما از تجربیات شما نهایت ِ استفاده رو میکنیم نوت برمیداریم حتی !! :)) 

پاسخ:
برو از خدا بترس بچه :|
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۵۱ آبجی خانوم
نگووووو
بنظر من که خیلی خوب کنار اومده
من جای شما بودم ، در مرحله اول نیم سکته و در مرحله دوم سکته تمام رو زده و بودم و فاتحه :|
پاسخ:
چی؟ در مقوله لب؟؟ :))))
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۱:۵۲ آبجی خانوم
راستی
سلام
عیدت مبارک عروس خانم :)
پاسخ:
سلام و مچککرم!

^_^
خخخ
چقدر آقاتون اینا باحالن
اگه دختر نبودیم دیگه خجالتم نبود
نه نمیشه
اونوخ دیگه خونواده شوهر نداشتیم
عه نمیدونم اصن
خخخ
پاسخ:
:))))
آره کیمیا جون منم فک میکنم برا پسرا راحتره :دی
این مشکل خیلی خانواده هاس ،من هم دقیقا همین مشکلو داشتم و مرتب به همسرم تذکر میدادم،کم کم اعتراض جواب میده و همسرتون پی خواهد برد، نگرانی نداره
پاسخ:
نه من اونقدرا برام سخت نیست. ولی خب بعضی اوقات واقعا خجالت میکشم برا رفتارهاش :دی
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۱:۰۰ پلڪــــ شیشـہ اے
سلام بانو الانور. برام جالب بود که شما و همشهریاتون به یونولیت می گید آکاسیا ;-). منم از این مدل تجربه ها روداشتم آدم نمی دونه چه واکنشی باید نشون بده. دو روزی مهمون شهرتون بودیم، همشهریاتون از این نظر کلی خجالت مون دادن. سر سفره غذا بود، مونده بودم بخندم یا گریه کنم از خجالت.
پاسخ:
سلام عزیزم :)
آکاسیا نه ! آکاسیو! :دی
مگه بقیه اینو نمیگن؟؟؟ :)))

همچین آدمایی هسدیم ما ! :دی

خب میگفتی هم رو میدیدیم خب! :)
خب تو به همسرت تا حالا راجع به این موضوع چیزی گفتی؟ خیلی راحت می تونی ازش خواهش کنی که جلوی خانواده ی تو اینجور چیزا رو رعایت کنه .
به قول خودت نمیشه اینکار زمان بره اما اگه با هم همدلی کنید میتونی درستش کنی :)
زندگیت عشقولی :) ^_^
پاسخ:
چرا اون متوجه شده که تو خونه ما نباید اینطوری رفتار کنه ولی تو خونه خودشون دیگه خیلی راحته کماکان!! :)))

مرسی :)
من منتظرم یه سری کامنت با مقوله "برین مشاوره شما با هم بدبخت میشین" یا "طلاق بگیر بدبخت شدی" دریافت کنی:/
خودمم هیچ نظری ندارم، این مسایل واسه سن من زوده!:دی
پاسخ:
:))))))))))))))))
ینی لایک سارا !!! :)))
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۲:۴۲ ساکن اتاق آبی
ها میفمم چی میگی..
اما میشه بمرور هر دو طرف منعطف بشن 
بعدم کلی باس از دستشون بخندی که =))))
پاسخ:
آره خنده داره واقعا ! :))
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۳:۰۱ تیکآ پرنده شمالی
مادر درک میکنم  اینطور وقتا خعلی سخته... من معتاد شدنو پیشنهاد میدم مواد اعلا هم دارم :)
پاسخ:
:|

سارا ! بفرما ! :دی

:))
خب تفاوت فرهنگی همینه که همش ازش میگن ولی خب اگه یه مقدار هماهنگ باشین یعنی تو یه قدم بری جلو اون یه قدم مشکلی پیش نمیاد البته زیادم حساس شدن و زوم کردنش روش لازم نیس. ولی خب شما دوتا بعنوان یه خونواده ی مستقل میتونین اصول خودتون رو داشته باشین :)
پاسخ:
بله همینطوره!

مثلا مطمئنا من اگه دختر داشته باشم بهش میگم کار عمه اش اصلا جالب نیست و خوب نیست دختر انقد بلند در مکانهای عمومی قهقهه بزنه!! :))
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۴:۱۸ رگـ ـهــا
آکاسیووووو ؟؟؟؟ :)) 
عه ! من نمیدونستم دقیقا چی رفته زیر ماشین الان توو کامنتا فهمیدم :د
پاسخ:
http://iranfoam.blogsky.com/1393/02/17/post-12

یه جوری رفتار کردید من واقعا فک کردم از مریخ اومدم خب!!!

:))
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۴:۵۸ ♫ شباهنگ
ما نیز می‌گوییم یونولیت
من اصن این آکاچی چی رو نشنیده بودم تا حالا
پاسخ:
رجوع میدیم شما رو به کامنت بالایی!!

+کامنت آخر خصوصی اون شبم نیومد؟؟
۰۸ دی ۹۴ ، ۱۶:۲۷ پلڪــــ شیشـہ اے
شنبه و یکشنبه اونجا بودیم اون هفته، یکشنبه رو طرفای میدون مادر بودیم، شنبه رو سمت شهرک و دانشگاه. راستی شب موقع برگشت از دور دانشگاهتون رو هم دیدم. چه قدر از شهر دوره
پاسخ:
:دی
کدوم دانشگاه؟ پردیس رو دیدین یا اونی که سمت پلیس راهه؟
الله اکبرررررر الله اکبرررر
خانواده ما باز و روشن هست اما نه انقد
شما چه طور با هم آشنا شدید؟فامیل بودید؟

پاسخ:
:دی
البته اینکه میگم اینطوری ان نه اینکه فک کنید مثلا جلو نامحرم اپن هستن ها نه!!
من خواهر شوهرم هم چادری ه.

نه باباش با بابای من دوست بودند(دوست صمیمی نه البته!) ، مامانش هم مسئول آموزش دانشکده پرستاری بود. مراقب امتحانامون بود! :دی
چه خانواده باحالی داره محسن شون :))
چند سال صبر کن بعد ببین چطور به جو خونواده اشون عادت می کنی باور کن:دی آدم با راحت بودن شابد اولش یه کم خجالت بکشه و اینا ولی کم کم عادت می کنه چون قرار نیست قید و قانون و اصولی رو هی به خودش یادآوری کنه که رعایت کنه، اصولا ررررراحته دیگه:)))
پاسخ:
:))

آره عادت میکنی. اول ها برام سختتر بود الان راحتتر شده ولی خب بازم سختمه! :دی

+مثلا اون روز محسن از تهران اومد بعد اومد خونه ما. جلو مامان و بابام. با اونا روبوسی کرد من اصن جلو نرفتم که باهام روبوسی نکنه! :دی بعدا گفت نمیخواستم روبوسی کنم میدونستم معذب میشی! :| :دی
در حالیکه خب تو خونه خودشون خیلی راحته :دی
عین این اتفاق یدک کشیدن برای ما هم افتاده و ما خیلی خندیدیم، یعنی اگر نمی خندیدیم بنظرم قضیه برای همیشه یه خاطره تلخ و عذاب آور می شد اما ما کلی خندیدیم و از همون خاطره ساختیم:)
بنظرم بهتره به جای مقایسه سعی کنی با هردوش هماهنگ بشی و براشون گنجایش داشته باشی و برای زندگی خودت یه شیوه متعادل برگزینی(چقدر نصیحت طوری شد:)
پاسخ:
آره کاملا موافقم. منم همینکار رو میکنم. خب اولش سخته. یعنی زمان بره :)
۰۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۳ تیکآ پرنده شمالی
من سارا نیستم... یادگار جوانیم!!؛ تیکا اسم وب ساراست؟ اگه هست برم اسم عوض کنم
پاسخ:
سارا کیه دیگه فرزندم؟
ما یه توکا داریم...
سلام..
خانواده ما هم دقیقا مثل خانواده شما..به شدت شبیه به هم هستن...
ولی این رو همه میدونن که هر خونه و خانواده ای یه فرهنگ خاصی داره...
من بر این معتقدم که هرکس باید با همون فرهنگ و تربیتی که باهاش خو گرفته (و میدونه درسته) رفتار کنه..
و امان از این تفاوت فرهنگی :|

و درضمن ارادتمند نفیسه خانوم هم هستیم و چراغ خاموش میخونمت همیشه :)
پاسخ:
سلام :)
البته من زیاد فرهنگ خانواده خودمو قبول ندارم. بنظرم باید کمی راحتتر برخورد کرد! ولی نه اونفد رااااحت :)

بنده مخلصم!!! :)))
به قول معروف شما از این ور بوم افتادین خانواده همسر از اون ور! 
تعادل تو هیچ کدوم از این دو طرف که تغریف کردی دیده نمیشه.
پاسخ:
چی بگم واللا :|
۰۹ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۱ پلڪــــ شیشـہ اے
همسرم دانشگاه نزدیک پلیس راه رو بهم نشون داد و گفت این علوم پزشکیه.
پاسخ:
آها! آره الان اونجاست ولی خب قراره برن پردیس.

البته من که بیمارستانم یک ساله. دانشگاه نیستم :)
۱۱ دی ۹۴ ، ۰۰:۴۱ رگـ ـهــا
نه بابا راحت باش ! :دی 
من خودم به اینا میگم " چیز سفت ها که ریز ریز میشن " :))) !!
پاسخ:
:))))
الانور البته قبول کن که خونواده شما هم دیگه زیادی رسمی با هم برخورد میکنن ها .
ابراز کلامی عشق و قربون صدقه هم رفتن زن مرد که تو خونه اتفاقا واسه سلامت روانی همه مفیده که :)
پاسخ:
آره من قبول دارم . میگم که خودم هم دوست ندارم این فرهنگو ولی خب اون رو هم دوست ندارم!! :))
واااای نفیسه مردم از خنده :))
خیلی باحالن اقوامِ شوی :))
اتفاقا خیلی هیجان انگیزه این تفاوت ها من که خیلی دوست میدارم :)
پاسخ:
:))))
به به! ملیح جان ِ ما اینجاست ^_^
این تفاوت ها وحشتناکه... عروسمون توی خونه جلو بابا داداشش روسری و لباس پوشیده و تیره استفاده می کرد یعنی در این حد خشک بودن...
داداشم بار اومده توی خونواده ای با لباس های اساسی راحت و رنگی و شنگول... 
اوایل ازدواجشون درگیری شدیدی داشتند چون داداش خوشش نمی اومد خانمش طبق عادت خونه پدریش لباس پوشیده و تیره استفاده کنه... 
الان دیگه برای عروسمون کم و بیش عادی شده هر چند هنوزم وقتی میاد خونه ما اگر جلو داداش با تاپ شلوارک باشیم نیم من خلق می فروشه بهمون که جلو شوهرش پوشیده نیستیم!!! 
پاسخ:
روسری؟؟؟؟؟؟؟؟
:))))

نه دیگه تو رو خدا !

ولی خب منم شلوارک رو نمیپسندم. شلوار پاچه کوتاه مثلا ! :دی این خوبه! دوست دارم! تاپ رو هم نمیپسندم!! نیم آستین! :دی
البته خواهر شوهر من هم تاپ شلوارک میپوشه گاهی. ولی خب برا من مهم نیست! :دی
این تفاوت ها گاهی جذابن و گاهی عجیب..گاهی هم آزاردهنده...

راستش چیزهایی که در فرهنگ خانواده محسن هست رو شاید منم نمیپسندم ولی مهم اینه تو در تربیت بچه هات نکات مثبت فرهنگ خودت و خانواده ی شوهرت رو به کار ببری :))
پاسخ:
آره نگار! باید همینطوری باشه. متعادل! :دی
فرهنگ های متفاوت وقتی با هم برخورد میکنند تلاقیشون برون داد خوبی داره یعنی میشه نکات مثبت همدیگر رو جذب کنند. اتفاقا اینکه همین فرهنگ خندیدن را وارد فرهنگ بعضا رسمی کنیم بد نیست. مثلا در موقعیت های بحرانی میشه از بحران قضیه کم کرد! با همین روحیه.
پاسخ:
آره من اینشونو خیلی دوست دارم! :دی
همسرت پزشکه یا علوم سیاسی میخونه؟
+من یکساله رو مخ خانوادمم بذارن ول کنم پزشکیو برم علوم انسانی ادامه بدم.
ببرم با اجازه کپی کنم این مطلبو بدم بگم ببینید بیا این نمونه زن و شوهر که شوهر علوم انسانی خوانده! همسر رشته دیگر و مشکلی هم ندارند انشا الله البته. 
پاسخ:
بله خودم پزشکی میخونم همسرم سیاسی
:)

حیف نیست؟
"حیف نیست؟"
......
با خانواده من نسبتی چیزی ندارید :) این جمله شاه بیت کلام پدر و مادرم هست :/
پاسخ:
شما ترم چندین؟

من برا خوبی و گل و بلبل بودن پزشکی عرض نکردم. برا زحمت ها و خون دل هایی که در طی این 7 ترم کشیدم و خوردم عرض کردم! حیفه واقعا اون همه زحمت که دود شه بره هوا
فرزندم شما شهرام شب پره گوش بده قمیشی برات خوب نیس!
پاسخ:
:))
خداییش این دوستمون راست میگه شبپره ساعت دو شب هم وقتی از soundcloud گوش میدم اعضای بدنم روی همون تخت میره رو ویبره. ولی خب قمیشی بعدش میاد داغونمون میکنه
له له داغون داغوناااا. به قول آقوی همساده.
پاسخ:
:)) ولی دوست دارم صداشو :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">