ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

همه چیز آماده است. گرد کنار پنجره ها و بالای تخت را گرفته ام. ملحفه ها را تا زده ام. ظرف های اضافه را جمع کرده ام و وضعیت آشپزخانه را از زندگی دو نفره به یک زندگی یک نفره مبدل ساخته ام. قفسه های یخچال را شسته ام. چند وعده غذا فریز کرده ام. و پرده ها را هم کشیده ام...

یادداشت هایی چسبانده ام به آیینه ها و یخچال... گل هایی که خریده بودم و حال دیگری رمقی ندارند را با بی رحمی ریخته ام بیرون. لباس های چرک ماشین لباسشویی را شسته ام و تا زده ام و در کشو ها گذاشته ام و حتی با قاب عکس ها و پنجره ها و عروسک هایم خداحافظی کرده ام...

چمدانم را بسته ام و آماده ام برای یک ترک ِ با شکوه!

میدانید؟ بادکنک هایی که خریده بودم و آویزان کرده بودم بالای در خانه... آن که قرمز رنگ بود... نیمه های دیشب ترکید... خواب بودم... از خواب پریدم و دیدم که ترکیده... ناقوس ِ رفتن بود صدای ترکیدنش...

این خانه زین پس برای ماه ها مرا کم خواهم داشت... و صدای یک زن را که صبح ها بگوید : "پاشو دیگه دیرت شد" و بگوید "مراقب خودت باش..." صدای یک زن را که بگوید : " شام فسنجون پختم... چایی بعد شام؟" ... و صدای یک زن را که بگوید : "دوسِت دارم"...

۱۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۱:۳۳
Elanor :)

بعد از روزها و ماه ها تلاش شبانه روزی برای هماهنگی یک دیدار دوستانه با فاطمه (رگها) و ریحانه سادات (روایت های یک زندگی) بالاخره امروز پیروزی حاصل شد :دی

مبدا قرار امامزاده صالح بود. قرارمون ساعت 11 بود ولی فاطمه ساعت 10 و10 دقیقه پیام داد که رسیده :| و پت و مت بازی های سه نفره ی ما از همین لحظه کلید خورد ! :|

من ساعت 11  خرده ای بعد از اینکه اوتوبوس تمام کوچه پس کوچه های فرمانیه و نیاوران و لواسانی رو هفت تا دور زد رسیدم و فاطمه رو جلو در امامزاده شکار کردم! :دی (اون ولی منو نشناخت! :دی خواستم بگم من خیلی نابغه ام ! :دی) بعد رفتیم نشستیم روبروی هم و هی گفتیم "دیگه چه خبر؟؟! " :)) :| خداییش خیلی سخته آدم برا اولین بار یک آدم مجازی رو ببینه! :دی (البته این اولش بود بعد دیگه کار به جاهای باریک کشید! البته هنوزم ادامه داره!! چون الان که دارم اینا رو مینویسه این دوتا نشستن دارن نگاه میکنن کلمه به کلمه من چی بلغور میکنم!!! :)) )

بعد ریحانه اومد و ما یه کم تریپ بچه مثبت و اینا نشستیم و بهم چشم دوختیم و گفتیم کجا بریم؟! بریم بستنی قیفی بخوریم ! (البته من قول داده بودم برا اینا کیک شکلاتی درست کنم که خب نشد و مجبوووووووووووووور شدم به این دوتا بستنی بدم!! :| )

ایناهاش! :دی




بعد رفتیم نماز بخونیم!! :))) بعد این دختره (فاطمه رو میگم!! :)) ) وضو نداشت! ینی انقد پت و مت بودیم! :دی

اینجا ما خیلی مسلمون بودیم! خانم فاطمه هم مهر دستشه که ثابت کنه نماز خونده!! فک نکنین رفته بوده جای دیگه!! :))




بعدش رفتیم ناهار بخوریم! جای شما خالی یک جای خزی بود که بیا و ببین! ینی مثلا خیر سرش تجریش بودا ! اییییییششششششششششش! مامانش اینا !! :)) :| این دوتا دوغ سفارش بودن که گرم بود! بعد ما به یارو گفتیم بیا اینا رو عوض کن اونم یه امیر حسن نامی رو صدا کرد که بیاد و اینا رو عوض کنه! اونم نیومد! بعد من داد زدم آقا بیا اینا رو عوض کن اینا دااااااغن! :| وای مگه میشه؟؟؟؟ مگه داریم؟؟! :| فاطمه میگه نعلبکی بیار میخوایم فوت کنیم! ای خدا ! انقد خندیدم دارم میترکم دیگه! :)) خلاصه دوغ سرد هم نداشت فاطمه که از مواضعش کوتاه اومد و نوشابه خورد ولی ریحانه چون رفته بود کلاس طب سنتی اصلا مواضع غصب شده توسط امیرحسن رو ول نکرد و به جنگ با دشمن خونخوار ادامه داد و دوغ داااغ رو خورد!!1 :)) :|



خب حالا چیکار کنیم؟؟ حالا بریم تو مترو بشینیم و حرف بزنیم! :| وای باورم نمیشه!! :))) ریحانه میگه بریم باید کارت بزنیم! شما که نمیخواین سوار مترو شین! (من میخواستم با اوتوبوس برم و فاطمه با بی آر تی! ) گفتیم حالا بریم یه چی میشه دیگه! رسیدیم اون جلو من گفتم چادرمو دربیارم بشینیم همین وسط روش حرف بزنیم آیا؟؟! :| فاطمه گفت نه جهنم و ضرر بریم کارت بزنیم! :| بعد رفتیم تو مترو واستاده بود من گفتم بدو بریم برسیم!!!! مگه میشه خدا؟؟! انگار پروازمون به نیویورک در حال رفتن بود و این مترو آخری بود که رو کره زمین وجود داشت!! فاطمه با تمام توان با کوله اش داشت میدوید! ما هم دنبالش! من حتی اون وسطا میگفتم بگیرش نره!!! :| بعد خلاصه نشستیم و حالا کجا بریم؟؟؟!




من گفتم بریم خط عوض کنیم بریم خونه ما !!! چرا اینکارو کریدم واقعا؟؟ ینی فک کنید از تجریش رفتیم شهید بهشتی پیاده شدیم و رفتیم سوار مترو قائم شدیم رفتیم قائم!! مگه میشه خب؟؟ :|

بعد حالا رسیدیم مترو قائم تا خونه ما همش سربالایی!! ریحانه دیگه نشسته بود میگفت این بیابون کجاست شما خونه خریدین؟؟! فاطمه هم میگفت اینجا گرگ و شیر نداره ما رو بخوره؟؟! یکی نیس بگه با اینکارایی که شما کردین حیوون وحشی شما رو ببینه فرار میکنه خب مسلمون!! کوتاه بیا تو رو خدا !! :)) (یکی نیس تشکر کنه دارم از میانبر میبرمشون!! :)) )

اینجا دیگه نزدیک خونه ماست! اینا رو دیگه با کاردک نمیشد جع کرد! ساعت 3 ظهر میگفتن خوبه ما اهواز نیستیم الان!! خوبه شهرک قائم تو اهواز نیست حتی!!! :)) ریحانه دیگه داره اینجا خون گریه میکنه!!!
این عینک آفتابی منم داستانها داره!




خلاصه که رسیدیم! اینم تو آسانسور!! :)))




حالا هم از وقتی اومدن همش دارن میگن آب بده بعدش هم سر دستشویی با هم دعوا میکنن!!! دیگه عکس دستشویی رو نمیذارم خدایی!!! مردم از خنده به خدا ! بچه ها تو رو خدا منو آنفالو نکنید! من گول این دوتا رو خوردم! من عاقل تر از این حرفام!! :))) :|

۲۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۸:۱۲
Elanor :)

امروز یک هفته است که تعطیل شدم و اومدم تهران. تا اول مرداد تعطیلم! خودم میدونم خیلی زیاده و منو این همه تعطیلی محاله! ولی خب دیگه شما به روم نیارین!

خداییش این یک هفته اصلا شبیه یک هفففففففففففففته نبود! مثلا دو روز براش کفایت میکنه! چقد زود میگذره روزها ! :|

شب عید فطر رفتیم برج میلاد برنامه دعوت. مهدی یغمایی اجرا داشت . خیلی خوش گذشت جای دوستان خالی :دی شب بعدش هم رفتیم شهربازی ارم ! انقدددددر جیغ کشیدم که فرداش هم گلوم درد میکرد! این محسن ِ ترسو نیومد سوار خیلی از وسیله ها بشیم. خودم تنها رفتم ! اونم از پایین فیلم میگرفت ! الانم هی میشینه اون فیلما رو نگاه میکنه هی من جیغ میکشم این هر هر و چه بسا هار هار میخنده ! :|

دو سه روزی هم مهمون داشتیم. مامانش اینا اومده بودن . منم که خیلی عروس خوبی هستم دیگه حسابی سرم شلوغ بود.

چون خیلی دوستان هم پیگیر لپتاپ بودن باید بگم که هنوز نخریدمش. ولی خب دیگه قصدم 100% ایه! حالا روز تولدش که باز کرد عکسشو حتما میذارم :دی

همین دیگه. ملالی نیست جز دوری شما :دی

۱۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۱۲:۱۷
Elanor :)

از قدیم گفتن امان از بی پولی! ... حالا اینکه از قدیم نگفتن مهم نیست. مهم اینه که امان از بی پولی به واقع! :|

چند وقته محسن به صرافت افتاده برا خودش یه لپ تاپ بخره. ولی خب خرده فرمایشات ِ بی شائبه ی بنده این مجال رو نمیده بهش. ( خیلی هم من زن زندگی ام! خیلی هم از نون خالی چلو بوقلمون تحویل میدم! واللا ! :| :)))

خلاصه اینکه به سرم زد برا تولدش براش لپ تاپ بخرم! (یکی نیست بگه بشین سرجات! تو رو چه به این سورپرایز کردنهای میلیونی! ) تولدش 6ام مرداده. بعد هرجور حساب کتاب میکنم و خودمو با قوت لایموت سیر میکنم موجودیم به ایسوس ِ i7 هشت گیگا بایتی نمیرسه! :| (بچه ام طبعش هم بلنده! غیر این رو لپتاپ نمیدونه اصن!) حالا بدبختی اینجاست که قضیه رو به خواهرش هم گفتم و بابت یه بعد قضیه که از مجال بحث خارجه ازش مشورت خواستم! اگرنه که از بنیان بیخیال قضیه میشدم! :)))

روز آخری که اینجا بود میخواست منو برسونه خونه بعد گفت پول داری؟ کیف پولمو نیوردم میخوام بنزین بزنم. گفتم کارت دارم ولی 15 تومن بیشتر نمیزنیا ! بعد که بنزین زد و اومد حاضر نبود برگه ی کارتخوان رو بهم بده! به هر بدبختی بود ازش گرفتم و دیدم 21730 توووووووومن بنزین زده! میبینین تو رو خدا؟؟؟ مردم چه بی ملاحظه شدن! من هزار تومن به تاکسی میدم تا نیم ساعت بعدش حالم بده اینوقت این بشر رفته با کارت من 22 تومن بی زبون بنزین ریخته تو ماشین باباش!! :)))

امروز بهش زنگ زدم میگم به یه مشکل مالی خوردم برام میتونی پول بزنی؟ میگه چقد؟ میگم 500 تومن . میگه  منظورت 500 هزاااااااار تومنه ؟؟ میگم نه 500 تا تک تومنی! :| تازه اون 22 تومن رو هم منظور کن! من هنوز از اون روز درد قلبم خوب نشده!! :|

دیگه ندیده بودین از خود طرف پول بگیرن برن براش هدیه بخرن که دیدین خداروشکر! :)) امیدوارم از پیش فرض های خودم گرونتر نشه که دیگه نظری ندارم به واقع!

۴۲ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۱۰ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۲
Elanor :)

خدایی که شنونده است...

به نظرم همین بسه... همین که بدونی کسی هست که صدات رو میشنوه. یه نفر که از تو بیشتر بلده. از تو زورش بیشتره. از تو وارد تره. از تو بزرگتره. از خودت تو رو بیشتر دوست داره...

مگه یه آدم چی میخواد؟ غیر اینه که همیشه میخوایم که یه نفر که خیلی کارش درسته به حرفامون گوش بده؟ خب ! اون نفر وجود داره! به نظر من همین کافیه. حتی اگه خدا خواسته هامون رو اجابت نکنه... تهش اینه که مطمئنیم میشنوه و هیچ وقت از شنیدن مزخرفات ِ ما خسته نمیشه...

خدایی که خدای ِ خسته دلان ه ...

+از رسته ی پست هایی که بی انگیزه و تنها از سر هوس ِ دلی نوشته میشن!

موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۰
Elanor :)

میتونم بگم برا اولین بار تو عمر حدودا 4 ساله ی وبلاگ نویسیم یه حرکت گروهی خیلی جالب دیدم و درنگ نکردم و باهاش همراه شدم! حرکت گروه آقای بنفش و دوستان بی نظیرش! جا داره بگم منم یکی از اونام ! [آیکون فخر فروشی ِ زیاد!]

4 تا از خبرهای این هفته رو من نوشته بودم! جایزه گذاشتم برا اون کسی که هر 4 تاشو درست تشخیص بده! :))))

بشنوید و لبخند بزنید. لینک :)

۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۴۹
Elanor :)