ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۲۴ ق.ظ

تو رفتی. تو خیلی وقته رفتی. کاش میشد هنوزم مثل اون موقع ها تو تیتراژ آخر فیلما دنبال اسمت بگردم بعد که یکیو هم اسم تو پیدا کردم تو دلم هزار بار قند آب شه و هی به اسم کوچیکت تو تلویزیون نگاه کنم. کاش میشد هنوزم هی تو ذهنم اسمت و بذارم کنار اسم خودم و برای این ترکیب عاشقانه هزار بار قربون صدقه برم.

تو رفتی.انگاری همه ی شعر قشنگای دنیا رو هم با خودت بردی. همه ی حافظ ها همه ی سعدی ها رو. فقط علیرضا اذر ها رو جا گذاشتی. کاش میشد بازم لای کتاب ها و جزوه ها شعر نوشت. ولی شعری نمونده. ولی قلمی نمونده. 

تو رفتی. کاش هنوزم میشد تو منوی رستورانها و کافی شاپ ها دنبال غذاهای مورد علاقه ات بگردم. کاش میشد هنوزم مخ مامانو بخورم که بهم کوفته تبریزی یاد بده تا بعدنا سر سفره ی دو نفره مون کوفته تبریزی بذارم و برق چشمات خونه مون رو روشن کنه.

تو رفتی و فکر اومدن پاییز رو هم نکردی. فکر دل منو نکردی که همش نگرانه نکنه باد دزد پاییز بخوره بهت و سینوزیتت عود کنه. نکنه شال گردنی که بافتم برات رو هم با خودت نبرده باشی...

تو رفتی و حتی دیگه نماز هات هم اینجا شکسته است. شاید بعدنا تو یک سفری جاده ها گذرت رو بیارن این طرفا. اون وقت دخترت وقتی تابلوی شهرمون رو دید ازت بپرسه بابا اینجا کجاست؟... کاش اون روز بهش نگی اینم یه شهره مثل همه ی شهرهایی که تا حالا ازش رد شدیم... کاش بهش بگی اینجا جاییه که یه زمانی من ازش رفتم و یه دختر رو با یه دنیا کاش تنها گذاشتم...


  • موافقین ۷ مخالفین ۳
  • يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۲۴ ق.ظ
  • Elanor :)

نظرات  (۲۲)

  • دخـترکــِ بـی قـلـب :(
  • :(
  • سایه بیداری
  • یاد و خاطرشان گرامی 
    و نامشان ماندگار 
    در دریای دلهای بیکرانی 

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • چی شده?! :/
    آقاتون رفتن تهران?
    خوبی?
    پاسخ:
    اره خوبم :)

    مربوط به خودم نیست. همینطوری نوشتمش. حسب حال هر ادمی میتونه باشه :)
  • 1 بنده ی خدا
  • :| متن یجوری بود که من شخصا یهو نگران شدم بعد کامنت پلک شیشه ای وجوابت بهشو خوندم،خیالم راحت شد
    پاسخ:
    دلم میخواد گاهی اینجوری بنویسم. جای ادمای دیگه. جای موقعیت های دیگه. دلم میخواد به جای بقیه عاشق کنم غصه بخورم بخندم گریه کنم.. ‌.
    خیلی خوب بود👌
    پاسخ:
    :)
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • هوووووف ...
    :)) خب الحمدلله.

    :*
    پاسخ:
    :)
    اگه کامنت ها نخونده بودم که متن همین جوری نوشتی 
    یه عالم نگرانت میشم ..
    این جوری ننویس ادم میترسه خوب ..:((
    پاسخ:
    استعدادهای ادمو کور میکنین دیگه :))
    همیشه توی این جور پست ها یه حقیقت تلخ پنهان شده.
    نمی دونم چی شده ولی روزهات وفق مراد باشه انشاءالله.
    پاسخ:
    گیر یه استاد عقده ای افتادیم یه کم روح و روانم خسته است :)
    اولین دیسلایک من زدم چون باخوندن متن نگران شدم نکنه اتفاق ناگواری خدایی نکرده برای همسرت افتاده 
    پاسخ:
    اقا ینی چی دیس لایک میکنین اخه؟  :))
    منو بگو پست عاشقانه میزارم :/
    خوب بود، ولی اون عاشقانه‌هایی که جای خودت بود بیشتر می‌چسبید بهمون :)
    من تا برسم ته پست و کامنتا رو بخونم هنگ بودم :)))
    پاسخ:
    عاشقانه عاشقانه است دیگه بالام جان
    یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
    کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است
  • 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
  • وای منم ترسیدم
    فکر قلب ما رو هم بکن .____.
    پاسخ:
    نگاه خیره به دوربین :دی
  • یه دخترالمیرا
  • سلام نفیسه جان  بابام خونریزی مغزی سکته کرده دارم دق میکنم یهو اون شب لعنتی جمعه گردن درد شد و حالت تهوع و و بعدش توبیمارستان رفت تو کما براش دعا کن دارم دق میکنم شوکه ام یکماه مونده به ازمونم این اتفاق افتاد الان نزدیک ده روزه نیس توخونه 
    پاسخ:
    سلام :)

    خدا انشاا... خودش شفا بده :(

    بچه ها برا پدر المیرا دعا کنید لطفا ...
    چقدر جالب که اینقدر خوب تونستی خودت رو جای کس دیگه‌ای بذاری و غمش رو روایت کنی. تا حدی خوب بود که هممون نزدیک بود باور کنیم همراهت دیگه نیست :))

    ولی برای ذات پست این به ذهنم اومد:
    منو همین یه عکست به هم علاقه داریم
    که سالیان ساله به درد هم دچاریم
    خودت که دیگه نیستی نبایدم بدونی
    عذاب غیر از این نیست که چشم به راه بمونی
    پاسخ:
    یه نفر بالاخره تایید کرد پست رو :))

    به به
    به به
    لایک
    پاسخ:
    :)
    چه خوب نوشتید . خیلی وقت بود دلمون واسه این مدل نوشته ها تنگ شده یود :)
    پاسخ:
    مرسی :)

    ینی دلم خوش باشه؟ :))
  • آسـوکـآ آآ
  • چقدر میتونه اون لحظه ای که تو خط آخر توصیفش کردی دردناک باشه...
    پاسخ:
    قلب ادم مچاله میشه :(
    برای این که یادمون باشه که پدر و مادرمون ممکنن دیگه نباشن و یادآوری این مورد
    و احترام بهشون خیلی مفیده.

    پاسخ:
    اینم یه تفکره
    سلام نفیسه جان .میگم بابام تو ای سی یو هس نمیتونه حرف بزنه فقط پاهاش تکون میده به نظرت حرف زدن براش خوبه؟؟

    یا اذیت میشه؟؟اینکه بالاسرش یکم حرف بزنم .دلم نمیاداونجوری ببینمش .صداهام میشنوه؟؟امروز تولدم بود اما بابام توخونه نیس  
    چون اخرین بچه هستم ومجرد به بابام خیلی وابسته ام درحقش کوتاهی کردم 
    پاسخ:
    اخی عزیزم تولدت مبارک.

    امیدوارم تا الان پدرت بهتر شده باشن‌ . از صمیم قلبم براشون شفا میخوام.

    مطمئن باش میشنون صدات رو
  • مستر نیمــا
  • با این که گفتی تو کامنتها متن همینجوریه ولی اثرات ناراحتیش برام هست!
    چون فکر کردم واقعیه . هرجور فکر میکنم پستتو دوس نداشتم!   خوب شد فقط کامنتها رو خوندم
    پاسخ:
    اوووو دختر ببین کی اینجاست :))

    مهم نیست دوست نداشتین مستر. مهم اینه که ما یاد خاطراتمون افتادیم. مرسی :)
    وای نفیسه نمیدونی من دلم می خواد چه چیزایی بنویسم تو قالب کاراکترهای مختلف اما از قضا میگم سوتفاهم ایجاد می کنه فکر می کنن من همه این راه ها رو رفتم:))
    نوشته ات قشنگ بود و دلتنگمون کرد... 
    پاسخ:
    بالاخره یک همزاد پیدا کردم :دی

    میبینی خواهر؟؟ نمیذارن که:دی
    سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه .با آرزوی بهترین ها برای شما ، پیشاپیش تولدتون مبارک :) 

    پاسخ:
    سلام ....

    تولدم همون روزی بود که شما کامنت دادین‌ . ۲۴ ام

    واقعا گاهی از مهربونی ادما زبونم بند میاد...
    مبارک مبارک باشه الانور تولدت
    پاسخ:
    نمیدونم چی بگم...
    خجالت میکشم که خوب نمیشناسمت...

    هرکسی هستی بدون خیلی خوبی عزیزم... :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">