ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

حدودا 20 روز پیش در آشپزخانه ی خانه ی دو نفره مان ایستاده بودم و تی به دست داشتم کف آشپزخانه را که طبق معمول 6-7 عدد از موهایم رویش ریخته بود (طی سه ساعت گذشته!!*) تمیز میکردم. موبایلم زنگ خورد . فکر کردم یا مامان است یا محسن. شماره نا آشنا بود. دختری با حوصله پشت خط بوذ و پرسید شما خانم نفیسه الانور زاده هستید؟ با بی تفاوتی گفتم بله. گفت از چهارمین جشنواره مجازی کتابخوانی مزاحمم میشود! :دی دوباره با بی تفاوتی گفتم "جانم؟" گفت شما سال گذشته شرکت کردید و برنده هم شدید ولی ما نتوانستیم جایزه تان را بهتان بدهیم! گفتم بله! گفت امسال دوباره شرکت کنید جایزه تان را میدهیم!!! گفتم من امسال هم نمیتوانم بیایم جایزه ام را بگیرم. بی خیال شوید! گفت نه امسال واقعا به حسابتان واریز میشود! گفتم خب چشم! شرکت میکنم! ولی من فرم سال گذشته را ندارم ها ! گفت اشکال ندارد فقط ثبت نام کن!

حدودا 2-3 روز پیش ساعت های 3 عصر بود . کف اتاق دراز شده بودم و چشمانم گرم شده بود که دوباره زنگ زد. گفت با منصور ضابطیان و نمیدانم کی و کی برایتان دیدار گذاشته ایم. گفتم نمیتوانم بیایم. گفت برایتان هتل میگیریم در خدمتتان هستیم. هروقت شما بخواهید!!!( چطور ممکن است؟! :|) گفتم نمیتوانم بیایم! گفت کسی را ندارید در خدمتش باشیم در تهران. گفتم دارم ولی نمیتواند در خدمتتان باشد!! گفت اکی و خدانگهدار!

الان یکهو یاد این افتادم که پارسال وقتی پیام جشنواره گرفتم از اتاق با سرعت نور دویدم بیرون و داد زدم "من برنده شدم هوراااااااااااااااا" و بعد تا یک هفته هر که را میدیدم. (از امین گرفته تا مادرجون!!!) میگفتم من برنده شدم!! و حالا امسال... آدمها چقدر زود چقدر زیاد عوض میشوند به واقع!

*انقد که ریزش مو دارم کم کم دارم به لوپوس گرفتن خودم مشکوک میشم! :|

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۲
Elanor :)

امشب از اون شبهایی بود که بعد از چند ماه شدم همون الانور سابق! البته تغییرات آب و هوا و بارون اومدن و بوی نم و البته شلوغ بودن سر محسن و زنگ نزدنش هم مزید بر علت بود!

رفتم سایت آرشیو و بخش هایی از آرشیو وبلاگ قبلیمو خوندم. خیلی لذت بخش بود! ^_^ خیلی خود اون موقع هام رو دوست دارم. :دی


این یکی از پست هام بود که دوسش داشتم و یادم رفته بود! :دی مال 26 شهریور 93 /



سلام معلم ِ عزیزم. به راستی که من چقدر دلم برای ِ تو و برای ِ کلاس درس تنگ شده بود. (تو نه و شما! مرا بخشید! من غلط خوردم اصلا! حواسم نبود. به خدا تقصیر ِ این چند وقت تعطیلی و دوری از تادیب ِ شماست!) معلم ِ عزیزم من در این مدت بسیار روزها در فراق ِ درس و کتاب و نیز شما گریه کردم و شب ها با یاد ِ موارد ِ مذکور به خواب رفته ام! همه اش به همه ی آدمها میگفتم پس کی این تابستان ِ گور به گوری تمام میشود و ما به آغوش ِ گرم ِ درس باز خواهیم گشت آخه؟؟! به همین برکت قسم که اگر دروغ بگویم!

از پشت ِ صحنه اشاره میکنند که کمتر شر و ور بگویم و بروم سراغ ِ اصل مطلب! بله! اصل مطلب کیفیت ِ گذراندن ِ تابستان است. ولی خب معلم ِ عزیزم به واقع چه تابستانی؟؟! چه آشی؟ چه کشکی حتی؟؟! تا وسط ِ گرمای ِ تیر که به آن یونی ِ بوووق میرفتیم و امتحان های ِ بووووق میدادیم بعدش هم که هنوز نرسیده از گرد ِ راه رفتیم مهمانی!
جای شما خالی معلم عزیزم! مهمانی خیلی هم خوش گذشت و ما را یک ماه نگه داشتند و ما خیلی مهمان های خوبی بودیم و هیچی نخوردیم و دهنمان سرویس شد! بعد هم از مهمانی برگشتیم و یکی دوتا کتاب خواندیم و جند تایی متن ِ خزعبل نوشتیم و روزها را در هپروت طی کردیم و شبها را پای چیز ِ بی تربیتی ای به نام نت حرام کردیم و صبح هم با شعار ِ "دانشجو حیا کن بالشتتو رها کن" ساعت ِ 8 و نیم صبح از خواب بیدار شدیم!

و خلاصه دیگران رفتند سواحل ِ آنتالیا و جزایر قناری و ما حتی تا همین جاده چالوس هم نرفتیم و خیلی هم در خانه مان بهمان خوش گذشت ، آره جان ِ عمه ی بیچاره مان!! بعد دیگران رفتند کلاس ایروبیک و سنتور و رقص ِ اسپانیولی و از این قرتی بازی ها و ما در خانه مان با امین و محسن مسابقات ِ بین المللی ِ "هرکی بلند تر جیغ بزنه برنده است" گذاشتیم و خیلی هم بهمان خوش گذشت جان عمه بیچاره مان!! بعد دیگران با دوستانشان هرروز هرروز در تابستان رفتند گردش و بیرون و پارک و سرزمین موجهای آبی و پدیده شاندیز در کیش و اینها و ما هفته ای یک بار با دوستمان رفتیم همان کافه ی خلوت همیشگی و به بی پولی خودمان خندیدیم و خیلی بهمان خوش گذشت! (دیگر پای عمه بیچاره مان را وسط نکشید!!)

و خلاصه همه چیز خوب بود و الان هم باید شنبه هنوز تابستان تمام نشده برویم سر کلاس ِ پاتو بنشینیم و خیلی هم از آمدن ِ مهر خوشحالیم و خیلی هم هپی پاییز میگوییم و خیلی هم بهمان خوش میگذرد!

فقط تنها معضلمان این است که جدا حال ِ روبوسی کردن با شونصد نفر در اول مهر را نداریم!! حالمان بهم میخورد از فکر اینکه به آدمهایی که در طی ترم چشم دیدن ِ قیافه ی نحسمان را هم ندارند لبخند بزنیم و در جواب ِ "واااای! چقد دلم برات تنگ شده بودشان" ما هم آغوشمان را بگشاییم و بگوییم " من هم عزیـــــــزم!!" اوووق حتی!!

همین دیگر معلم ِ عزیزم! نکته اخلاقی این انشا هم این بود که کلا مدرسه و درس و دانشگاه چقدر چیزهای خوبی هستند و ما چقدر همه ی آدمها و همه ی استادها و همه ی دانشجو ها و هرروز هفته 6 صبح بیدار شدن را دوست داریم و چقدر این روزها هوا خوب است و وای بوی ماه مهر می آید همی از راه ِ دور!!! ... نکن ای صبح طلوع حتی!!!

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۸
Elanor :)

نشسته ام لبه ی تختش. دستان ِ بی قوتی در فاصله ی چند سانتی ام قرار دارد. با تمام وجود دلم میخواهد دستانش را بگیرم و آرام بفشارم و بگویم بالاخره این روزها میگذره... مطمئنم... تحمل کن...

ولی اینکار را نمیکنم. میترسم کلافه شود. آخر جدیدا خیلی زود کلافه میشود. از صدای تلویزیون ، از گرما ، از سوزش کف پایش ، از همه چیز...

چشمان بسته اش را بیشتر بهم میفشارد و تند تند نفس میکشد و کاملا مشخص است تمام سعی خودش را میکند که آرام تر شود ولی موفق نیست...

مامان کمی آنطرف تر نشسته لبه ی تخت. دستانش را بهم فشار میدهد و هی زیر لب چیزهایی میخواند. سرش پایین است و به دستهاش نگاه میکند... دلم میخواهد لااقل بروم دست های او را بگیرم و بگویم ... نمیدانم چه بگویم... دستهایش را بگیرم و سکوت کنم...

ولی اینکار را هم نمیکنم... میترسم گریه اش بگیرد... آخر جدیدا زود گریه اش میگیرد... در آشپزخانه ، در اتاق ، پای جانماز ، شب ، روز...همیشه...

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۰
Elanor :)

سلام عرض شد :دی

با کمال خرسندی من هم اکنون درخدمتتون هستم. البته نمیشه نادیده گرفت این رو که از یک وبلاگ نویس روزانه نویس تبدیل شدم به یک فردی که گاهی پنلشو باز میکنم ولی باز هم معرفت خودم که هنوز هستم! والللا! :))

روزای آخر خونه خودمون هم سپری شد و رفتیم شمال. جای دوستان خالی :دی دریا خیلی آروم بود اصلا در شان من نبود که بخوام برم شنا کنم تو اون دریای آروم ، اگرنه همه درجریانند که من چقد شنا بلدم! به همین سوی چراغ! :دی

محسن کلا اهل عکس نیست. ولی تو این نه ماه فهمیده که من خیلی عکس دوست دارم. :دی تو اون سه روزی که تو مجتمعشون بودیم بیشتر از 300 تا عکس گرفتیم. انقد که هی میگفت نفیسه برو اونجا واستا ازت عکس بگیرم دیگه آخراش واقعا داشت حالم ازهرچی عکسه بهم میخورد!! بهش گفتم بابا من خسته شدم دیگه! چقد عکس میگیری خب؟؟! :| گفت خب خداروشکر!! باز نگی تو نذاشتی من عکس بگیرم! :))

ادامه مطلب چند تا عکس میذارم. دوست داشتین ببینید :دی

۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۸:۱۰
Elanor :)