ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



۱۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

ما از اسفند انشاا... وارد دوره استاژری یا همون کارآموزی میشیم بعد این دوره تا انتها یه جوریه که باید بچه های کلاس گروه بندی بشن. در دو گروه بزرگ برای بخش های مینور و چند گروه کوچک تر برای بخش های ماژور. این رو داشته باشید تا بریم سر اصل ماجرا.

کلاس ما چند دسته است کلا. ما 8 تا دختر همشهری هستیم که تو همون شهر محل زندگیمون درس میخونیم. بیاید اسم شهر ما رو بذاریم داروقوز آباد ! یکی از پسرهای کلاس هم دارقوز آبادی ه! از طرف دیگه بقیه ی پسرهای کلاس قرار دارند و بقیه ی دختر ها که خوابگاهی اند ! 5 نفر از این دختر ها کلا از ترم یک یه سری کارها و رفتار های عجیب و غریب داشتند که این رفتار ها علاوه بر ظاهر غیر عرفشون و دیر اومدن های سرکلاس و غیبت ها و موبایل بازی کردن ها و الخ ، باعث شده ما تو این 7 ترم یه سری ضربه ها بخوریم که البته برا من زیاد مهم نبوده! بیشتر چوبش رو خودشون خوردند. حالا در طی این 7 ترم به همین علت های فوق الذکر بقیه ی بچه های کلاس یه سری کانتکت هایی با اینا داشتند .

این قضیه رو هم داشته باشید فعلا تا بعد !

در این 7 ترم اصولا کلاس ما برای آزمایشگاه ها و باقی مسائل به سه گروه تقسیم میشده. پسرها. دارقوزآبادی ها و دخترها ! همیشه هم سناریو اینطوری بوده که مثلا گروه اول باید سر صبح ساعت 8 آز باشه. حالا کدوم گروه اوله؟ دارقوزآبادی ها ! چرا؟ چون طفلکی خوابگاهیا نمیتونن صبح زود بیدار شن! میخوایم وقت امتحان تعیین کنیم. نظر کی مهم نیست؟ دارقوزآبادی ها ! چرا؟ چون اونا تو خونه همیشه میتونن درس بخونن! آخر ترم ه . همه رفتن فرجه. استاد گفته اگه کلاس خالی باشه به همه صفر میدم. کی باید بره سر کلاس؟ دارقوزآبادی ها ! (این دیگه چرا نداره!) اول ه ترم ه. کلاس تشکیل شده. کی باید بره سر کلاس؟ دارقوزآبادی ها ! چرا؟ چون بقیه بچه ها جزوه میخوان و فقط داروقوز آبادی ها خوب جزوه مینویسن ! خلاصه سرتون رو درد نیارم ! کی؟ داروقوزآبادی ها ! کجا؟ دارقوزآبادی ها ! تلفن : داروقوز آباد سه تا شیش :|

حالا بریم سر ماجرای اول:

ما سر قضیه اون گروه بندی که نماینده مون گفت گروهتون رو اعلام کنید اسم خودمون (یعنی دارقوزآبادی ها ) رو نوشتیم بعد دیدیم به حد نساب گروه نرسید. در همین بین 3 تا از پسرهای کلاس که از بقیه یه آب شسته تر بودن از نظر درسی و عدم دلقک بودن اومدن گفتن میشه ما با شما باشیم؟ ما هم گفتیم اکی ! شما هم بیاین !

حالا امروز دو ساعت تمام تو حیاط بیمارستان بحث و جدل که بقیه ی بچه ها به صورت گله ی دسته جمعی پنگوئن ها میخوان به گروه ما مهاجرت کنن و میگن ما میخوایم با دارقوزآبادی ها باشیم :| حالا چرا؟ چون در اون گروه دیگه اون 5 نفر هستند و ما نمیخوایم با اونا باشیم و البته که دارقوزآبادی ها از همه بی حاشیه تر و درس خون تر هستند :| جالبه به خدا ! بهشون میگیم تا یه ترم پیش که شما جدا بودین ما جدا ، هر جا سخن از تفکیک بود نام دارقوزآبادی ها میدرخشید ! حالا چی شده ما شدیم امامزاده همتون میخواین بهمون متوسل بشین؟؟ یکیشون برگشته با پررویی میگه : راستش ما اون موقع از شما استفاده ابزاری میکردیم !!! :|

در این بحث ها جا داره تندیس بلورین ِ حزب باد ترین کامنت  ِ سال رو هم تقدیم کنم به اون پسر دراز ِ کلاسمون که نظرش همه ی انظار رو به خود جلب کرد! در توضیح عرض کنم که ایشون اهل یکی از کلان شهر های اطراف هستند و همیشه هم خودشون رو متعلق به اونجا معرفی میکردند و خیلی هم مفتخر بودند و اینا ! بعد ایشون یکی از همون سه تنی هم هستند که از بقیه شسته تر بودند ! بعد حالا امروز وسط ِ بحث برگشته میگه : " آره ! ما داروقوزآبادی ها که گروهمون رو تشکیل دادیم. بقیه باید یه فکری برا خودشون بکنن ما دیگه گروهمون جا نداره ! بله! دقت بفرمایید ! میگه "ما" دارقوز آبادی ها ! :| نگاه خیره به دوربین !

خلاصه که غرض از بافتن این همه چرت و پرت بهم هم یادی بود از وبلاگ قبلی و سبک خاطره نویسی گذشته هم تاکیدی بود بر اینکه بله! شما با همچین آدم شاخی طرف هستید! من جز همچین گروه شاخی هستم که همه میخوان با ما باشن ! اینجوریاست دآآش ! :))) :|

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۱
Elanor :)

بعد از چند سال یکی از "غیر خاص ترین" روزهای تولد عمرم رو گذروندم.

مرسی از همسرم که روز تولدم هم کنارم نبود.

مرسی از دوست صمیمیم که چهار ساله دو هفته یک بار میبینمش.

مرسی از وبلاگم که برای اولین بار کسی توش بهم تبریک تولد نگفت.

و در آخر مرسی از خودم که امروز رفتم و برای اولین بار در عمرم موهامو رنگ کردم ! :دی (تحت تاثیر قانون طلایی به درک! :دی)


خانه خالیست من و عکس تو درگیر همیم
با خودم می برم این عشق مقوایی را

یک نفر نیست صدایم بزند ، برگردم
می برم با چمدان اینهمه تنهایی را

سعید خاکسار

۳۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۲۳:۴۳
Elanor :)

به مامان میگه امروز دکتر میم معاینه شکم بهمون درس داد. باید دراز بکشی من شکمتو معاینه کنم. میگه خب بیا معاینه کن! میرم استتسکوپ میارم یه کم گوش میدم بعد همونجوری هی مامان با بابا حرف میزنه هی صداش تو گوش من میپیچه! اخم میکنم گوشیو برمیدارم میگم اصلا من مریض اینجوری نمیخوام! پاشو برو از مطبم بیرون! یعنی چی پزشک معالج رو جدی نمیگیری؟؟ داریم مهمترین بخش درمان رو طی میکنیم! الکی که نیست!

میگه خب باشه حرف نمیزنم! گوشی رو جابه جا میکنم میخنده. بد بهش نگاه میکنم میگه چیکار کنم خب قلقلکم میاد ! :|

بابا میگه ولش کن مامانت رو! بیا شکم من رو گوش بده! از مامانت چیزی یاد نمیگیری. شکم من صداهای علمی تری داره!! :)) دیافراگم گوشی رو میذارم بعد خودم میزنم زیر خنده! میگم یکی اینجا داره خروپف میکنه ! :)) خودش دستشو میذاره یه کم اونور تر میگه اینجا رو گوش کن! گوشی رو میذارم برمیدارم میگم یکی داره قلیون میکشه!! :)) مامان میگه "بعد بمن میگه مسخره بازی درنیار! " میگم " نه جدی! بیا گوش بده! صدای قلیون کشیدن میاد!! :)) " یه کم گوشی رو جابه جا میکنم میگم اینجا هم یکی نشسته لب جوی آب داره گذر عمر میبینه!! :)) بعد به بابا میگم " نمیشه جلسه بعد بیاین سرکلاس بچه ها به صدای شکمتون گوش بدن؟؟ یک کیس خیلی ارزشمند به حساب میاد! احتمالا دکتر میم بهم نمره اضافه بده !" =))

+خدایا با اینکه روزهای خیلی خوبی نیست و بابا اذیت میشه و سخت بهش میگذره ولی من به همین روزا هم راضی ام... گفتم در جریان باشی به هر حال...

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۴
Elanor :)

به عقیده ی من "باربارا بیتز" خیلی آدم ِ بیکاری بوده که 967 صفحه را به کتاب "اصول معاینه فیزیکی و گرفتن شرح حال" اختصاص داده است!

معاینه فیزیکی تنها یک اصل دارد! معاینه ی چشم ها ! چشم که شاد باشد بیماری وحود ندارد و در غیر اینصورت کلیه امراض محتمل اند...

گرفتن شرح حال هم یک سوال ساده بیش نیست : " آیا حال عمومی دلتان خوب است؟؟ "

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۴ ، ۲۲:۵۴
Elanor :)

من کلا قبل از ازدواج همیشه این دخترایی که تو عقد بودن و برا شوهراشون بال بال میزدن رو مسخره میکردم! بعد ازدواج هم تمام سعی خودمو میکردم که خصوصا جلو بقیه یه جوری جلوه بدم که مثلا برام مهم نیست که در 80% موارد بین من و محسن 600 کیلومتر فاصله است!

یه جوری که مثلا مامانش به محسن میگه اگه انتقالی نفیسه جور نشه تو باید یه فکری برا خودت بکنی نفیسه اصلا مشکلی نداره اینجا کنار مامان باباشه دیگه! (حالا اینکه منظورش از یه فکری دقیقا چیه رو دیگه واقعا باید مورد کمکاش دقیق قرار داد! :| )

حتی مثلا شده روز آخری که میخوایم از هم جدا بشیم تو اون ساعت آخر چشمای محسن پر از آب میشه بعد من بهش تسلی خاطر میدم که باز دوباره همو میبینیم عزیزم انقد غصه نخور!!! :| :| :))) اونم میگه من 11 سال دور از خونه بودم هیچ وقت موقع رفتن گریه نکردم الان این جوری ام. تو خیلی سنگدلی! :))

ولی خب حقیقت اینه که اینا فقط یه مشت تظاهرات بی پایه است! خودش هم میدونه که من بیشتر از اون دوسش دارم. یعنی حتی اینم میدونه که بیشتر از چیزی که خودمو دوست دارم اونو دوست دارم! یه جورایی آدم هرچقدر هم تلاش کنه وانمود کنه که عین خیالش نیست و اه اه چقد ملت لوس تشریف دارند هی آه و فغان میکنن ، باز هم فایده ای نداره! این موقع ها حتی آهنگ مسخره ای مثل دلتنگی ِ سامی بیگی میتونه اشکتو دربیاره!

بعله جا داره بگم : " اشک های گوله رو گونه اتو دیدم و گریه کردم...گریه کردم... بارمو بستم و رفتم یه جایی که برنگردم... حالا غرق دردم!"

و در آخر : "اگر دردم سه تا بودی چه بودی؟! غریبی و اسیری و غم یار! غریبی و اسیری چاره داره... غم یارُم ...غم یارُم ... غم یار!!!"

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۹:۱۴
Elanor :)

سلام و درود الانور بنده ی خوب خدا به شما مریدان ِ عزیزم! :))) (الکی! مثلا من خیلی اینجا طرفدار دارم!)

دوشنبه شب به دعوت مارشی ِ عزیزم (مادرشوهر به لهجه ی غلیط ِ اینجا میشه مارشی! خواهر شوهر هم میشه خارشی!! :))) ) رفتم خونشون. بعد کاشف به عمل اومد که پدرشوهرم میخواد سه شنبه بره تهران. دیگه منم گردنمو کج کردم که منم ببرین و اینا بعد مارشی جان هم از خدا خواسته گفت پس منم میام :| :|

خلاصه راهی شدیم رفتیم و جمعه شب هم برگشتیم. جای دوستان خالی :دی

از اونجایی که مادرشوهر من بسیار به خرید علاقه منده (مثل همه ی خانمها البته:دی) همش تو بازار و پاساژ بودیم :دی. ولی خب من دختر خوبی بودم و به اندازه ی اون خرید نکردم :دی

دو تا روسری خریدم. خوشگلن؟ :دی





بعدشم یه دونه پیرهن کوتاه دامن چین چینی خریدم! :دی
من از بچگی عشق دامن چین چینی بودم بعد یادمه وقتی دور خودم میچرخیدم بعد دامنش پف میکرد دیگه خدا رو بنده نبودم حتی! از خوشحالی! :دی ایناهاش! :دی




تازه بچه دار هم شدیم تو همین سه روز! :دی معرفی میکنم اینم نی نی مون! :دی اسم نداره هنو بچه ام! :دی دعا کردیم لک لک ها از آسمون برامون انداختنش پایین! :| البته لک لک ها 25 تومن هم پول گرفتن بابت انداختنش! :دی





همین دیگه! :دی محسن روز آخر میگفت کی میخواین برین هر لحظه که بیشتر میمونین من کارتم سبکتر میشه دیگه کمرم داره میشکنه از سبکیش! :)) :|
البته خب جدا از شوخی خیلی دلم براش سوخت این دفعه. خیلی بده آدم دورش شلوغ باشه بعد همه یهو برن. خصوصا که هر بار که میرفتم باهم برمیگشتم ولی این دفعه اون موند :| طفلی بچه ام :|

خب دیگه از فاز غم هم دربیایم .
و هم اینک صدای مرا از بقالی نفیس میشنوید! :دی البته بقالی نیستا ! هایپره! :دی از ترس اینکه امین و محسن خوردنی ها که بابا میخره یا خودم میخرم رو پیدا نکنن و یهو همشو نبلعن ، هرچی میخرم میذارم زیر تختم. امروز نگاه میکنم میبینم واقعا شده یه بقالی سیار! :دی





اون وسطی ها پاستیلن! دو شنبه خریده بودمشون بعد وقت نکرده بودم بخورم. امروز سر کلاس یادش افتادم انقدررررررررر خوشحال شدم که همه شگفت زده شدن که کلاس اسهال و یبوست چه مسئله ی خوشحال کننده و نیش باز کننده ای میتونه داشته باشه واقعا ؟! :دی
.. همین دیگه! فکم درد گرفت انقدر حرف زدم! :دی برید با این پست خوش باشید مریدان عزیزم ! :|
۱۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۰
Elanor :)

1. امروز رفته بودیم برا مامانم ژاکت بخریم. همه ی مغازه های پوشاک و بوتیک یه راسته خیابون رو گشتیم و مامانم چیزی نپسندید. دیگه خلاصه آخرش که میخواستیم بیایم من از سر بیکاری رفتم یه لاک و رژ لب خریدم و میخواستیم سوار تاکسی شیم که مامانم گفت بیا بریم این مغازهه . فروشنده اش از دوستای قدیمی ِ بابابزرگ مرحومت بوده! :| رفتیم تو اتفاقا تنوعش هم بالا بود. بعد یکیو مامانم گفت بیاره من گفتم " چنده؟" آقا جاتون خالی! تا همین سوالو کردم دقیقا 16 دقیقه پیرمرده داشت در مورد سختی کار بازار و اینکه چقد مردم مادی شدن و همش قیمت براشون مهمه و تو به قیمتش چیکار داری و ببین جنس چطوره و خوب نیست آدم انقد پول پرست باشه و تف بر تو حتی ، صحبت میکرد!!

بعد که مامانم پسندید و اینا میخواست حساب کنه ، آشناییت داد! اونم باز کلی در باب این صحبت کرد که بله قیافه ی شما هم برا من آشنا بوده و خدا بیامرزتشون و به فلانی و فلانی و حتی فلانی سلام برسونید و اینا! من دیگه گفتم با این حساب طرف ژاکت 75 تومنی رو 100% 60 میده! مامانم دو تا 50 ای داد ، یارو با کلی منت و سنت 30 تومن برگردوند!! نمیدونم آشنا درنمیومدیم چقد میخواست بگیره مثلا!!

حالا سرتون رو درد نیارم. آخر سر میخوایم بیایم بیرون ، پیرمرده میگه : "دختر خانمتونن؟ سر کار هم میرن ؟؟!" مامانم :" نه درس میخونه" ... "آها خب چی میخونن؟" ... "پزشکی" ... " خب ماشاا... ماشاا... عروسش که نکرین حتما دیگه نه؟؟!" ... "چرا اتفاقا! ازدواج کرده" ... "ای بابا ... میوه ی خوب رو زود میبرن مردم!!" ... من :|   میوه خوب :|     مردم :|    پیرمرده :(

هوووچ نِظری ندارم دیگه! خوشم میاد همه هم دنبال عروس کارمند میگردن! حالا پسر خودشون داره سر چهارراه دخترای مردم رو امر به معروف و نهی از منکر (!) میکنه هااا ! ولی با این حال عروس باید کار داشته باشه!!!


2. همین چند لحظه پیش یه سوتی ای دادم از اون سوتی ها !! :| خیر سرم بعد از دو ماه داشتم عکس هام رو تو فولدر ها مرتب میکردم بعد تلگرام هم باز بود. از قضا گروه کلاسمون هم باز بود :| عکس های سفر گذشته رو داشتم جابه جا میکردم سه تا عکس درگ کردم تو پوشه ، یهو دستم ول شد رفت رو صفحه تلگرام! :| :| حالا همیشه صد بار آدم رو قسم آیه میده که میخوای همین رو سند کنی؟ مطمئنی؟ حتما؟ خیالم راحت؟ ... این دفعه شاید باورتون نشه در عرض نیم ثانیه دلیور هم شد :| الان دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار! باز خدا رو شکر عکس خاصی نبود . مناظر طبیعی بود و کمی هم خطاطی هم من لب دریا ! :| :|

یاد حرف آلما افتادم. چرا ما دخترا وقتی سوتی میدیم انقدر برامون مهمه و اذیت میشیم ولی پسرا عین خیالشون نیست؟!

۱۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۸:۲۶
Elanor :)

از صبح کله ی سحر تا همین الان چه زحمت هایی که من بابت درست کردن این اثر آشپزی و شیرینی پزی قرن نکشیدم!! چه عرق ها که نریختم! چه سرزنش ها و ملامت ها که نکشیدم!!!

ولی خب مثل زنی استوار پای هدف خود ایستادم و مشت محکمی شدم بر دهان استکبار جهانی و بار دیگر ندای هیهات من الذله را زنده کردم!!

(حق بدین که الان اراجیف سر هم کنم چون واقعا پروسه ی نفس گیری داشت! ولی راضی ام از خودم!! :دی)

و اینک این شما و این هم پیراشکی کرم دار ه الانور نشان !!!



+الان نیم ساعته عکس اینو برای هرکی میشناختم و نمیشناختم ، دوست و آشنا ، خودی و بیگانه ، خیرخواه و بدخواه ، فرستادم! تا برای جملگی دوستان مایه ی مباهاتی شود و برای قلیل ِ حسودان و بخیلان آتشی گردد که در چش و ایضا چال آن ها فرو خواهد رفت! باشد تا رستگار شویم!

۲۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۴ ، ۱۵:۰۵
Elanor :)

اینکه دل ِ آدم برای کسی تنگ بشود

خیلی تنگ بشود

خیلی خیلی تنگ بشود

اندیکاسیون ِ دیدن ِ دوباره ی آن فرد را ندارد آیا؟!


موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۸ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۲
Elanor :)

چند وقت پیش ژل بهداشتی خریده بودم بعد این تیوبش دستم بود. محسن داشت شبکه خبر میدید. منو که دید برگشت گفت : "الان میخوای کرم بزنی نیم ساعت دیگه اذونه میخوای وضو بگیری دهن منو آسفالت میکنی انقدر که غر بزنی باز!" همونجوری که داشتم میرفتم سمت دستشویی گفتم " نه عزیزم این کرم نیست. ژله"

با قیافه ی متعجب نگاهم کرد و گفت :" وای نفیسه نه تو رو خدا ! به موهات ژل نزنی ها ! انقد بدم میاد ! چیه باز شبیه چوب خشک میشه موهات آدم نمیتونه دست بزنه بهشون!" خندیدم و گفتم : " اولا که این ژل مو نیست! دوما هم که اون چیزی که تو میگی ژل نیست. تافته موئه!"

با قیافه ای که دیگه واقعا چشماش گرد شده بود نگاهم کرد و گفت : "پس این ژل چیه؟" گفتم : "ژل بهداشتیه" گفت : "یعنی چیکارش میکنن؟!" در دستشویی رو باز کردم و گفتم : " هیچی بابا! میخورنش!! تو اخبارتو نگاه کن!" ... والللا ! :|

۲۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۱
Elanor :)