ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش . تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش.

تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها کردم و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد...

به خانه بازگشتم...

تنهایی سر جایش نشسته بود...

موافقین ۳۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۵
Elanor :)

بخش پوست هم تموم شد.تولدم هم گذشت ! الان بخش پزشکی اجتماعی ایم. در حقیقت باید بریم خانه های بهداشت روستاهای مجاور ولی در عمل تو دانشکده کلاس تئوری برامون برگزار میکنن. حقیقت اینه که استاژری داره نفس های اخرش رو میکشه و یک و ماه و نیم ازش مونده. همین پزشکی اجتماعی و یه بخش دیگه که رادیولوژی ه و اونم بخش نیست و کلاس ه . اسفند هم پره دارم و انشاا... اگر خدا قسمت کنه از فروردین اینترن میشم.


هنوز اندر خم اول کوچه ی پایان نامه هم نیستم . ینی راستش وارد کوچه نشدم همون تو خیابونم! :/ با این حال حالم داره ازش بهم میخوره. چند ماهه میخوام خیر سرم پروپوزالم رو بنویسم ولی بی فایده است و همش یه اشکالی از توش درمیاد.

جوانان این مرز و بوم ! از من به شما نصیحت ، پایان نامه خواستید بنویسید اونم از نوع کارآزمایی بالینی مثل مال من ، معاذالله که با دو تا استاد بردارید. اصلا کار گروهی جوابگو نیست! فقط و فقط یک نفر!

من با یک فارموکولوژیست برداشتم و قرار بود دو دوز مختلف دارو رو در بیماران مقایسه کنم اثر بخشیش رو. و باید برای این کار با یک پزشک هم هماهنگ میشدم که بیمار بده بهم. ولی الان به شدت به مشکل خوردم و اون پزشک داره همه ی کارهای اون فارموکولوژیست رو زیر سوال میبره! خلاصه به شدت تو آمپاس گیر کردم...

عنوان هم گوشه ای از فرمایشات گرانبار حاج ساسان خوش اندام ه ! :| خز و خیل هم خودتونین. حالم خرابه میفهمییییین؟ خرااااب! :|

۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۵۴
Elanor :)

قصه فقط اونجاش 

که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه:

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"


نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۵
Elanor :)

سلام عرض شد خدمت شما عزیز جان که دارید بعد از مدت ها من رو میخونید :)

اول از همه جا داره یه تبریک جانانه خدمتتون عرض کنم. تبریک بابت اینکه شما در حال حاضر دارید نوشته های سالگرد تولد وبلاگ نویسی من رو میخونید! اونم تولد ٥ سالگی! :دی

البته دقیق نیست چون تولد وبلاگنویسی من دوم مهر و اولین پستم هم مربوط به سال ١٣٩١ توی وبلاگ آوای من بود :) یادش بخیر :)

خیلی سالها و خاطرات خوبی رو با وبلاگم داشتم و دارم و مطمئنم یکی از المان هایی که هیچوقت در مورد سالهای جوونیم فراموش نخواهم کرد وبلاگنویسی ه :) ولی خب باید قبول کرد که من برای این کار پیر شدم. نشون به این نشون که الان یک ماهه میخوام بنویسم اما نه حال و انگیزه اش رو دارم نه قلمم دیگه کشش سابق رو داره. اینم البته از ننوشتن ه. وگرنه مسلما کسی که تو بیست سالگی تونسته هر روز دوبار آپ کنه اگر بخواد تو بیست و چهار سالگی هم میتونه... بگذریم.

الان تو اوتوبوسم و دارم میرم تهران . حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام بنویسم یه چیزی. جا داره عرض کنم حالم از هرچی اوتوبوس أعم از وی آی پی ، اسکانیا ، ولوو ، طویله ( به نوعی از اتوبوس گفته میشود که هوای آن به شدت بوی دام میکند و ملت کم مانده است با بزغاله ی مذکور سوار آن گردند!) و غیره و ذلک بهم میخوره!


یادتونه پارسال همین موقع ها میرفتم ایروبیک؟ یادتونه هی عین قل مراد مظفر زرگنده به مربی خوش استیلمون نگاه میکردم و وقتی ریتمش تند میشد وامیستادم و فقط میخندیدم؟؟ خب مهم هم نیس خیلی اگه یادتون نمیاد. واللا! ملت انقد دغدغه دارن که این خزعبلات دیگه یادشون نیاد! حالا مهم اینه که باز نهضت جنگ جنگ تا خوش تیپ شدن رو از سر گرفتم و الان دو هفته است دارم میرم پیلاتس! خیلی هم خوبه! فقط مشکلش اینجاست که این بار وقتی مربی ه میگه همونطور که دراز کشیدین و وزنتون رو انداختین رو یه دستتون و بدنتون رو بالا نگه داشتین دست چپتون رو همراه دمبل بالا ببرید و همزمان پای راستتون رو که با زانوش یه دمبل دیگه رو نگه داشتین هم بالا ببرین ، من دلم میخواد گریه کنم ولی خب نمیشه چون هیچ ادم توانمندی اونقدر توانمند نیست که تو اون موقعیت بتونه گریه هم بکنه! القصه! الان خیلی احساس خوش تیپ بودن میکنم فقط نمدونم چرا حتی صدمی وزن کم نکرده ام هنوز! :/


بخش روان هم بسیار داستان داره که دیگه از حوصله ی این پست خارجه. ینی اونقدری که من تو این مدت داستان های عجیب و غریب از ملت شنیدم تو این بیست و أندی سال نشنیده بودم. حالا اگه عمری باقی بود و شما خواستید چن تا از کمتر منشوری هاش رو تعریف میکنم . هرچند همون ها هم منشوری اند! 

۱۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۵
Elanor :)

شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالاخره تابستون شروع شد! :)) :/

الان در پوست خودم نمیگنجم. بالاخره برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان زنان رو دادیم و بخش فان زنان هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش دیگه حوصله ام از استاژر بودن سر رفته! دلم میخواد زودتر اینترن بشم و بعدش هم خلااااااص ! :/

چیه به خدا مسخره کردیم خودمون رو! یه کارشناسی و سه تا ارشد میخواستم بگیرم انقد واحد پاس نمیکردم که الان پاس کردم! 

شنبه میخوام برم تهران و یه کم کدبانوگری کنم و باز عکس اشپزی هام رو تو اینستا در چش و چال ملت فرو کنم :))) از الان بگم که دوستان امادگی داشته باشن!

از اول مهر میریم که داشته باشیم بخش هیجان انگیز روان رو. تو زنان که اصلا حال نوشتن نداشتم امیدوارم حال داشته باشم بیام و براتون از خاطرات بخش روان حرف بزنم :) 

از ادامه تابستونتون لذت ببرید و انقد نگین تابستون تموم شد تابستون تموم شد! شاید یه گوشه ای دختری به تازگی وارد تابستون شده باشه و با این حرفا دلش بگیره! :دی

۱۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۲۰
Elanor :)

از همین الان با خودمون تمرین کنیم. تو هر منصبی که هستیم. هرچقدر که بازه مدیریتمون وسیعه. هرچند نفر که خواسته و ناخواسته یه جوری کارشون به ما گیره... 

یاد بگیریم اگر چیزی قانون ه برای همه قانون ه!

اگر اجازه ای صادر میشه یا صادر نمیشه باید برای همه بشه یا نشه!! 

یاد بگیریم وقتی یکی اومد بهمون یادآوری کرد کارمون بی عدالتیه، با کمال خونسردی تو روش نگاه نکنیم و لبخند زنان بگیم نه نیست!

یاد بگیریم راجع به کارامون فکر کنیم!

و یاد بگیریم که یادمون باشه قرار نیست تا ابدالدهر تو همین دنیای لعنتی ِ لاابالی زندگی کنیم! یه دنیای دیگه هم وجود داره که خوشبختانه یا متاسفانه به هردمبیلی ِ این خراب شده نیست! توش ترازو میذارن و عدل اونجا حاکمه!

موافقین ۲۹ مخالفین ۲ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶
Elanor :)

یک/ در راستای تاثیرات بخش زنان خواب دیدم زایمان طبیعی کردم :| خیلی هم بدون درد و عالی بود. تنهام بودم و کاملا مریم مقدس وار بچه ام دنیا اومد! فقط نفهمیدم چی شد یهو من وارد یک بازی کثیف شدم و تعقیب و گریز جنایی شد و بچه ام گم شد! :/ ثمین خواب دیده بود میخواسته طبیعی زایمان کنه ولی دکتر افتخاری بهش گفته نمیتونی باید سزارین شی و خودش پا شده رفته اتاق عمل و دکتر هم نیومده و بقیه خوابش نامفهوم بوده. نرگس هم خواب دیده بود سزارین کرده و دکتر بخیه نزدتش و اون هم خودش پاشده تو اتاق عمل کولون و کبد و طحال و اینا رو دراورده و به مامانش تدریس اناتومی میکرده!!!! مینا خواب خاصی ندیده و ما گمان میبریم نازا باشه :))) به طور کلی هممون یه جوری تو خواب رفتار کردیم هرکی ندونه فکر میکنه نه ماهه بارداریم! :/


دو/ رفتیم اتاق عمل و سزارین دوقلو دیدم. ^_^ یه دختر یه پسر. دختره سرحال تَر بود. تحقیقات ثابت کردند که در شرایط یکسان جنین دختر مقاومتش بیشتر از جنین پسره. به خاطر همین در طی بارداری های دوقلویی که دختر و پسر هست اگر یک جنین مرده باشه اکثرا اون پسر هست که مرده است.


سه/ الان دیگه اعتقاد دارم طبیعی بهتره. اگه خانمها بدونن چطوری شکمشون سفره میشه تن به سزارین نمیدن :| البته الان اعتقاد دارم کلا ادم أهداف بهتری هم میتونه از زندگی داشته باشه. بچه خیلی هم ضروری نیست ://


چهار/ قابل توجه عزیزانی که میخوان انتخاب رشته کنن باید بگم شاید از نظر شما منی که دارم این رشته رو میخونم نباید این حرفو بزنم و حرفم مسخره است ولی باور کنید کاملا جدی پزشکی اون اش دهن سوزی که شما فکرش رو میکنید نیست. پزشکی فقط قبول شدن نیست. پزشکی یک پل برای پولدار شدن نیست. پزشکی فقط پرستیژ و کلاس کاری و تفریح و دو ساعت مطب در روز نیست. پزشکی سالی به دوازده ماه بیمارستان و کلاس و مورنینگ و راند و امتحان ه. پزشکی تو عید تو تعطیلات تو شب یلدا و بهترین شبهای سال کشیک واستادن ، درس خوندن های تموم ناشدنی ، تخریب شدن توسط اساتید ، حرف شنیدن از بیمار و سالهای جوانی که میگذره و میگذره و تنها چیزی که روبروت ه کتاب و کتاب ه ، هم هست! این رو بپذیرید بعد برای پزشکی قبول شدن اسمون رو به زمین بیارید. :)

۲۹ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۶
Elanor :)

همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم.

من عمریست از این ادمهایی هستم که ناگهانی دلم میخواهد فلان کتاب را بخوانم حالا گیرم ان کتاب را سالها پیش در یک وبلاگ بی اسم و رسم دیده باشم. از این آدمهای دیوانه ای که نصفه شب از خواب بیدار میشوند و لپتاپ روشن میکنند و فیلم گمنامی که ماه ها قبل دانلود کرده اند را در تاریکی تماشا میکنند.

من از این آدمهایی هستم که درست وسط تنهایی هایم وقتی در قسمت روش ها و متد های یک مقاله ی زبان اصلی پلی مورفیسم ژنی گیر کرده ام و ارتباط حروف کپیتال سطر ها را متوجه نمیشوم ، یکهویی حلقه ام را با یک حرکت تند در می آورم و روی میز سُر میدهم و با این کار حس میکنم حدااقل ٣ آسمان بالاتر رفته ام و راحتتر نفس میکشم!

۱۲ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۱
Elanor :)

بخش اطفال به سلامتی و خوشی و خرمی (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی

ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی زنان به سر میبریم! واقع در یک زایشگاه به غایت شلوغ! 

از خدا که پنهون نیس از شما غنچه های خندان باغ زندگی چه پنهون که من قبل از ده روز پیش همچین بگی نگی برا تخصص به زنان فکر میکردم اما ... اممممما الان دارم میگم من اگه بمیرم از بی تخصصی ها زنان برو نیستم !!! ( مامانم میگه باید بدی برا تخصص بسازن چون همه بخشا رو که میری میگی تخصصش رو نمیرم :)) :|)

خلاصه گفتم که در جریان باشید. نبینم باز فردا یکی اومده سر آستین منو میکشه میگه تو رو به همین سوی چراغ بیا برو زنان هااااا نبینمااا .

دو روزه که من و ثمین روتیشن بلوک زایمان هستیم. روتیشن نگو بلا بگو :|

دیروز راستش خبری نبود. ولی امروز سه تا زایمان دیدم ^_^ دو تا پسر یک دختر :دی واقعا حس اینکه تو داری معجزه ی خلقت رو جلوی چشمت میبینی خیلی حس وصف نشدنی ه . ولی انقدررررررر سخت و دردناک ه و انقد صدای جیغ شنیدم که حس میکنم به اندازه ی تمام مادرهای تو بلوک بدنم درد میکنه :((

خدایی مذکر رد میشه نمیتونم با جزییات توضیح بدم :دی ولی در این حد داشته باشین که انقدر وحشتناک بوده که منی که کلا عین خیالم نیست زایمان اول رو دیدم دیگه نتونستم واستم خروج جفت رو هم ببینم، اومدم بیرون. بقیه بچه ها میگفتن رنگت خیلی زرد شده آب قندی چیزی بخور :|

وای نمیدونید حالا اونکه خوب بود بچه دومی طفلی مامانش انقد جیغ زده بود اصلا دیگه توان نداشت بعد سربچه اومده بود شونه هاش گیر کرده بود. سر بچه کم کم شروع کرد به آبی شدن و بچه سیانوز شد ( بخاطر اینکه بهش اکسیژن نمیرسید آبی شد و داشت میرفت سمت سیاه شدن) یه لحظه گفتم بچه مرد! ولی به هر بدبختی بود کشیدنش بیرون و شروع کردن به احیا ... خیلی استرس داشتم واستاده بودم بالا سرش بعد احیا یه ناله ی خفیفی کرد و ماما گفت خوبه. گفتم نه تو رو خدا ! این انتها هاش هنو آبیه! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت گفت ترم چندی؟ گفتم پنج!!!! ثمین زد رو شونه ام گفت سال پنج رو تموم کردیم خنگ خدا !! گفتم نه ببخشید! اخر ترم ده ! ماما یه خنده ای کرد گفت پس چرا انقد متعجبین؟! کاریش نمیشه بابا ! خوبه :|

القصه که به محسن زنگ زدم گفته نه تنها تخصص زنان نمیرم بلکه بمیرم زایمان طبیعی نخواهم کرد :| البته مطمئنم برم سزارین ببینم میگم سزارین هم نمیکنم!


+تا این لحظه من و ثمین وصیت کردیم که اگر در معرض مرگ حتمی بودیم اجازه ی ال پی ، بون مرو آسپیریشن ، بیوپسی پلور و گذاشتن ان جی رو نخواهیم داد ! حالا زایمان طبیعی هم به این بلک لیست اضافه شد :/


++یه چی دیگه اینجا نوشته بودم که باز چون مذکر رد میشه پاک کردم :))


+++ توصیه من به شما جوانان این است که اگر پسر هستید هم اکنون رفته وضو گرفته و دو رکعت نماز شکر به جا اورده و منت خدای را عز و جل گویان از صحنه دور شوید و اگر خدای ناکرده دختر هستید و در اینده ی دور و نزدیک قصد بچه دار شدن دارید تا تاریخ زایمان ، هرگز و حاشا و کلا از جلوی درب بلوک زایمان گذر نکنید که در غیر اینصورت دچار خسران عظیم شده و کلا بیخیال خواهید شد! والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته !

۱۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۶
Elanor :)

مراسم افطاری پر ماجرامون دیشب بعد از کلی اهن و تولوپ برگزار شد! از شما خوانندگان عزیز تقاضا میشود در خارج از گود این مراسم همراه ما باشید! حتی میشه بهش سرزده هم گفت. در این حد! :|

حدودا ٢٠ دقیقه قبل اذان رسیدم تالار. مهدی پایین جلو در واستاده بود ( قبلا گفتم چون فامیل نمتونم بگم اسم همکلاسی هام رو میگم اگرنه ما از اون خونواده هاش نیستیم :دی) رفتم طبقه بالا . قرار بر این بود مراسم طبقه بالا باشه و ما به همه ی اساتید همینو گفته بودیم. تو راه پله یه خانم واستاده بود که لیست دستش بود. گفت شما مهمون خانم فلانی اید؟ گفتم نه. گفت فک نکنم مال شما بالا باشه ها! گفتم چرا بالاست. هیچی خلاصه رفتم تو سالن و همین اول کار سورپرایز شدم.

من فکر میکردم سالن فقط رزرو ماست. یا نهایتا یه مجلس در همین ابعاد مال ما توش برگزار میشه ولی تمام میزها چیزه شده بود. ته سالن هم دو تا میز کنار هم بود که هرکدوم ده نفره بود و دو تا از اتند ها اومده بودن نشسته بودن و سمانه و شوهرش و محمد هم واستاده بودن. به سمانه گفتم چه خبره اینجا؟ چرا دو تا میزش کردین؟ خیلی بده که. سر یک میز بشینیم بهتره. بعدم اینا که رفتن رزرو کردن میدونستن سالن همچین جمعیتی رزرو داره؟؟ گفت اره میدونستن :|

خلاصه بعد کلی رای زنی یکی از میزهای بزرگتر رو به ما دادن ولی در چه شرایطی در شرایطی که اطرافمون مهمون های اون مراسم بودن! دیدیم بالاخره این حالتش از اون حالتش بهتره. راستش هنوز مهمون های اونا کامل نیومده بودن و ما خیلی تم قضیه دستمون نبود. رفتیم در کمال شرمندگی از اساتید که حالا چند تا دیگه اشون هم اومده بودن و براشون چای هم ریخته بودیم درخواست کردیم جاشون رو عوض کنن. 

تقریبا همه اومدن و اذان رو هم گفتند. دقیقه به دقیقه اوضاع وخیم تَر میشد. مهمون های اون مراسم سر و وضعشون خیلی خوب نبود. ما هم همش شانس خودمون رو لعنت میکردیم که کاش لااقل یه کم همسایه هامون باکلاس تَر بودن!

یکی از اتند ها اومد و با اومدنش مهمون ها با دست نشونش میدادن که دکتر فلانی ه! اونجا بود که دو قرونیمون افتاد که مهمونی مال کمیته امداد ه و چون دکتر سابقا رئیس کمیته امداد بوده اینا میشناسنش.

شاید باورتون نشه ولی لیوان ها بر عکس تصور ما فنجون نبود و شیشه ای بود. یکی از اساتید اومد برا خودش چای بریزه که لیوان دو تیکه شد!

تو همین گیر و دار بودیم که مهدی اومد گفت ما اشتباه اومدیم ! جای ما اینجا نبوده. کافی شاپ تالار رو برا ما چیده بودن. الان باید جامون رو عوض کنیم دوباره. اگه ازم فیلم میگرفتن کاملا بخار و دودی که از سرم بلند میشد مشهود بود!

گفتم ولش کن بذار همینجا بشینن. گفت نه مجبوریم بلند شیم. بعد هم منو از ته سالن و یک در کوچیک برد به یک راهرو که به اشپزخونه و چند تا پله میخورد و از اونجا میرسید به طبقه ی کافی شاپ. أطراف پر بود از نوشابه و قابلمه و ملاقه. درگیر دیدن این مناظر جذاب بودم که دیدم رفته و اساتید رو بلند کرده و داره میاره اینطرفی! لبخند تصنعی زنان رفتم بهش گفتم ببر از بیرون از پله های اصلی بیارشون خیلی زشته این راهرو!!! گفت سخت نگیر اومدن دیگه!!

هیچی در حالیکه به شدت عرق کرده بودم و حس میکردم کوره تو تنم روشن کردن ببخشید گویان منتظر شدم اساتید برن و با بچه ها برم پایین. تو راهرو یهو استاد فوق تخصص اعصاب کودکان مون از تو آشپزخونه با به حرکت جهشی از رو قابلمه پرید تو راهرو!!! وقتی قیافه های متعجب ما رو دید گفت چیزی نیست فقط گم شدم!!

وای خدا! تو اون لحظه فقط دلم میخواست یه حمله تروریستی بشه و من در این حمله شهید بشم! گفتم استاد تو رو خدا ببخشین. گفت اشکال نداره دکتر برنامه زنده این چیزا رو هم داره!!

خلاصه سرتون رو درد نیارم بالاخره نشستیم پشت میز و هممون به شدت بی اشتها بودیم و هی تعریف میکردیم برا هم و هم خنده هیستریک میرفتیم. ولی اساتید کاملا ریلکس تا ته ته ته دیس ها رو خوردن :دی

نهایتا هم اتند آسم و آلرژیمون تاکید کرد که این مهمونی هیچ تأثیری در نمرات اخر بخش نخواهد داشت و ما خیالمون راحت باشه!

واقعا جای تاسف داره این تفکر! ما در راه رضای خدا انقد سختی کشیدیم بعد اینا فکر کردن دنبال نمره ایم! :دی


تجربه شد اقا! تجربه اینکه کسی که باهاش رودروایسی داری رو فقط دعوت کن خونه ات که همه چی دست خودت باشه! واللا با این مهمونی گرفتن هاشون ! :))

یه تجربه دیگه هم شد. برا هیچ کاری وسواس به خرج نده که بر فنا میره کلا قضیه :/

۲۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۸
Elanor :)