ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

میتونم به جرات بگم از هر دو تا کشیکی که بخش اطفال دادم یک مریض مسمومیت با نفت داشتم. قضیه از این قراره که بچهه (احتمالا هم تو روستا) میره و از یه جایی که بیشتر تانکر نفت هست و مثل تانکر اب شیر داره، نفت نوش جان میکنه. حالا برا من عجیبه که بچه ها چطوری نفت به اون بدمزگی رو میخورن. 

کشیک قبل یه ویزیت مسمومیت با تفت تو اورژانس بهم خورد. تا حالا اینجوری ندیده بودم. به قدری بچه بوی نفت میداد که از یه متری نمیشد بهش نزدیک شد. به شدت هم خواب الود بود و نفس هاش تند شده بود. ینی یه کبریت میزذی بچه اتیش میگرفت. :))

مامانش یه کار اشتباه انجام داده بود که متاسفانه تو عوام مرسومه . به بچه دوغ داده بود و باعث شده بود استفراغ کنه.

راستش رو بخواین موضوع جالب نداشتم و گفتم در این مورد بنویسم و یه جور اگاهی بخشی هم باشه. اگر یه روزی با فردی مواجه شدین که نفت خورده نه چیزی بهش بدین بخوره و نه به استفراغ تحریکش کنین. فقط برسونینش بیمارستان. اگر احیانا در درمانگاه یا مرکز درمانی هم خواستن شستشوی معده بدن مانع بشین.

چون نفت یک ترکیب هیدروکربن ه و در معده اسیب چندانی ایجاد نمیکنه ولی اگر دوباره برگرده به مری و دهان احتمال اسپیره کردن و متعاقب اون عفونت شیمیایی ریه بالا میره. 

خب عزیزانم! کلاس امروز تموم شد. جمله نهایی: نفت مساوی است با عدم استفراغ و عدم شستشوی معده.

کشیک قبلم تو بخش اطفال دو شب پیش بود. ساعت نزدیکای 12 و نیم نیمه شب بود و داشتم تو یکی از بخش ها آزمایشات مریض ها رو چک میکردم که طبق رسم 5 دقیقه یک بار کشیک های اطفال گوشیم زنگ خورد : "دکتر ویزیت اورژانس خوردی. + چی هست؟ - مسمومیت با اپیوم اعزام شده از ... + اکی اومدم"

رفتم پایین. به پرستار استثنائا خندون شیفت شب نگاه کردم و گفتم " کجاست؟ گفت : رفته IV . (منظور اینکه رفته تا رگ بگیرن براش) گفتم : مامانش کجاست؟ به زنی با چادر رنگی در اول سالن اشاره کرد. برگه شرح حال و خودکار به دست رفتم نشستم روی صندلی کنارش و سرم را انداختم پایین و طبق معمول همیشه گفتم :"اسم بچه تون چیه؟ چند وقتشه دقیقا؟ و اینکه ... ساکن هستید؟ شما مادرش اید دیگه؟..."

سرمو بلند کردم دیدم زن شروع کرد به ناله کردن و گفت " ببخشید ... ببخشید... گلاب به دهنتون (؟!) بی احترامی شما نباشه... بگم؟؟..." اونجا بود که فهمیدم چیزی عایدم نمیشه. گفتم "شوهرت کجاست؟" . گفت " ببخشید خانم... ببخشید... من نمی دانم..."

بلند شدم و رفتم به همون آقای پرستار گفتم " شوهر این خانمه کجاست؟" گفت " خودش بهتر میدونه باز!" گفتم :" بنده خدا منتال ه (منتال ریتارد یا عقب مونده ی ذهنی)"-

تو همین گیر و دار بودیم که یه پیرمرد 80-90 ساله ی به شدت (عذر میخوام از جمع ولی به همین سوی چراغ اغراق نمیکنم) پیزوری و داغون و صد البته معتاد از اون طرف سالن وارد شد. زن گفت :" ببخشید خانم بی احترامی نباشه... این باباشه" برای یک لحظه جا خوردم و با ناباوری گفتم : " بابای خودته یا بابای بچه ات؟" اونجا بود که فهمیدم دخلمون امشب اومده!

به پیرمرد گفتم حاج آقا بچه چند سالشه ؟ گفت : " سر چله که بشه میشه 3 سالش" گفتم : "چی بهش دادی؟ چقد دادی؟" گفت : "هیچی چیزی ندادیم"

+ باشه اشکال نداره. شما ندادی. چقد خورده؟ چی بودی؟ تریاک؟

- هیچی نخورده.

سعی کردم عصبی نشم گفتم + تو این برگه اعزام دکتر نوشته بچه بی هوش بوده. بهش 3 تا آمپول زدن که به هوش اومده. آمپول هایی که اونایی که مواد خوردن رو به هوش میاره. من میدونم خورده بگو چقد؟ (3 تا نالوکسان گرفته بود)

- هیچی نخورده.

+مهمونی نرفته بودین؟ جایی برین اونجا بهش بدن؟ تو خونه تنها باشه تو خونه سوخته ای چیزی افتاده باشه بخوره؟ 

- نه هیچی نخورده.

+ خودت بقیه دود نگرفتین پیش بچه؟

- فقط من مصرف میکنم منم میرم بیرون میکشم اصلا تا حالا به بچه دود نخورده.

دیگه صدای مریض های قلبی که اونطرف تر بودن و در اومده بود. " حاجی بگو دیگه اینا دکترن دیگه بگو هرچی دادی..."

+ آقا من که نمیخوام زنگ بزنم پلیس بگو...

- هیچی نخورده.

سرتون رو درد نیارم. دیدم چیزی کاسب نیستم. گفتم بچه چندمتونه؟ به زن اشاره کرد و گفت "این بچه اولشه" گفتم خودت چی؟ گفت " 4 تا دختر دارم دو سه تا هم پسر"...

بچه رو اوردن رفتم معاینه اش کردم. بعد از اون نالوکسان هایی که گرفته بود حالش عالی بود. از تخت بالا میرفت. برادی پنه نبود مردمک ها هم کاملا میدسایز.

رزیدنت هم اومد و گفت بچه خیلی خوشحاله PICU لازم نیست بره. میفرستیمش بخش.

در همی حین یه خانم و اقای دیگه اومدن. به مرد گفتم چیکارش میشین؟ گفت " خانم میشه دختر حاج آقا " (خواهر ناتنی بچه بود)

صداش کردم . تصور کنید یک زن حدودا 40 ساله که رژ قرمزی که به لبش زده بود رو دقیقا با همین کیفیت به گونه ها و پلک هاش هم کشیده بود!! گفتم : " شما خبر داری چی به بچه دادن؟ کسی غیر از بابات باشه پیشش؟ خواهر و برادر های دیگه ات؟"

گفت : " ما اگه خودمون بکشیم بابامون میکشتمون!! ما اصلا معتاد نیستیم هیچ کدوم!"

حوصله ی کل کل نداشتم و گفتم اکی.

حدود یک ساعت بعد تو یکی از بخش ها بودم که دیدم از بخش روبرو سر و صدا میاد. رفتم اون یکی بخش و گفتم چه خبره؟ پرستار ها با کلافگی تمام گفتن : "دکتر تو هم با این مریض فرستادنت! قحطی اومده بود؟ کی بود این برا ما فرستادی؟ " گفتم : "کی؟"

گفتن همین اپیوم ه! همراهش اون که قیافه اش قر و قاطی بود از وقتی اومدن داره سر اون خانم شیرین ه داد میزنه و میگه برو برام جنس بیار! وحشی شده اصلا. هیچ کدوممون جرا ت نمیکنیم بریم تو اتاقش! ...

من با قیافه هنگ کرده رفتم سر کار های دیگه ام. :| ساعت نردیکای دو بود که یهو دیدم پرستارها دارن بال بال میزنن که بدویین بچه آپنه کرده (نفس نمیکشه) باورم نمیشد. بچه به اون خوبی به اون شر و شوری چی شد یهو؟ با رزیدنت های سال یک رفتیم و آمبو و ماسک دادیم به بچه . فکر میکنید تو اتاق چی دیدم؟

خواهر ناتنی بچه رو گذاشته بود رو پاش و خوابونده بود و خودش کاملا نعشه بود. مواد مصرف کرده بود و دوباره به بچه تریاک داده بود!

رزیدنت تکونش داد و گفت " چرا دوباره بهش دادی؟ بمیره راحت میشی؟..."

ولی اون زن چشم هاش رو هم باز نمیکرد و کاملا در عوالم مخدرش در حال سیر بود.

یکی دو ماه قبل لپ تاپم آب و روغن قاطی کرده بود. خودم چیزی از نرم افزار هم سر در نمی آورم چه رسد به سخت افزار. کمی دستکاری اش کردم و نشد. بعد از مدتی بردمش مشهد پابوس آقا :دی دادمش دست پسر عمو که این کاره است و رهایش کردم و آمدم. یکی دو هفته پیش از زیارت برگشت خانه. باور میکنید از دو هفته پیش تا حالا روشن نکرده بودمش؟ امشب آوردم روشنش کردم ببینم حالش چطور است. با یک صفحه ی خالی به همراه یک سطل آشغال در ویندوز 7 روبرو شدم. یکه خوردم و با خود گفتم حالا از کجا باید شروع کرد؟ تا کی باید نشست و نرم افزار دانلود کرد واسه این؟ اصلا چی باید دانلود کرد؟ فایرفاکس؟ آفیس؟ دانلود منیجر؟ آکروبات؟ زیپ؟ کی ام؟ چی؟ ...

یک حلقه ی قرمز آن پایین بود . رفتم و برای شاید ششمین بار در زندگی ام اپرا را باز کردم و در گوگل نوشتم " دانلود..." کلمه ی بعدی به ذهنم نرسید! پاک کردم و نوشتم "بیان" روی "ورود" اعضا کلیک کردم . چندین بار با نام کاربری "missnooon" تلاش کردم اما نشد. بعد تازه یادم آمد نام کاربری من که این نبود! برای پسورد هم چندین بار تلاش کردم تا بالاخره باز شد.


بعد که رسیدم به اینجا جندین دقیقه فکر کردم که می آیم و فلان و فلان مینویسم. از بلایی که اندورید و آی او اس بر سر وبلاگ نویسی آورد مینویسم. از گذشته ها. از رفاقت ها. با خودم گفتم از وقتی نبودم مینویسم. از این 4 ماهی که گذشت از دوران اینترنی. از خاطره ها ، خاطره های تلخ ، خاطره های شیرین. از داستان های شاد و غم انگیز آدمها . از تجربه ها . از احساسات متفاوت. از عشق از نفرت...

اما وقتی صفحه وبلاگم را باز کردم جا خوردم. راستش یادم نیامد که چه زمانی چنین قالبی گذاشته بودم! کامنت ها را بسته بودم؟ یعنی آن موقع حالم چه بوده؟ ...

الان فکر میکنم چه چیز نوشتن مهم نیست. مهم هم نیست کسی بخواند یا نه. حتی مهم نیست که باز هم بعد از پست ، پست هایی بیاید یا نه. حتی تر اینکه مهم نیست که بعدا چه حسی نسبت به نوشته ی حالت داری. مهم این است که باید نوشت و نوشتن را فراموش نکرد. حال بخواهد بعد از ماه ها و سالها باشد....

امشب به صورت خیلی اتفاقی آلبوم گلهای آبی ِ مرجان فرساد را پیدا کردم. دانه دانه ی ترک ها را چندین بار شنیدم. میان آن صدای آرام و بی تفاوت و در عین حال حزن آلود ِ مرجان فرساد پرت شدم به ٤-٥ سال پیش.

روزگار اوج جوانی و شورانگیزی. روزگار عشق های داغ و وحشی. عشق های مهار نشدنی و در حال قلیان!

امشب که مرجان فرساد میخواند "توی خواب لبهاتو بوسیدم با یه بغض گنده از خواب پریدم" پرت شدم به روزهایی که ساعت ها بدون وقفه حافظ میخواندم و از عشق مینوشتم. از برق چشمانش ، از گرمی دستانش، از لبخند شیرنش ، از نگاه های گیرای پر از سکوتش، و وای از نگاه های گیرای پر از سکوتش!


چیزهای عجیبی این روزها دیده ام. چیزهای عجیب ، حزن انگیز ، شکننده و بی رحم.

زنی را دیدم در پس راهروهای بی روح زایشگاه، دو روزی بود که پاره تنش در جانش تکان نخورده بود. صورتش سرد بود. مضطرب اما امیدوار. امیدوار به زنده بودن جنین ٢٤ هفته اش! امیدوار به زاییدنش، به دیدنش ، به بوییدنش ، به بوسیدنش... روی تخت که دراز کشید دستگاه سونیکیت که بر پوست شکمش فشار داده میشد ، هرچه میگذشت فقط صدای خش خش دستگاه در اتاق پیچیده بود. لحظات بی رحمی بود. مادری گوشهایش را تیز کرده بود برای شنیدن صدای قلب جنینی که ٢٤ هفته درونش بالیده بود و رشد کرده بود. جنینی که همدمش بود، با او میخوایید و برمیخاست... لحظاتی بی رحمی بود صدایی غیر از خش خش آن دستگاه لعنتی به گوش نمیرسید... جنینش مرده بود...

اتاق بوی مرگ میداد. بوی نیستی . بوی عدم... زن گریه نکرد. فریاد نکشید. نگاهی کرد و گفت "حالا چی میشه؟"


چطور میتوان به مادری گفت برو و در آن بلوک زایمان پر از درد و امید ، در کنار زنانی که درد های عظیمی میکشند برای شنیدن صدای گریه های نوزادشان، تو هم بزا ! زایمانی که در آن پاره ی تنت یی روح ، بی جان ، سرد و با چشمانی بسته از جانت بیرون می آید و تو باید تنها به خانه ای که هر گوشه اش منتظر صدای شادی توست ، برگردی؟

چطور میشود این حرفها به مادری زد بی آنکه صدایت بلرزد و روحت خش بردارد؟

شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو...

شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ...

شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه برای تنهایی... برای روزهای مبهم پیش رو...

امشب بر روی این تخت جدید ، با خود گفتم چندین شب دیگر قرار است در کجاها سر کنی دختر؟ در کدام شهر؟ در کدام دهات؟ در کدام اتاق بی صاحب، بی روح، بی عشق؟

قرار است چه شود اخر این همه شب؟ قرار است کجا پایان گیرد؟ 

جوابی نداشتم...

تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش . تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش.

تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها کردم و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد...

به خانه بازگشتم...

تنهایی سر جایش نشسته بود...

بخش پوست هم تموم شد.تولدم هم گذشت ! الان بخش پزشکی اجتماعی ایم. در حقیقت باید بریم خانه های بهداشت روستاهای مجاور ولی در عمل تو دانشکده کلاس تئوری برامون برگزار میکنن. حقیقت اینه که استاژری داره نفس های اخرش رو میکشه و یک و ماه و نیم ازش مونده. همین پزشکی اجتماعی و یه بخش دیگه که رادیولوژی ه و اونم بخش نیست و کلاس ه . اسفند هم پره دارم و انشاا... اگر خدا قسمت کنه از فروردین اینترن میشم.


هنوز اندر خم اول کوچه ی پایان نامه هم نیستم . ینی راستش وارد کوچه نشدم همون تو خیابونم! :/ با این حال حالم داره ازش بهم میخوره. چند ماهه میخوام خیر سرم پروپوزالم رو بنویسم ولی بی فایده است و همش یه اشکالی از توش درمیاد.

جوانان این مرز و بوم ! از من به شما نصیحت ، پایان نامه خواستید بنویسید اونم از نوع کارآزمایی بالینی مثل مال من ، معاذالله که با دو تا استاد بردارید. اصلا کار گروهی جوابگو نیست! فقط و فقط یک نفر!

من با یک فارموکولوژیست برداشتم و قرار بود دو دوز مختلف دارو رو در بیماران مقایسه کنم اثر بخشیش رو. و باید برای این کار با یک پزشک هم هماهنگ میشدم که بیمار بده بهم. ولی الان به شدت به مشکل خوردم و اون پزشک داره همه ی کارهای اون فارموکولوژیست رو زیر سوال میبره! خلاصه به شدت تو آمپاس گیر کردم...

عنوان هم گوشه ای از فرمایشات گرانبار حاج ساسان خوش اندام ه ! :| خز و خیل هم خودتونین. حالم خرابه میفهمییییین؟ خرااااب! :|

قصه فقط اونجاش 

که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه:

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"


نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.

سلام عرض شد خدمت شما عزیز جان که دارید بعد از مدت ها من رو میخونید :)

اول از همه جا داره یه تبریک جانانه خدمتتون عرض کنم. تبریک بابت اینکه شما در حال حاضر دارید نوشته های سالگرد تولد وبلاگ نویسی من رو میخونید! اونم تولد ٥ سالگی! :دی

البته دقیق نیست چون تولد وبلاگنویسی من دوم مهر و اولین پستم هم مربوط به سال ١٣٩١ توی وبلاگ آوای من بود :) یادش بخیر :)

خیلی سالها و خاطرات خوبی رو با وبلاگم داشتم و دارم و مطمئنم یکی از المان هایی که هیچوقت در مورد سالهای جوونیم فراموش نخواهم کرد وبلاگنویسی ه :) ولی خب باید قبول کرد که من برای این کار پیر شدم. نشون به این نشون که الان یک ماهه میخوام بنویسم اما نه حال و انگیزه اش رو دارم نه قلمم دیگه کشش سابق رو داره. اینم البته از ننوشتن ه. وگرنه مسلما کسی که تو بیست سالگی تونسته هر روز دوبار آپ کنه اگر بخواد تو بیست و چهار سالگی هم میتونه... بگذریم.

الان تو اوتوبوسم و دارم میرم تهران . حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام بنویسم یه چیزی. جا داره عرض کنم حالم از هرچی اوتوبوس أعم از وی آی پی ، اسکانیا ، ولوو ، طویله ( به نوعی از اتوبوس گفته میشود که هوای آن به شدت بوی دام میکند و ملت کم مانده است با بزغاله ی مذکور سوار آن گردند!) و غیره و ذلک بهم میخوره!


یادتونه پارسال همین موقع ها میرفتم ایروبیک؟ یادتونه هی عین قل مراد مظفر زرگنده به مربی خوش استیلمون نگاه میکردم و وقتی ریتمش تند میشد وامیستادم و فقط میخندیدم؟؟ خب مهم هم نیس خیلی اگه یادتون نمیاد. واللا! ملت انقد دغدغه دارن که این خزعبلات دیگه یادشون نیاد! حالا مهم اینه که باز نهضت جنگ جنگ تا خوش تیپ شدن رو از سر گرفتم و الان دو هفته است دارم میرم پیلاتس! خیلی هم خوبه! فقط مشکلش اینجاست که این بار وقتی مربی ه میگه همونطور که دراز کشیدین و وزنتون رو انداختین رو یه دستتون و بدنتون رو بالا نگه داشتین دست چپتون رو همراه دمبل بالا ببرید و همزمان پای راستتون رو که با زانوش یه دمبل دیگه رو نگه داشتین هم بالا ببرین ، من دلم میخواد گریه کنم ولی خب نمیشه چون هیچ ادم توانمندی اونقدر توانمند نیست که تو اون موقعیت بتونه گریه هم بکنه! القصه! الان خیلی احساس خوش تیپ بودن میکنم فقط نمدونم چرا حتی صدمی وزن کم نکرده ام هنوز! :/


بخش روان هم بسیار داستان داره که دیگه از حوصله ی این پست خارجه. ینی اونقدری که من تو این مدت داستان های عجیب و غریب از ملت شنیدم تو این بیست و أندی سال نشنیده بودم. حالا اگه عمری باقی بود و شما خواستید چن تا از کمتر منشوری هاش رو تعریف میکنم . هرچند همون ها هم منشوری اند!