ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم نامش را بهار بگذارم. بهاره نه ها ! بهار! اخر میدانید منو پدر بچه های آینده ام باهم قرار گذاشته ایم که اگر بچه مان پسر شد او اسمش را انتخاب کند و اگر دختر شد من!

اسم دخترکم را که بهار گذاشتم خودش خود به خود یاد میگیرد به دنیا لبخند بزند. یاد میگیرد با آمدنش سر و صدا راه بیندازد و همه را تکان تکان بدهد و با خودش به خط کند و یک دو سه ای بگوید و مسابقه ی دوندگی زندگی را از سر بگیرد.

نامش را که بهار بگذارم حتما دخترم زیبا خواهد شد. مگر میشود بهار بود و زیبا نبود؟

یاد میگیرد باید راه بیفتد در کوچه ها و همه جا را با آمدنش سبز کند. گل فروشی ها را رونق دهد. ماهی گلی ها را در اب بغلتاند. لباس های نو تن کودکان خیابان بنشاند ، جدول های خیابان را رنگ بزند و بوی خوش شیرینی در خانه ها راه بیندازد!

اری! نامش را بهار میگذارم. میخواهم هر وقت به شناسنامه اش نگریست به یاد بیاورد که هیچ زمستانی نمیتواند او را متوقف سازد. به یاد بیاورد دستان توانگرش سرما و ترس را کنار میزند و نور میتاباند به دنیا!

من یقین دارم اگر نام دخترم را بهار بگذارم همیشه موهایش بوی خوش شکوفه و بهارنارنج خواهد داد!


+بنویسید عزیزانم! برای ما و رادیوبلاگیهای خودمان و خودتان از بهار با عنوان #سازت_را_با_بهار_کوک_کن بنویسید و لینکش را بفرستید اینجا که بهارانه هایمان جمع شود و باز دور هم لبخند بزنیم :) تقلید صداهایتان هم قبول است! با نام خودتان میگذاریمشان در رادیو :)

دوست دار أبدی شما ، فخرالزمان الانور بانو :)

۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۱
Elanor :)

داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس های نو... به جای تمام اینها کلمه مانده و حرف. دلتنگی مانده و اشک. انتظار مانده و تردید. شب های امتحان مانده و عصر های به قول خودم پُست امتحان!

داشتم به همین چیزها فکر میکردم... بیشتر از همه به این تخت! این تخت مظلوم تک نفره ی ساکت. این تخت که پنج سال است بیشتر از هر کس دیگر با من بوده! پا به پای من در آن سالها جوانی کرده. درس خوانده. استرس کشیده . فکر کرده... پا به پای من ساعتها به سقف خیره شده. حرف نزده... پا به پای من در تمام روزها و شبهای بیماری آقای پدر اشک ریخته و دستمال پشت دستمال در سطل زباله انداخته... پا به پای من در تمام شبهای قبل از ازدواج فکر کرده و حالش بد بوده .... پا به پای من عاشقی کرده . دلتنگ شده . بالشت و ملحفه اش از اشک خیس شده... و حالا در این روزهای بی تفاوتی و انتظار و انتظار و انتظار ، این تخت پا به پای من دارد سکوت میکند...

داشتم به این فکر میکردم که ما آدمها خیلی چیزها را به اشیا مدیونیم... خیلی جاهای زندگی و خیلی صحنه هایی که از چشمان بقیه مخفی مانده اند... ما آدمها خیلی خاطرات و حرفها و فکر ها را با اشیا شریک هستیم...


*صدای مهدی احمدوند

۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۳
Elanor :)

میدونم که به قول اهنگ جدیده ی گروه سون "دیییییییره! واسه برگشتنت دیره!" ولی خب به اعتقاد من برا نوشتن در وبلاگ دیر نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه :دی فلذا به گیرنده های خودتون دست نزنید و تا اخر این برنامه هم همراه ما باشید :دی

بخش های ٤ ماهه ی پک جراحی هم تموم شد. از امتحاناش هم نگم بهتره کلا :/ امتحان ارتوپدی را همین بس که به قدری مسخره و غیر استاندارد برگزار کردنش که از ٢٤ نَفَر فقط ٢نفر پاس شدند در وهله ی اول! اونم نه با نمره ی ١٧-١٨ ! با ١٢و خرده ای! (لازم به ذکره که ما با ١٢پاس میشیم نه ١٠) بعد از کلی به اصطلاح نمودار!(من نمیدونم این چه نموداریه که نهایتا بالاترین نمره اش میشه ١٤!!) شش نَفَر بازم افتادند! بنده هم مفتخر شدم با نمره ١٢/٨پاس شم :/ بعد تازه استادمون سه نفر رو هم قبلش حذف کرده بود! بعله همچین دیووونه خونه ایه خلاصه اینجا!

در باب امتحان شفاهی و آسکی جراحی هم راستش رو بخواین ما دو تا اتند اصلی داشتیم که یکیشون خانم بود و یکی آقا. ما هم کلا با آقاهه خیلی راحتتر بودیم چون بسیار ادم ایزی گویینگ ای بود در کل و همه چی رو فان برگزار میکرد و برعکس خانمه که دقیقا ویرگولهای کتاب شوارتز رو هم حفظ بود و انتظار داشت ما بگیم در ورژن ٢٠١٥در فلان جلد جای ویرگول در فلان صفحه و فلان خط نسبت به ورژن ٢٠١٠ جا به جا شده !! :|

از قضا روز امتحان خبر رسید که خانم دکتر جراحی داره در یک بیمارستان دیگه و دیرتر میاد و همه هم میگفتید ایشون گرافی (کلیشه! نمیدونم چی بهش میگین شما! عکس رادیولوژی! از این سیاه آبیا ! :)) مفهومه خدایی دیگه!) میپرسه و اقای دکتر هم مصاحبه میکنه. ما هم از بس حجم مطالب مصاحبه بالا بود که گرافی نخوندیم گفتیم حالا اینو جواب بدیم بعد در این فاصله خدابزرگه دیگه!

اقا سرتون رو درد نیارم. اقای دکتر تشریف اورد و واستاد جلو در اتاق و گفت من میخوام گرافی بپرسم فاز دوم امتحان مصاحبه است. من خاک بر سر بدبخت هم اون جلو واستاده بودم همینجوری واسه خودم جیک جیک میکردم که ای بابا استاد شما چرا اخه؟ شما که انقد خوبین، مصاحبه کنید دکتر گرافی بپرسه... در همین وانفسا برگشت گفت خودت بیا تو!

اقا منو دارین؟ به خدا کل ١٠ دقیقه ای که پای لپتاپ نشسته بودم و گرافی چست و شکم برام گذاشته بود هنگ بودم! یعنی فکرشو بکنید یه جمله میگفتم "استاد فک کنم اینا سی وی لاین اند... اخه چرا منو اول صدا کردید؟؟؟" :/ "این فک کنم هرنی دیافراگمه... استاد میشه من برم یکی دیگه بیاد " :|||| بعد مثلا صدای بچه ها هم از بیرون همزمان میومد داشتن تمرین میکردن باهم! " فک کنم مریض مانیتور بوده از این چست لید ها داره!!! .... خب اینجوری حساب نیست من غافلگیر شدم اینا دارن تمرین میکنن!!"

یعنی اصن یه وعضی بود به خدا ! چرت و پرت محض تحویلش دادم بعد هر جمله که میگفتم بعدش با حالت گریه میگفتم چرا منو اول صدا کردی :/// یعنی الان فقط یک دانشجوی پزشکی میتونه عمق فاجعه ای که من گفتم رو تصور کنه :)))

هیچی دیگه به همین فضاحت امتحانش رو هم رد کردیم و نمره ها هم هنوز نیومده! حالا نمدونم دعا کنم پاس بشم یا نشم! پاس نشم که باید اخر اطفال دوباره اینا رو امتحان بدم پاس هم بشم فک کنم باید به سی چهل نَفَر شام بدم!! انقد که به هرکی رسیدم گفتم دعا کن پاس شم شام مهمونت میکنم :))

الانم در تفریحات به سر میبریم! در ماه عزیز و دوست داشتنی ای مثل اسفند ادم غیر از بودن در بخش ENT (گوش حلق و بینی) از خدا چی میخواد؟ یک بخش بسیار آرام و عاشقانه ! بدون تلاطم و بسیار جنتل و باکلاس! :دی حتی صبح ها وسط کلاس میریم بیرون از بیمارستان یه سر کافی شاپ بستنی و گلاسه و شیک میزنیم دوباره برمیگردیم! انقد خوبن این بخش های مینور ^_^

۱۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۱
Elanor :)

بچه ها من یه چیزی بگم و زود برم! :))


من کلا چند ماهی میشه کامنت خصوصی جواب نمیدم. یعنی راستش وقت و حوصله اش رو ندارم ولی این دلیل نمیشه که کامنت خصوصی ها رو نخونم.

از همه ی عزیزانی که کامنت میدن بی نهایت ممنونم از انرژی که بمن میدن و وقتی که میذارن. مرسی :)

عذر من رو در این زمینه پذیرا باشید.

دوستون دارم :) برام لطفا دعا کنید فردا امتحان ارتوپدی و بیهوشی دارم :// :((

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۲
Elanor :)

خب حقیقت اینه که من در هفته ی اخر تحصیلم در ترم ٩ رشته پزشکی عمومی و در مقطع زمانی اکنون شدیدا احساس استیصال میکنم. این یه غر زدن صرف یا یک حس هورمونی یا هرچی که میخواین اسمشو بذارید نیست! این یک اعتراف محضه. حالا گیرم این اعتراف زیر شکنجه ی جان فرسای پک امتحانات جراحی باشه!

واقعا حس میکنم دارم کم میارم. اخه من نمیدونم غیر از این خراب شده دقیقا تو کدوم خراب شده ی دیگه ای در طی ده روز دانشجو رو مجبور میکنن امتحانات اورولوژی ، جراحی اعصاب ، ارتوپدی ، بیهوشی، شفاهی و تئوری و آسکی جراحی عمومی رو بده؟؟؟؟ نه شما بگین دقیقا تو کدوم خراب شده ای؟؟

بابا مسلمون تو خودت اصلا میفهمی این امتحانات هرکدوم به تنهایی ینی چی که این کارو میکنی!؟ اونم چی! با مایی که تا خود روز امتحان باید بریم بیمارستان و دریغ از یک روز آف بودن ! :/

به سلامتی و دل خوش امتحان اورو رو که فاتحه مع الاخلاصش رو خوندم ! تو زندگیم از معدود امتحانایی بود که انقد گند زده بودم . یعنی فک کنم در رتبه اول امتحان کورس ریه فیزیوپات بود بعد این! الانم عین انسان های بدوی موهام رو پریشون کردم و چهارزانو نشستم رو تخت و هر ده دقیقه یک نگاه به جزوه بیهوشی و مسیر های نورونی خارج از فهمی که تو صفحه اولش برا مکانیسم درد نوشته میندازم بعد باز ده دقیقه ی بعد رو به راه های انصراف دادن و یا خلاصی از این زندگی و یا سیر و سلوک الی الله و یا متواری شدن از خانه و از همین قماش أفکار می اندیشم! همچین وضعیت اسفناکی است در حال حاضر خلاصه!

۲۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۴
Elanor :)

از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید!

هیچ کس!

همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، وقتی مریضیم ، وقتی مشروط شدیم ، وقتی تو همه ی کارها گند زدیم ، وقتی بیکار شدیم ، وقتی عصبانی ایم ، وقتی بدیم ، وقتی خیلی خیلی خیلی بدیم ! وقتی خودمون از خودمون متنفریم ... همیشه و همیشه دوست دارن! هر روز بیشتر از قبل!

کیو تو دنیا پیدا میکنین که اینجوری دوستون داشته باشه غیر از مامان و باباتون؟


کاش میتونستیم یه درصد از محبتشون رو بفهمیم... کاش میتونستیم یه درصد از عشقشون رو جبران کنیم! کاش خودمون رو انقد درگیر عشق های دوزاری بقیه ی ادما نمیکردیم... 

موافقین ۴۷ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۸
Elanor :)

زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری.

سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه دلش را باخت من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه بی رحم بود من بودم؟

زندگی جوری ادم رو عوض میکند که خودت هم باورت نمیشود تو بودی که انقدر صبور ، انقدر بی رحم، انقدر عاشق، انقدر بی احساس و انقدر سخت در روزهایش جلو امدی...

میدانید؟ برای من همیشه "من" تعریف شده است در دخترک احساساتی شاعر پیشه ی کم صبر و قرار دوران نوجوانی و بلوغ! حالا در روزهای بیست و سه سالگی باورم نمیشود که زندگی از من چه ساخته است!

باورم نمیشود آن من ارام اما بی قرار شده ام عاشق مردی که با دنیای نوجوانی هایم کیلومترها فاصله دارد. باورم نمیشود شده ام دختری که ٣٠ و چند روز است معشوقش را ندیده و روزها در اتاق های جراحی پرسه میزند و در اورژانس ها بریدگی های عمقی بخیه میکند و سوختگی های درجه دو را از سه افتراق میدهد و عصرها در تماس با معشوقش بلند بلند میخندد و شب ها روی تخت اتاقش در تاریکی و بی دلیل گریه میکند!

من این ها را باور نمیکنم!

به گمانم زندگی در دگردیسی آدمها زیادی تند میرود. هرکدام از ما حق داشتیم در مسیری قرار میگرفتیم که کمترین پارادوکس را با خودمان داشته باشد! بنظر من این همه تغییر و تحول در دنیایمان زیادی بی رحمانه است ، خصوصا وقتی من مان در همان روزهای نوجوانی جا مانده...

۱۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۳
Elanor :)

روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام بکس میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :))

بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی


در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم کردم در طی این ده جلسه :| 

همه در این روزگار به فخرالزمان الانور بانو افتخار میکنن، شما چطور؟؟ :/

فعلا هم نمیخوام برم دیگه. خیلی وقتمو میگیره . بعد ملت میگن تازه بعد ایروبیک چاق میشی :///

عجب غلطی کردم رسما :| اصلا هم به رژیم اعتقاد ندارم ! چیه این سوسول بازی ها؟ :/

بعد چی؟ محسن هم همش میگه روز به روز داری چاق تَر میشی :|| بابا به خدا من از اول همین ٥٩ کیلو بودم! به کی بگم خب؟ یکی نیس بگه اصلا عمه هات چاقن! اقا اصلا دلم میخواد چاق باشم :|

این مردا غیر از پایین اوردن اعتماد بنفس ادم کار دیگه ای هم بلدن وجدنا؟؟؟ 

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۶
Elanor :)

ما تو بخش جراحی تخت ها رو بین خودمون تقسیم کردیم از اول و بنا به اون میریم شرح حال مریض ها رو میگیریم. ینی همون اول هرنفر چند تا عدد رو انتخاب کرده که تا اخر استاژر اون چند تا تخت باشه. تخت های ٥ و ١١ و ٢٧ هم مال من هستند.

امروز رفتم تو اتاق تخت ١١ که شرح حالش رو بگیرم ، جلو در بودم دیدم کنار تخت مریض یک سرباز نشسته و مریض هم پیرهنش رو دراورده و تنش نیست. (قبلا تو بخش های دیگه دیده بودم که برا مریض هایی که زندانی هستند سرباز میارن کنارشون باشه) برگشتم ، یه نگاه به اطرافم کردم و دیدم شوهر سمانه نیست!(سمانه دوست و هم کلاسیم ه و شوهرش هم هم کلاسیمون ه) از پسرای گروهمون فقط مهدی بود که جلو استیشن واستاده بود. (بنده کلا پسرا رو به اسم کوچیک صدا نمیکنم الان چون نمیخوام فامیل بنویسم اسم میگم ، باز معلم اخلاق نشین برا من ، ما خودمون اند همه معلم ها ایم!)

رفتم یه کم واستادم کنارش و بعد گفتم تخت ٩ ات رو با ١١ من عوض میکنی؟ :/ گف چشه باز میخوای بندازیش به من؟ :| گفتم هیچی بابا فک کنم زندانی ه ، سرباز کنارش نشسته ... یه کم نگاه نگاه و دست دست کرد ، گفتم چیه نکنه میترسی ازش؟ :/ گف پرونده اش همینه که دستته؟ بده بگیرمش.

هیچی اقا پرونده رو دادم دستش و گفتم البته شایدم دعوا کرده، نمیدونم واللا ... 

تو همین حین بودیم که دیدم اتند پزشکی قانونی داره میاد تو بخش، به مهدی گفتم انگار نزاع بود این اومده ببینتش، خلاصه سرتون رو درد نیارم دکتر اومد و من و مهدی و ثمین و چن تا دیگه از بچه ها همه باهم رفتیم بالا سر مریض ( دکتر رو دیدیم شیر شدیم :))) ) دکتر هم خدایی طرف رو شناخت خیلی محکم باهاش برخورد کرد، کلی کتک خورده بود میگف با چوب به پاها و شکمم زدن با چاقو به دستم ، با پنجه بوکس هم به سرم . اثار کبودی همه جاش بود. دکتر یادداشت کرد و اومدیم بیرون. گفت راحت ٨ تومن دیه اش درمیاد ، شایدم بیشتر. گفتم استاد لازم نیست بدونیم نزاع سر چی بوده؟ گفت نه به ما ربطی نداره اون کار دادگاهه ما فقط باید درصد جراحت و آسیب رو مشخص کنیم. هر وقت میبینی یکی اون یکی رو به قصد کشت زده بدون قضیه ناموسی بوده دیگه! پرونده رو نوشت و رفت.

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهون خیلی کنجکاو شدم بدونم قضیه چی بوده ( فضول هم عمه محترمتونه! واللا ! :دی)

مهدی هم پرونده رو داد بهم و گفت همینایی که دکتر گفت رو بنویس دیگه :| گفتم برو بپرس ببینیم قضیه چی بوده؟ گفت برو بابا من نمیرم! چی بپرسم؟ بگم اونا به ناموس تو کار داشتن یا تو به ناموس اونا؟ عمرا!

خلاصه یه کم باهاش بحث کردم دیدم راه نداره این برو نیست . گفتم خودم برم بپرسم ازش بهت نمیگما ! گف شهر که کوچیکه این یارو میشناستت بعدا یه جا ببینتت بهت ترومایی چیزی میزنه ها ! خودت میدونی برو. بعدشم دخترا کنجکاون من کنجکاو نیستم بمن چه اصلا چی بوده :/ گفتم لااقل برو بپرس ادیکت ه ، چی مصرف میکنه ، کجاش درد میکنه ، هماچوری (ادرار خونی) داره یا نه... گف الان که رفت بیرون بیاد میپرسم. بعدشم پر رو پر رو زل زد به چشمای من گف تخت ٩ رو کی میگیری؟ میخواستم بزنمش به خدا! اخرشم یه چند دقیقه واستاد دید مریض نیومد رفت کتابخونه، پشت بندش هم مریض اومد ، مجبور شدم خودم رفتم ازش با ترس و لرز و سوالای یه کلمه ای و بدو بدو شرح حال گرفتم :|


بعد حالا ظهر با ثمین از نماز اومدیم یهو دیدیم اونور حیاط یه صدای جیغ و داد بسیار وحشتناک میاد ( تو حیاط بیمارستان صدای جیغ خیلی غیر طبیعی نیس ولی این جیغ یه چیز دیگه بود) رفتیم نزدیکتر کاشف به عمل اومد گویا بچه سه ساله خانمه ای سی یو بوده و اینم داشت رسما عربده میکشید... هیچی رفتیم خروج بزنیم بعد که برگشتم دیدم مهدی و چن تا از پسرامون نزدیک همون صحنه واستادن. صداش کردم گفتم دیگه نبینم میگی دخترا کنجکاون ها ! الان کنجکاو نیستی؟؟ برگشته میگه این با اون فرق میکنه ! :/ 

اینم از بخت و إقبال ماست! از همگروهی پسر هم شانس نیوردیم! اخرش هم نفهمیدم دعوا سر چی بود!


+ببخشید اگه خیلی طولانی یا غیر جذاب هستند خاطراتم :/ راستش این قضایا خیلی حواشی داره که اگه بخوام همشو بنویسم خیلی طولانی تَر میشه نخوام بنویسم هم جذابیتش مثل الان کم میشه... نمیدونم اصلا کلا ننویسم ... یا اصلا کلا ننویسم :)) خلاصه رودروایسی نکنین ، دوست ندارین میزنیم تو فاز همون گه گاه نوشت های قبلی...

۲۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۰
Elanor :)

ادم وقتی تو محیط های درمانی کار میکنه با همه قشری برخورد داره. ما هم ادمای فقیر رو میبینیم هم پولدار (البته لازم به ذکره پولدار ها اگه موردشون اورژانسی نباشه میرن مشهد و بیمارستان خصوصی) هم با سواد و تحصیل کرده هم بی سواد ، هم به قول خودم آلِرت (یعنی آگاه) هم غیر اورینته (ینی مریضی که متوجه وضعیت خودش نیست)

تو یکی از کشیک هام تو اورژانسی یه خانمی سراسیمه با بچه ی پنج شش سالش با یه خانم دیگه اومدن. برا مایی که همین نیم ساعت پیش دوتا مریض ترومایی (یعنی ضربه خورده) ناشی از تصادف موتور با سر آش و لاش برامون اومده بود ، مورد این پسر بچه خیلی اکی بود. یه خراشیدگی بالای ابروی راست که با چهار پنج تا بخیه سر و تهش هم میومد. از رو مبل افتاده بود و سرش خورده بود گوشه میز و با شیشه بریده بود. ولی مامانش وقتی شنید بخیه میخوره اورژانس رو گذاشت رو سرش، به قدری گریه و داری و یا حضرت عباس و یا قمر بنی هاشم کرد که اخرشم فشارش افتاد و تو اتاق بغلی درازش کردن و بهش سرم زدن!! حالا فک کنید که همه فک و فامیل رو هم کشوندن اونجا بابا و عمه و خاله و اووووو!

بچهه هم خدایی خودش خیلی بانمک بود ما رفته بودیم بالاسرش دلقک بازی دربیاریم بخیه میزنن گریه نکنه اینم پاهاشو رو هم انداخته بود و فقط لب برمیچید ولی گریه نمیکرد :دی

اخرش که تموم شد باباش اومده بود بالاسرش و مشغول بوسیدنش بود، ثمین برگشته میگه باید بره یکی دیگه رو ببوسه این که چیزیش نیس :/ :))


چند روز بعد دوباره اورژانس بودیم یه بچه ی ١٤ ماهه رو مامانش اورد که بالای چشمش اکیموز (کبود) شده بود. گرافی اسکال (عکس جمجمه) رو دیدیم شکستگی بالای چشم داشت. ام ار ای اش هم کمی مشکوک بود. مامانش گف افتاده. دکتر دستور بستری نوشت برا تحت نظر بودن.

وقتی میخواستن ببرنش مامانش اومد گفت : دکتر من هرروز به این بچه یه حب تریاک میدم. اشکال نداره الان بهش بدم؟ :| خب ما که فکمون افتاده بود. دکتر گف بیشتر از همیشه ندی...

به دکتر گفتیم تو رو خدا یه مشاوره پزشکی قانونی بنویس. این شاید ابیوز (سو استفاده) است اصلا! بچه ١٤ ماهه رو زده ادیکت کرده زنیکه ...

دکترم سری تکون داد گف کاری نمیکنن شما هنو اول راهید. از این موارد زیاده ولی خب مینویسم... عصر رفتیم به متخصص پزشکی قانونی گفتیم دیدی مریضو؟ گف اره سندروم ویت دراوال ( وقتی که به فرد ادیکت مواد نمیرسه) نبود. مامانش هم گفت یه بار بیشتر بهش ندادم اونم دو روز پیش بوده، بنظر هم ابیوز نمیومد واقعا افتاده... کاری نمیشد کرد دیگه... گفتیم بابا اون صبح بهش مواد داد معلومه که ویت دراوال نمیشه خب!! گف پس دروغ گفته! در هر حال من کاری نمیتونم بکنم ...


+ببخشید طنز نبود ... طنزم نمیاد... اقا اصن عزای عمومیه، برید از خدا بترسید! پست طنزم کجا بود؟ برید خدا روزیتونو جای دیگه حواله کنه :دی

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۹
Elanor :)