ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید!

هیچ کس!

همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، وقتی مریضیم ، وقتی مشروط شدیم ، وقتی تو همه ی کارها گند زدیم ، وقتی بیکار شدیم ، وقتی عصبانی ایم ، وقتی بدیم ، وقتی خیلی خیلی خیلی بدیم ! وقتی خودمون از خودمون متنفریم ... همیشه و همیشه دوست دارن! هر روز بیشتر از قبل!

کیو تو دنیا پیدا میکنین که اینجوری دوستون داشته باشه غیر از مامان و باباتون؟


کاش میتونستیم یه درصد از محبتشون رو بفهمیم... کاش میتونستیم یه درصد از عشقشون رو جبران کنیم! کاش خودمون رو انقد درگیر عشق های دوزاری بقیه ی ادما نمیکردیم... 

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۸
Elanor :)

زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری.

سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه دلش را باخت من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه بی رحم بود من بودم؟

زندگی جوری ادم رو عوض میکند که خودت هم باورت نمیشود تو بودی که انقدر صبور ، انقدر بی رحم، انقدر عاشق، انقدر بی احساس و انقدر سخت در روزهایش جلو امدی...

میدانید؟ برای من همیشه "من" تعریف شده است در دخترک احساساتی شاعر پیشه ی کم صبر و قرار دوران نوجوانی و بلوغ! حالا در روزهای بیست و سه سالگی باورم نمیشود که زندگی از من چه ساخته است!

باورم نمیشود آن من ارام اما بی قرار شده ام عاشق مردی که با دنیای نوجوانی هایم کیلومترها فاصله دارد. باورم نمیشود شده ام دختری که ٣٠ و چند روز است معشوقش را ندیده و روزها در اتاق های جراحی پرسه میزند و در اورژانس ها بریدگی های عمقی بخیه میکند و سوختگی های درجه دو را از سه افتراق میدهد و عصرها در تماس با معشوقش بلند بلند میخندد و شب ها روی تخت اتاقش در تاریکی و بی دلیل گریه میکند!

من این ها را باور نمیکنم!

به گمانم زندگی در دگردیسی آدمها زیادی تند میرود. هرکدام از ما حق داشتیم در مسیری قرار میگرفتیم که کمترین پارادوکس را با خودمان داشته باشد! بنظر من این همه تغییر و تحول در دنیایمان زیادی بی رحمانه است ، خصوصا وقتی من مان در همان روزهای نوجوانی جا مانده...

۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۳
Elanor :)

روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام بکس میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :))

بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی


در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم کردم در طی این ده جلسه :| 

همه در این روزگار به فخرالزمان الانور بانو افتخار میکنن، شما چطور؟؟ :/

فعلا هم نمیخوام برم دیگه. خیلی وقتمو میگیره . بعد ملت میگن تازه بعد ایروبیک چاق میشی :///

عجب غلطی کردم رسما :| اصلا هم به رژیم اعتقاد ندارم ! چیه این سوسول بازی ها؟ :/

بعد چی؟ محسن هم همش میگه روز به روز داری چاق تَر میشی :|| بابا به خدا من از اول همین ٥٩ کیلو بودم! به کی بگم خب؟ یکی نیس بگه اصلا عمه هات چاقن! اقا اصلا دلم میخواد چاق باشم :|

این مردا غیر از پایین اوردن اعتماد بنفس ادم کار دیگه ای هم بلدن وجدنا؟؟؟ 

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۶
Elanor :)

ما تو بخش جراحی تخت ها رو بین خودمون تقسیم کردیم از اول و بنا به اون میریم شرح حال مریض ها رو میگیریم. ینی همون اول هرنفر چند تا عدد رو انتخاب کرده که تا اخر استاژر اون چند تا تخت باشه. تخت های ٥ و ١١ و ٢٧ هم مال من هستند.

امروز رفتم تو اتاق تخت ١١ که شرح حالش رو بگیرم ، جلو در بودم دیدم کنار تخت مریض یک سرباز نشسته و مریض هم پیرهنش رو دراورده و تنش نیست. (قبلا تو بخش های دیگه دیده بودم که برا مریض هایی که زندانی هستند سرباز میارن کنارشون باشه) برگشتم ، یه نگاه به اطرافم کردم و دیدم شوهر سمانه نیست!(سمانه دوست و هم کلاسیم ه و شوهرش هم هم کلاسیمون ه) از پسرای گروهمون فقط مهدی بود که جلو استیشن واستاده بود. (بنده کلا پسرا رو به اسم کوچیک صدا نمیکنم الان چون نمیخوام فامیل بنویسم اسم میگم ، باز معلم اخلاق نشین برا من ، ما خودمون اند همه معلم ها ایم!)

رفتم یه کم واستادم کنارش و بعد گفتم تخت ٩ ات رو با ١١ من عوض میکنی؟ :/ گف چشه باز میخوای بندازیش به من؟ :| گفتم هیچی بابا فک کنم زندانی ه ، سرباز کنارش نشسته ... یه کم نگاه نگاه و دست دست کرد ، گفتم چیه نکنه میترسی ازش؟ :/ گف پرونده اش همینه که دستته؟ بده بگیرمش.

هیچی اقا پرونده رو دادم دستش و گفتم البته شایدم دعوا کرده، نمیدونم واللا ... 

تو همین حین بودیم که دیدم اتند پزشکی قانونی داره میاد تو بخش، به مهدی گفتم انگار نزاع بود این اومده ببینتش، خلاصه سرتون رو درد نیارم دکتر اومد و من و مهدی و ثمین و چن تا دیگه از بچه ها همه باهم رفتیم بالا سر مریض ( دکتر رو دیدیم شیر شدیم :))) ) دکتر هم خدایی طرف رو شناخت خیلی محکم باهاش برخورد کرد، کلی کتک خورده بود میگف با چوب به پاها و شکمم زدن با چاقو به دستم ، با پنجه بوکس هم به سرم . اثار کبودی همه جاش بود. دکتر یادداشت کرد و اومدیم بیرون. گفت راحت ٨ تومن دیه اش درمیاد ، شایدم بیشتر. گفتم استاد لازم نیست بدونیم نزاع سر چی بوده؟ گفت نه به ما ربطی نداره اون کار دادگاهه ما فقط باید درصد جراحت و آسیب رو مشخص کنیم. هر وقت میبینی یکی اون یکی رو به قصد کشت زده بدون قضیه ناموسی بوده دیگه! پرونده رو نوشت و رفت.

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهون خیلی کنجکاو شدم بدونم قضیه چی بوده ( فضول هم عمه محترمتونه! واللا ! :دی)

مهدی هم پرونده رو داد بهم و گفت همینایی که دکتر گفت رو بنویس دیگه :| گفتم برو بپرس ببینیم قضیه چی بوده؟ گفت برو بابا من نمیرم! چی بپرسم؟ بگم اونا به ناموس تو کار داشتن یا تو به ناموس اونا؟ عمرا!

خلاصه یه کم باهاش بحث کردم دیدم راه نداره این برو نیست . گفتم خودم برم بپرسم ازش بهت نمیگما ! گف شهر که کوچیکه این یارو میشناستت بعدا یه جا ببینتت بهت ترومایی چیزی میزنه ها ! خودت میدونی برو. بعدشم دخترا کنجکاون من کنجکاو نیستم بمن چه اصلا چی بوده :/ گفتم لااقل برو بپرس ادیکت ه ، چی مصرف میکنه ، کجاش درد میکنه ، هماچوری (ادرار خونی) داره یا نه... گف الان که رفت بیرون بیاد میپرسم. بعدشم پر رو پر رو زل زد به چشمای من گف تخت ٩ رو کی میگیری؟ میخواستم بزنمش به خدا! اخرشم یه چند دقیقه واستاد دید مریض نیومد رفت کتابخونه، پشت بندش هم مریض اومد ، مجبور شدم خودم رفتم ازش با ترس و لرز و سوالای یه کلمه ای و بدو بدو شرح حال گرفتم :|


بعد حالا ظهر با ثمین از نماز اومدیم یهو دیدیم اونور حیاط یه صدای جیغ و داد بسیار وحشتناک میاد ( تو حیاط بیمارستان صدای جیغ خیلی غیر طبیعی نیس ولی این جیغ یه چیز دیگه بود) رفتیم نزدیکتر کاشف به عمل اومد گویا بچه سه ساله خانمه ای سی یو بوده و اینم داشت رسما عربده میکشید... هیچی رفتیم خروج بزنیم بعد که برگشتم دیدم مهدی و چن تا از پسرامون نزدیک همون صحنه واستادن. صداش کردم گفتم دیگه نبینم میگی دخترا کنجکاون ها ! الان کنجکاو نیستی؟؟ برگشته میگه این با اون فرق میکنه ! :/ 

اینم از بخت و إقبال ماست! از همگروهی پسر هم شانس نیوردیم! اخرش هم نفهمیدم دعوا سر چی بود!


+ببخشید اگه خیلی طولانی یا غیر جذاب هستند خاطراتم :/ راستش این قضایا خیلی حواشی داره که اگه بخوام همشو بنویسم خیلی طولانی تَر میشه نخوام بنویسم هم جذابیتش مثل الان کم میشه... نمیدونم اصلا کلا ننویسم ... یا اصلا کلا ننویسم :)) خلاصه رودروایسی نکنین ، دوست ندارین میزنیم تو فاز همون گه گاه نوشت های قبلی...

۲۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۰
Elanor :)

ادم وقتی تو محیط های درمانی کار میکنه با همه قشری برخورد داره. ما هم ادمای فقیر رو میبینیم هم پولدار (البته لازم به ذکره پولدار ها اگه موردشون اورژانسی نباشه میرن مشهد و بیمارستان خصوصی) هم با سواد و تحصیل کرده هم بی سواد ، هم به قول خودم آلِرت (یعنی آگاه) هم غیر اورینته (ینی مریضی که متوجه وضعیت خودش نیست)

تو یکی از کشیک هام تو اورژانسی یه خانمی سراسیمه با بچه ی پنج شش سالش با یه خانم دیگه اومدن. برا مایی که همین نیم ساعت پیش دوتا مریض ترومایی (یعنی ضربه خورده) ناشی از تصادف موتور با سر آش و لاش برامون اومده بود ، مورد این پسر بچه خیلی اکی بود. یه خراشیدگی بالای ابروی راست که با چهار پنج تا بخیه سر و تهش هم میومد. از رو مبل افتاده بود و سرش خورده بود گوشه میز و با شیشه بریده بود. ولی مامانش وقتی شنید بخیه میخوره اورژانس رو گذاشت رو سرش، به قدری گریه و داری و یا حضرت عباس و یا قمر بنی هاشم کرد که اخرشم فشارش افتاد و تو اتاق بغلی درازش کردن و بهش سرم زدن!! حالا فک کنید که همه فک و فامیل رو هم کشوندن اونجا بابا و عمه و خاله و اووووو!

بچهه هم خدایی خودش خیلی بانمک بود ما رفته بودیم بالاسرش دلقک بازی دربیاریم بخیه میزنن گریه نکنه اینم پاهاشو رو هم انداخته بود و فقط لب برمیچید ولی گریه نمیکرد :دی

اخرش که تموم شد باباش اومده بود بالاسرش و مشغول بوسیدنش بود، ثمین برگشته میگه باید بره یکی دیگه رو ببوسه این که چیزیش نیس :/ :))


چند روز بعد دوباره اورژانس بودیم یه بچه ی ١٤ ماهه رو مامانش اورد که بالای چشمش اکیموز (کبود) شده بود. گرافی اسکال (عکس جمجمه) رو دیدیم شکستگی بالای چشم داشت. ام ار ای اش هم کمی مشکوک بود. مامانش گف افتاده. دکتر دستور بستری نوشت برا تحت نظر بودن.

وقتی میخواستن ببرنش مامانش اومد گفت : دکتر من هرروز به این بچه یه حب تریاک میدم. اشکال نداره الان بهش بدم؟ :| خب ما که فکمون افتاده بود. دکتر گف بیشتر از همیشه ندی...

به دکتر گفتیم تو رو خدا یه مشاوره پزشکی قانونی بنویس. این شاید ابیوز (سو استفاده) است اصلا! بچه ١٤ ماهه رو زده ادیکت کرده زنیکه ...

دکترم سری تکون داد گف کاری نمیکنن شما هنو اول راهید. از این موارد زیاده ولی خب مینویسم... عصر رفتیم به متخصص پزشکی قانونی گفتیم دیدی مریضو؟ گف اره سندروم ویت دراوال ( وقتی که به فرد ادیکت مواد نمیرسه) نبود. مامانش هم گفت یه بار بیشتر بهش ندادم اونم دو روز پیش بوده، بنظر هم ابیوز نمیومد واقعا افتاده... کاری نمیشد کرد دیگه... گفتیم بابا اون صبح بهش مواد داد معلومه که ویت دراوال نمیشه خب!! گف پس دروغ گفته! در هر حال من کاری نمیتونم بکنم ...


+ببخشید طنز نبود ... طنزم نمیاد... اقا اصن عزای عمومیه، برید از خدا بترسید! پست طنزم کجا بود؟ برید خدا روزیتونو جای دیگه حواله کنه :دی

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۹
Elanor :)

خب من و مامان تصمیم خودمونو گرفته بودیم. بابا میگفت نمیرین! شما دو تا با اوتوبوس پاشین برین مشهد؟؟ عمرا ! اگه برین من فلان قدر پول میدم اصلا !

مامان میگفت سنگ از آسمون بباره ما میریم! تمام !

خب مامان میخواست اثبات کنه که همیشه هم برای خوش گذروندن ، گشتن و خرید کردن تو یه شهر دیگه منتظر نیست یه نفر باشه که براش هماهنگی رو انجام بده. میخواست اثبات کنه خودش میتونه به خودش خوش بگذرونه!

منم قصد کرده بودم باهاش باشم. کلاسم رو پیچوندم هرچند نمیدونم چه اتفاقی بابت این دو ساعت خواهد افتاد ولی خب...

موقع رفتن بابا میگفت هوا سرد شده. فردا مشهد 6 درجه زیر صفره!!!

مامان میگفت ما میریم! تمام ! :)))

خلاصه رفتیم. حرم برا همه ی مجازی ها دعا کردم... امام رضا خیلی مهربونه...مهربون تَر از همه... 

خیلی هم بهمون خوش گذشت! شاید باورتون نشه ولی انقده خوب بود کسی نبود موقع خرید غر بزنه که زود باشین همین خوبه ، جا پارک ماشین بده، فروشنده خسته شد انقد لباس باز کرد و اووووو کلی از این مسخره بازی های مردونه دربیاره! انقد خوب بود! اصن جای شما خالی :دی


+ولی از حق نگذریم محسن هروقت منو میبره بازار اصلا غر نمیزنه که بجنب و اینا. ولی خب یه مسئله ای خیلی اعصابمو بهم میریزه اونم این که نظر نمیده! ینی از چیزی خوشش نیاد میگه خوب نیست ها ولی هیچ وقت نمیگه این خوبه! میگه خودت میدونی من نمیدونم! :| واسه همین همیشه بازار رفتن با مامانم رو به همه ترجیح میدم چون خیلی کمکم میکنه تو خرید :*) 

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۱:۵۸
Elanor :)

یه مریض دارم تو بخش جراحی که چند روزی هست بستریه و یه آقای ادیکت (معتاد) شصت ساله است. (اینکه میگم مریض دارم یعنی اینکه من استاژرش ام و باید هرروز برم از حال و بالش مطلع شم. استاژر هم همون کارآموزه در رشته پزشکی)

امروز پرونده اش رو ورق زدم دیدم حالش نسبتا بهتره گویا فقط تعداد گلبول های سفیدش هنو بالا بود که اونم مشاوره عفونی انجام شده بود و انتی بیوتیک گذاشته شده بود. مشکل أولیه اش کوله سیستیت حاد بود (التهاب کیسه صفرا)

پرونده اش رو برداشتم رفتم بالاسرش، گفتم حاج اقا حالتون چطوره امروز؟ گفت "بهترم خانم دکتر" همینو که گفت مریض تخت بغلی که اونم یه پیرمرد بود سرش رو از زیر پتو بیرون اورد و رو به من گفت :" بهش بگو اگه بهتری چرا چسبیدی به تخت راه نمیری پس؟؟؟ ...بهترم بهترم!!" این اخرش رو با حالت ادا دراوردن گفت :)))

بعد مریض خودم برگشت گفت :" خانم دکتر یه سوْال دارم همین سوْال منو تو جواب بده!" گفتم بفرمایید؟

گفت " الان من حال خودمو بهتر میدونم یا این؟؟؟" داشت اشاره میکرد به پیرمرد بغلی!

خنده ام گرفته بود :)) گفتم خب شما ! گفت " الان تو بگو من از دیشب دو بار رفتم دستشویی یه بار هم رفتم شکمم کار کرده ... یعنی کمه بنظرت؟" :)) گفتم نه حاج آقا خوبه!

روش رو کرد به تخت بغلی و بی صدا براش شکلک دراورد!

:)) خدا کنه فردا یا این مرخص شده باشه یا اون! دیگه حوصله کل کل این دوتا رو ندارم :))


+بیمارستان الانور آباد یعنی بیمارستانی که با قدوم مبارک فخرالزمان الانور بانو آباد شده باشه! اینم از تگ جدید :دی خوبه؟

++سعی میکنم اوایلش اصطلاحات رو تو پست ها توضیح بدم ولی قول بدید یاد بگیرید که در پست های آتی دیگه توضیح نمیدما :)) چه بسا شاید امتحان هم گرفتیم اخر بخش! :/ :دی

۱۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۹
Elanor :)

1- به به ! خوش اومدین ! صفا اوردین! بابا از اینورا... بله دوستان اشاره میکنن دکوراسیون جدید مبارک! سلامت باشید آقا ! چه میشه کرد دیگه... بالاخره ما هم گفتیم یه دستی به سر و روی اینجا بکشیم ببینیم چی پیش میاد ! :دی

یک تشکر بسیار بسیار ویژه دارم از دوست عزیز و هنرمندم دکتر سین که زحمت هدر رو کشید و خیلی من رو خوشحال کرد. دکتر مچککریم :دی :)

یک تشکر خاص هم دارم از مهندس دوست داشتنی و حلال مشکلات نرم افزاری و سخت افزاری و همه مدله ی من ، جولیک عزیزم که طبق معمول با سوالاتم کلافه اش کردم و آخرش گفت یوزر پس بده خودم برات درستش کنم کشتی ما رو ! :)) مرسی سارا :*)

خوشگل شده نه؟ میدونم که خوشگل شده ^_^


2- خیلی وقت پیش من هم به چالش سارا لبیک گفته بودم و سعی کردم مامانم رو خوشحال کنم! البته همونطور که همتون در جریانید بنده چون خیلی دختر خوب و ماه و همه چی تمومی هستم مامانم هر روز و هر روز از داشتن من به خود می باله ! ولی خب به طور ویژه با مرجان رفتیم بیرون و من برا مامان یه دسته نرگس خریدم و اون رو هم ترغیب کردم برا مامانش گل بخره ^_^





تازه شم! پنج شنبه اگه امام رضا بطلبه میخوام با مامانم دو تایی بریم مشهد . میخوام براش کلی وقت بذارم و باهاش برم خرید ^_^ تازه ترش هم اینکه بر خلاف پیش بینی های من باز عصر پنج شنبه هم برامون کلاس تئوری گذاشتن که خب چون به مامانم قول دادم میخوام غیبت کنم :/ :دی انشاا... اگه برم برا سلامتی همه ی مامانها و خوشحالی و شادی روح مادر جان بهار سارا هم دعا خواهم کرد :)


3- قصد دارم یه فصل جدید از وبلاگ رو رقم بزنم. میخوام اتفاقات و کیس های جالب کشیک های اورژانس و بیمارستانم رو بیام براتون تعریف کنم. دروغ چرا؟ دوست دارم خاطره هاش برام بمونه... حالا نمیدونم چقدر برا شما جالب خواهد بود ولی خب برا خودم خوبه... یه تگ جدید میخوام بزنم با عنوان : خاطرات بیمارستانی یا منو مریضها همین الان یهویی :)) یا مثلا بلا به دور !!! اصلا نمیدونم . نظر شما چیه؟

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۴
Elanor :)

من زیر باران های زیادی دعا کردم... زیر هزار هزار قطره... خیلی سال است که هروقت در ضلع جنوب غربی این اتاق نشسته بوده ام و صدای قطره های باران بر کانال کولر را شنیده ام دویده ام پشت پنجره ، به تینیجری ترین حالت ممکن دستم را از پنجره بیرون برده ام و دقایق زیادی اتاقم سرد شده است و دستم خیس شده است و نگاهم را از آسمان برنداشته ام و لبانم جنبیده است...

از یک جایی و از یک روزی به بعد زیر باران های زیادی تو را خواسته ام... تو را برای خودم ، برای دلم ، برای چشمانم ، بازوانت را برای دست هایم از خدا تمنا کرده ام... شهر من شهر بارانی ای نیست اما به جرئت میگویم که دو سالی میشود بارانی در این شهر بدون نجوای خواستن تو به عاجزانه ترین شکل ممکن به زمین ننشسته است... به جرئت میگویم...

تو تا به امروز سهم من نبودی، سهم من تنها صداست و کلمه... حال آنکه من ادم صدا نیستم ... میدانی ؟ من ادم سکوتم... ادم های بصری و لمسی با ادمهای سمعی تفاوت زیادی دارند... بصری ها و لمسی ها نگاه را میفهمند... زبانشان زبان چشم است و آغوش و بوسه... بی کلام...

تو سهم من نبودی... من بارها و بارها قطره های زیادی را واسطه کرده ام برای به دست اوردنت ، برای داشتنت ، برای لمس کردنت... اما دیگر خسته ام... 

باران میبارد... نشسته ام در همان ضلع جنوب غربی اتاق و قطره ها پشت بر پشت هم به زمین مینشینند بدون اینکه به دستان دختری بیفتند که تو را میخواهد...

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۵
Elanor :)

همیشه تو صبح های سرد ، روزهای امتحان ، روزهای ارائه ، ظهر های خواب آلودگی و بی حوصلگی ، شب ها و غروب های کشیک...

همیشه تو موقعیت های سخت و خسته کننده به خودم میگم : لعنت به تو! لعنت به تو که انقدر خودت رو گرفتار کردی!... آخه زن رو چه به کار کردن؟ زن رو چه به سر و کله زدن با ادمهای غریبه و ناشناس! زن رو چه به پزشکی و بیمارستان و همه ی گرفتاری هاش؟ اصلا زن رو چه به درس خوندن؟!!

همیشه تو این مواقع به قول رضا امیر خانی نیمه ی سنتی ذهنم به نیمه ی مدرن ذهنم تشر میزنه که : زن باید بشینه تو خونه اش خانمی کنه! باید صبح به صبح پرده های اتاق خوابش رو بکشه و بیرون رو نگاه کنه و ذهن و دلش پی قرمه سبزی و کیک و دسرش باشه! باید عصر به عصر بره کریستال و لباس صورتی قیمت کنه و شب به شب هم گل های گلدونش رو مرتب کنه و شمع روشن کنه و میز شامش رو بچینه! زن رو چه به مورنینگ و شرح حال و ارائه و سوچور و چک علائم حیاتی و سی پی آر؟...

همیشه اینجور موقع ها نیمه مدرن ذهنم کم میاره ولی بعد از یه ساعتی که اوضاع بهتر میشه و سختی ها کمتر ، نیمه مدرنم سرش رو بالا میگیره و میگه : زن رو چه به تو خونه نشستن؟ زنی خوبه که علاوه بر خانواده و خونه اش ، یه جامعه بهش احساس نیاز کنه. یه جامعه بهش افتخار کنه و یه جامعه ازش ممنون باشه... 

۱۷ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
Elanor :)