ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

چیزهای عجیبی این روزها دیده ام. چیزهای عجیب ، حزن انگیز ، شکننده و بی رحم.

زنی را دیدم در پس راهروهای بی روح زایشگاه، دو روزی بود که پاره تنش در جانش تکان نخورده بود. صورتش سرد بود. مضطرب اما امیدوار. امیدوار به زنده بودن جنین ٢٤ هفته اش! امیدوار به زاییدنش، به دیدنش ، به بوییدنش ، به بوسیدنش... روی تخت که دراز کشید دستگاه سونیکیت که بر پوست شکمش فشار داده میشد ، هرچه میگذشت فقط صدای خش خش دستگاه در اتاق پیچیده بود. لحظات بی رحمی بود. مادری گوشهایش را تیز کرده بود برای شنیدن صدای قلب جنینی که ٢٤ هفته درونش بالیده بود و رشد کرده بود. جنینی که همدمش بود، با او میخوایید و برمیخاست... لحظاتی بی رحمی بود صدایی غیر از خش خش آن دستگاه لعنتی به گوش نمیرسید... جنینش مرده بود...

اتاق بوی مرگ میداد. بوی نیستی . بوی عدم... زن گریه نکرد. فریاد نکشید. نگاهی کرد و گفت "حالا چی میشه؟"


چطور میتوان به مادری گفت برو و در آن بلوک زایمان پر از درد و امید ، در کنار زنانی که درد های عظیمی میکشند برای شنیدن صدای گریه های نوزادشان، تو هم بزا ! زایمانی که در آن پاره ی تنت یی روح ، بی جان ، سرد و با چشمانی بسته از جانت بیرون می آید و تو باید تنها به خانه ای که هر گوشه اش منتظر صدای شادی توست ، برگردی؟

چطور میشود این حرفها به مادری زد بی آنکه صدایت بلرزد و روحت خش بردارد؟

شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو...

شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ...

شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه برای تنهایی... برای روزهای مبهم پیش رو...

امشب بر روی این تخت جدید ، با خود گفتم چندین شب دیگر قرار است در کجاها سر کنی دختر؟ در کدام شهر؟ در کدام دهات؟ در کدام اتاق بی صاحب، بی روح، بی عشق؟

قرار است چه شود اخر این همه شب؟ قرار است کجا پایان گیرد؟ 

جوابی نداشتم...

تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش . تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش.

تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها کردم و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد...

به خانه بازگشتم...

تنهایی سر جایش نشسته بود...

بخش پوست هم تموم شد.تولدم هم گذشت ! الان بخش پزشکی اجتماعی ایم. در حقیقت باید بریم خانه های بهداشت روستاهای مجاور ولی در عمل تو دانشکده کلاس تئوری برامون برگزار میکنن. حقیقت اینه که استاژری داره نفس های اخرش رو میکشه و یک و ماه و نیم ازش مونده. همین پزشکی اجتماعی و یه بخش دیگه که رادیولوژی ه و اونم بخش نیست و کلاس ه . اسفند هم پره دارم و انشاا... اگر خدا قسمت کنه از فروردین اینترن میشم.


هنوز اندر خم اول کوچه ی پایان نامه هم نیستم . ینی راستش وارد کوچه نشدم همون تو خیابونم! :/ با این حال حالم داره ازش بهم میخوره. چند ماهه میخوام خیر سرم پروپوزالم رو بنویسم ولی بی فایده است و همش یه اشکالی از توش درمیاد.

جوانان این مرز و بوم ! از من به شما نصیحت ، پایان نامه خواستید بنویسید اونم از نوع کارآزمایی بالینی مثل مال من ، معاذالله که با دو تا استاد بردارید. اصلا کار گروهی جوابگو نیست! فقط و فقط یک نفر!

من با یک فارموکولوژیست برداشتم و قرار بود دو دوز مختلف دارو رو در بیماران مقایسه کنم اثر بخشیش رو. و باید برای این کار با یک پزشک هم هماهنگ میشدم که بیمار بده بهم. ولی الان به شدت به مشکل خوردم و اون پزشک داره همه ی کارهای اون فارموکولوژیست رو زیر سوال میبره! خلاصه به شدت تو آمپاس گیر کردم...

عنوان هم گوشه ای از فرمایشات گرانبار حاج ساسان خوش اندام ه ! :| خز و خیل هم خودتونین. حالم خرابه میفهمییییین؟ خرااااب! :|

قصه فقط اونجاش 

که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه:

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"


نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.

سلام عرض شد خدمت شما عزیز جان که دارید بعد از مدت ها من رو میخونید :)

اول از همه جا داره یه تبریک جانانه خدمتتون عرض کنم. تبریک بابت اینکه شما در حال حاضر دارید نوشته های سالگرد تولد وبلاگ نویسی من رو میخونید! اونم تولد ٥ سالگی! :دی

البته دقیق نیست چون تولد وبلاگنویسی من دوم مهر و اولین پستم هم مربوط به سال ١٣٩١ توی وبلاگ آوای من بود :) یادش بخیر :)

خیلی سالها و خاطرات خوبی رو با وبلاگم داشتم و دارم و مطمئنم یکی از المان هایی که هیچوقت در مورد سالهای جوونیم فراموش نخواهم کرد وبلاگنویسی ه :) ولی خب باید قبول کرد که من برای این کار پیر شدم. نشون به این نشون که الان یک ماهه میخوام بنویسم اما نه حال و انگیزه اش رو دارم نه قلمم دیگه کشش سابق رو داره. اینم البته از ننوشتن ه. وگرنه مسلما کسی که تو بیست سالگی تونسته هر روز دوبار آپ کنه اگر بخواد تو بیست و چهار سالگی هم میتونه... بگذریم.

الان تو اوتوبوسم و دارم میرم تهران . حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام بنویسم یه چیزی. جا داره عرض کنم حالم از هرچی اوتوبوس أعم از وی آی پی ، اسکانیا ، ولوو ، طویله ( به نوعی از اتوبوس گفته میشود که هوای آن به شدت بوی دام میکند و ملت کم مانده است با بزغاله ی مذکور سوار آن گردند!) و غیره و ذلک بهم میخوره!


یادتونه پارسال همین موقع ها میرفتم ایروبیک؟ یادتونه هی عین قل مراد مظفر زرگنده به مربی خوش استیلمون نگاه میکردم و وقتی ریتمش تند میشد وامیستادم و فقط میخندیدم؟؟ خب مهم هم نیس خیلی اگه یادتون نمیاد. واللا! ملت انقد دغدغه دارن که این خزعبلات دیگه یادشون نیاد! حالا مهم اینه که باز نهضت جنگ جنگ تا خوش تیپ شدن رو از سر گرفتم و الان دو هفته است دارم میرم پیلاتس! خیلی هم خوبه! فقط مشکلش اینجاست که این بار وقتی مربی ه میگه همونطور که دراز کشیدین و وزنتون رو انداختین رو یه دستتون و بدنتون رو بالا نگه داشتین دست چپتون رو همراه دمبل بالا ببرید و همزمان پای راستتون رو که با زانوش یه دمبل دیگه رو نگه داشتین هم بالا ببرین ، من دلم میخواد گریه کنم ولی خب نمیشه چون هیچ ادم توانمندی اونقدر توانمند نیست که تو اون موقعیت بتونه گریه هم بکنه! القصه! الان خیلی احساس خوش تیپ بودن میکنم فقط نمدونم چرا حتی صدمی وزن کم نکرده ام هنوز! :/


بخش روان هم بسیار داستان داره که دیگه از حوصله ی این پست خارجه. ینی اونقدری که من تو این مدت داستان های عجیب و غریب از ملت شنیدم تو این بیست و أندی سال نشنیده بودم. حالا اگه عمری باقی بود و شما خواستید چن تا از کمتر منشوری هاش رو تعریف میکنم . هرچند همون ها هم منشوری اند! 

شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالاخره تابستون شروع شد! :)) :/

الان در پوست خودم نمیگنجم. بالاخره برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان زنان رو دادیم و بخش فان زنان هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش دیگه حوصله ام از استاژر بودن سر رفته! دلم میخواد زودتر اینترن بشم و بعدش هم خلااااااص ! :/

چیه به خدا مسخره کردیم خودمون رو! یه کارشناسی و سه تا ارشد میخواستم بگیرم انقد واحد پاس نمیکردم که الان پاس کردم! 

شنبه میخوام برم تهران و یه کم کدبانوگری کنم و باز عکس اشپزی هام رو تو اینستا در چش و چال ملت فرو کنم :))) از الان بگم که دوستان امادگی داشته باشن!

از اول مهر میریم که داشته باشیم بخش هیجان انگیز روان رو. تو زنان که اصلا حال نوشتن نداشتم امیدوارم حال داشته باشم بیام و براتون از خاطرات بخش روان حرف بزنم :) 

از ادامه تابستونتون لذت ببرید و انقد نگین تابستون تموم شد تابستون تموم شد! شاید یه گوشه ای دختری به تازگی وارد تابستون شده باشه و با این حرفا دلش بگیره! :دی

از همین الان با خودمون تمرین کنیم. تو هر منصبی که هستیم. هرچقدر که بازه مدیریتمون وسیعه. هرچند نفر که خواسته و ناخواسته یه جوری کارشون به ما گیره... 

یاد بگیریم اگر چیزی قانون ه برای همه قانون ه!

اگر اجازه ای صادر میشه یا صادر نمیشه باید برای همه بشه یا نشه!! 

یاد بگیریم وقتی یکی اومد بهمون یادآوری کرد کارمون بی عدالتیه، با کمال خونسردی تو روش نگاه نکنیم و لبخند زنان بگیم نه نیست!

یاد بگیریم راجع به کارامون فکر کنیم!

و یاد بگیریم که یادمون باشه قرار نیست تا ابدالدهر تو همین دنیای لعنتی ِ لاابالی زندگی کنیم! یه دنیای دیگه هم وجود داره که خوشبختانه یا متاسفانه به هردمبیلی ِ این خراب شده نیست! توش ترازو میذارن و عدل اونجا حاکمه!

یک/ در راستای تاثیرات بخش زنان خواب دیدم زایمان طبیعی کردم :| خیلی هم بدون درد و عالی بود. تنهام بودم و کاملا مریم مقدس وار بچه ام دنیا اومد! فقط نفهمیدم چی شد یهو من وارد یک بازی کثیف شدم و تعقیب و گریز جنایی شد و بچه ام گم شد! :/ ثمین خواب دیده بود میخواسته طبیعی زایمان کنه ولی دکتر افتخاری بهش گفته نمیتونی باید سزارین شی و خودش پا شده رفته اتاق عمل و دکتر هم نیومده و بقیه خوابش نامفهوم بوده. نرگس هم خواب دیده بود سزارین کرده و دکتر بخیه نزدتش و اون هم خودش پاشده تو اتاق عمل کولون و کبد و طحال و اینا رو دراورده و به مامانش تدریس اناتومی میکرده!!!! مینا خواب خاصی ندیده و ما گمان میبریم نازا باشه :))) به طور کلی هممون یه جوری تو خواب رفتار کردیم هرکی ندونه فکر میکنه نه ماهه بارداریم! :/


دو/ رفتیم اتاق عمل و سزارین دوقلو دیدم. ^_^ یه دختر یه پسر. دختره سرحال تَر بود. تحقیقات ثابت کردند که در شرایط یکسان جنین دختر مقاومتش بیشتر از جنین پسره. به خاطر همین در طی بارداری های دوقلویی که دختر و پسر هست اگر یک جنین مرده باشه اکثرا اون پسر هست که مرده است.


سه/ الان دیگه اعتقاد دارم طبیعی بهتره. اگه خانمها بدونن چطوری شکمشون سفره میشه تن به سزارین نمیدن :| البته الان اعتقاد دارم کلا ادم أهداف بهتری هم میتونه از زندگی داشته باشه. بچه خیلی هم ضروری نیست ://


چهار/ قابل توجه عزیزانی که میخوان انتخاب رشته کنن باید بگم شاید از نظر شما منی که دارم این رشته رو میخونم نباید این حرفو بزنم و حرفم مسخره است ولی باور کنید کاملا جدی پزشکی اون اش دهن سوزی که شما فکرش رو میکنید نیست. پزشکی فقط قبول شدن نیست. پزشکی یک پل برای پولدار شدن نیست. پزشکی فقط پرستیژ و کلاس کاری و تفریح و دو ساعت مطب در روز نیست. پزشکی سالی به دوازده ماه بیمارستان و کلاس و مورنینگ و راند و امتحان ه. پزشکی تو عید تو تعطیلات تو شب یلدا و بهترین شبهای سال کشیک واستادن ، درس خوندن های تموم ناشدنی ، تخریب شدن توسط اساتید ، حرف شنیدن از بیمار و سالهای جوانی که میگذره و میگذره و تنها چیزی که روبروت ه کتاب و کتاب ه ، هم هست! این رو بپذیرید بعد برای پزشکی قبول شدن اسمون رو به زمین بیارید. :)

همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم.

من عمریست از این ادمهایی هستم که ناگهانی دلم میخواهد فلان کتاب را بخوانم حالا گیرم ان کتاب را سالها پیش در یک وبلاگ بی اسم و رسم دیده باشم. از این آدمهای دیوانه ای که نصفه شب از خواب بیدار میشوند و لپتاپ روشن میکنند و فیلم گمنامی که ماه ها قبل دانلود کرده اند را در تاریکی تماشا میکنند.

من از این آدمهایی هستم که درست وسط تنهایی هایم وقتی در قسمت روش ها و متد های یک مقاله ی زبان اصلی پلی مورفیسم ژنی گیر کرده ام و ارتباط حروف کپیتال سطر ها را متوجه نمیشوم ، یکهویی حلقه ام را با یک حرکت تند در می آورم و روی میز سُر میدهم و با این کار حس میکنم حدااقل ٣ آسمان بالاتر رفته ام و راحتتر نفس میکشم!