ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



قصه فقط اونجاش 

که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه:

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"


نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.

موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۵
Elanor :)

سلام عرض شد خدمت با سعادت همه ی عزیزان دلم . الوعده وفا ! هرچند یه خرده دیره و میدونم دیگه پست بیات شده به حساب میاد ولی اومدم از خاطرات روان براتون تعریف کنم.

امیدوارم شما هم این تاخیر ها رو بر من ببخشید و خرده نگیرید. اخه چندین بار پنل رو باز کردم برا نوشتن ولی پا نداد راستش رو بخواین! حالا بگذریم! بریم سر اصل مطلب!


کیس اول: روزای اولی که وارد بخش شدیم یه اقا پسر جوون ٢٣-٢٤ ساله تو بخش تازه بستری شده بود. دکتر نون عزیز ( ایشون از روانپزشک های به نام اینجا هستن و پدرشون هم روانپزشک بودن و کلا از اینجور ادمهان که از شکم مادر روانپزشک زاییده شدن!) همون روز اول گفت این اقا یک کیس پیور مانیا است! یعنی مانیای خالص داره! مانیا همون اختلال دو قطبی هست که خب اگه دوست داشتین گوگل کنیدش.به طور خلاصه فرد دوره هایی از خلق بالا و سرخوشی و یا تحریک پذیری رو تو زندگی تجربه میکنه و ممکنه گاهی اوقات هم افسرده بشه. این اقا دقیقا همه ی کرایتری های فاز سرخوشی رو کم و بیش داشت. ( لازم به ذکره که عرض کنم اینجور ادما در این فاز انرژیشون میره بالا، خوابشون کم میشه، خیلی کار میکنن، خیلی پول خرج میکنن ، اعتماد به نفس باد کرده (!) پیدا میکنن، گاها هذیاناتی راجع به خودشون و اینکه ادم مهمی هستند میگن و افزایش لیبیدو یا همون میل جنسی دارن...)

القصه! این اقا اومد نشست و دکتر بهش گف چطوری؟ گف عااااالی! دکتر از این بهتر نمیشم. گف خب اوضاع چطوره؟ گف خوب! فقط منو مرخص کن برم. من غلام امام حسینم. ( این تایم نزدیک تاسوعا عاشورا بود) امام حسین رو دیدم گفته تو باید بیای برام تعزیه بخونی. باید تعزیه امام حسین رو بخونی. دکتر گف بلدی؟ تا حالا خوندی؟ گف نه تا حالا که نخوندم ولی همه اش رو حفظم!!! امام حسین خودش همه ی تعزیه ها رو بهم یاد داده! چی میخوای بخونم واست؟ قاسم بخونم؟ علی اکبر بخونم؟ دکتر گف نه نمیخواد. زنت میگف همه ی پولهات رو خرج کردی.. راست میگف؟ جواب داد : زنم خسیسه. هی میگه با دوستات نرو بیرون براشون غذا نخر . نمدونم برا فلان چیز پول نداده خسته ام کرده دکتر! ... 

اینم اضافه کنم که این اقا حالت هاش تحریک پذیر هم بود. هی با صندلی و تسبیح تو دستش و موهاش ور میرفت و اینا. خلاصه به دیدن این ما فهمیدم مانیا که میگن چیه! روزای بعد حالش بهتر شده بود و دیگه نمیگف با امام حسین رابطه داره و اینکه کلا همه چی خوب و همه دنیا قشنگه! بعد چن روز هم که بهتر شد وقتی اومد سر ویزیت دکتر گف مرخصی! همین رو که گف از خوشحالی داشت پرواز میکرد کلی از دکتر تشکر کرد بعد رفت جلو در اتاق که بره بیرون برگشت سمت ما و گف همتون امروز ناهار مهمون من اید!!! :))) دکتر هم بهش گف برو تا باز بستریت نکردم! گویا هنو ادم نشده بود و ولخرجی هاش ادامه داشت!


کیس دوم: یه روز همون اوایل تو درمانگاه بودیم که یه پیرمرد ٨٠-٩٠ ساله رو پسر هاش اوردن. این مورد هم مانیا داشت و هم دمانس یا همون زوال عقل. قبلا هم سابقه بستری داشت و دکتر میگف خیلی افزایش لیبیدو داشته. پسرهاش میگفتن این دفعه با این بهونه که یکی از همسایشون به خواهرش نظر داره گرفته یارو رو با چوب زده! حالا فک کنید خواهر این بنده خدا چن سالش میتونه باشه و چطوری میخواسته کسی بهش نظر داشته باشه!

این رفت بخش و بستری شد. فرداش رفتیم سر ویزیت. جلو در قبل اینکه وارد اتاق ویزیت بشه نگهبان رو ماچ کرد! اون بدبخت هم برگشت گف بابا جان از صبح این دفعه چندمه منو بوس میکنی!! نمدونست این بنده خدا مورد داره ! بعد اومد تو اتاق با دکتر دست داد و رفت سمتش که روبوسی کنه باهاش که دکتر یه جوری پیچوند!! ما هم ته اتاق ردیفی نشسته بودیم هممون هم دختر بودیم! پیرمرده بعدش اومد سمت ما! مینا اولین نفر بود. دید این داره میاد سمتش پاشد فرار کرد جلو در !! :// نگهبان هم اومد گرفتش و گف منو بوس کردی دیگه نمیخواد اینا رو بوس کنی بیا بشین! فک کنم تازه گوشی دستش اومده بود! :))


کیس سوم: یه خانم ٣٥ ساله بود که مشکوک بود فک کنم به اسکیزوفرنی. روز اول اومد نشست تو اتاق ویزیت و شروع کرد به حرف زدن. خلقش کاملا پایین بود. اروم صحبت میکرد و سرش رو انداخته بود پایین. همینطوری که شروع کرد به حرف زدن یهو لحن صحبتش عوض شد دقیقا شد مثل این فیلما که توش یه جادوگری چیزی رو نشون میدن!! برگشت گف " من فرستاده ی الهی برای شما بندگان هستم! مبعوث شده ام که بشارت دهم شما را و هدایت کنم نافرمانان را..." بعد لحنش طبیعی شد و ادامه ی حرف قبلیش رو زد! وای نمدونین چقد وحشتناک بود! به همین سوی چراغ انقد ترسیده بودم که خدا میدونه! تا الان از هیچ مریضی انقد نترسیده بودم! روزای بعد که یه کم حالش بهتر شده بود گف یه صدایی رو میشنوه که اون صدا بهش میگه اینجوری صحبت کنه. واقعا اسکیزوفرنی یه بیماری وحشتناک ه :(


کیس چهارم : یه روز ثمین رفته بود شرح حال بگیره بعد میگف مریضش یه اقای ٣٠ ساله است که ازش پرسیده معنی ضرب المثل : یه دست صدا نمیده چیه؟ اونم برگشته گفته ببین ابجی! فک کن چن تا سیخ داری! با یه دست این سیخ ها رو برمیداری بعد چن تا سیخ دیگه رو زمین میمونه!! ثمین میگف substance abuser (مصرف مواد داره) و هرچی ازش میپرسم به سیخ و اینا ربط میده! :)) بعد میگف فلایت اف ایدیا یا همون پرش أفکار هم داره! 

روز بعدش رفتیم سر ویزیت و این اقا اومد. خیلی مریض با نمکی بود. واقعا نمیتونستم جلو خنده ام رو بگیرم. دکتر گف چی مصرف میکنی؟ میگف هر چی عشقت بکشه دکتر! شیشه. هرویین، بنگ ، تریاک ، ترا ! (منظورش ترامادول بود) هرچی حال کنی! دکتر گف میخوایم ترکت بدیم. بری بیرون دوباره نمیکشی؟ گف چرا میکشم! دکتر گف چیو باز دوباره میکشی؟ برگشت گف : دکتر من بنگ رو خیلی خوش دارم! میدونی بنگ رو نمتونم بذارم کنار! عشقم ده سال پیش گف یا من یا بنگ! عشقم بود دوسش داشتم ولی گفتم بنگ! عشقمو بخاطر بنگ گذاشتم کنار! دیگه بنگ رو نمتونم بذارم کنار! اینجوری به عشقم خیانت کردم! :/ :؟


کیس پنجم: این یکی مریض خودم بود. یه خانم ٢٤ ساله همسن خودم. خودکشی کرده بود مثلا خیر سرش! ٣٠ تا کلونازپام خرده بود، کاریش نشده بود بعد رفته بود با شیشه دستش رو بریده بود به جا اینکه رگ رو بزنه زده بود همه تاندون ماندون ها رو پاره کرده بود! :| 

رفتم بالاسرش و با کلی تحقیق و تفحص و پلیس بازی از خواهرش کاشف عمل اوردم قضیه چی بوده! مدیونید فک کنید فضولیم گل کرده بوداااا! برا روند درمان مهم بود! بعله!

به گفته خواهرش وقتی این خانم ١٦ سالش بوده با یه پسری دوست بودن بعد یه روز باهم قهر میکنن و فرداش بنا به خواست خودش و تمایل خانواده با شوهر فعلیش که اون زمان خواستگارش بوده ازدواج میکنه! :| بعد چند سال نسبتا خوب و خوش باهم زندگی میکنن و الان هم یه پسر سه ساله دارن . ولی کم کم مشخص میشه این خانم با اون پسره الان رابطه داره. اصرار میکنه به شوهرش که منو طلاق بده بعد شوهره هم میگه نه. خواهرش میگف کلا میره بیرون و ١١ شب میاد خونه و همش با پسره است! یه بار هم تابستون از همین خودکشی مسخره ها کرده بوده و شوهره طلاقش داده باز دوباره به اصرار خانواده اش رجوع کرده. هفته پیش هم حشره کش برداشته تو دهنش اسپری کرده!!!! ( خب خواهر عزیز اینم شد خودکشی اخه؟؟؟ :/ خودکشی هم میکنی قرص برنجی سیانوری چیزی بخور! با حشره کش؟؟؟ :/) بعد این دفعه هم گویا پسره زنگ زده بهش گفته بیا با هم فرار کنیم برا همیشه بعد اینم میخواسته از خونه بره بیرون شوهره میفهمه نمیذاره بره اینم خیر سرش خودکشی میکنه! :/ خلاصه که خواستم در جریان باشین همچین زندگی های عجیب غریبی اطرافتون وجود داره! اقا مرد هم مردای قدیم! طلاق بده بره دیگه! میخوای چیکارش کنی خب؟ 


بعله عزیزان! از این کیس ها زیاد بود ولی خب هم من خسته شدم هم شما! 

خداروشکر تموم شد بخش روان و الان در بخش پوست به سر میبریم! خیلی هم مامانم ایناست و تازه پنج شنبه هاش هم تعطیله!!!! دلتون بسوزه :پی

۲۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۹
Elanor :)

سلام عرض شد خدمت شما عزیز جان که دارید بعد از مدت ها من رو میخونید :)

اول از همه جا داره یه تبریک جانانه خدمتتون عرض کنم. تبریک بابت اینکه شما در حال حاضر دارید نوشته های سالگرد تولد وبلاگ نویسی من رو میخونید! اونم تولد ٥ سالگی! :دی

البته دقیق نیست چون تولد وبلاگنویسی من دوم مهر و اولین پستم هم مربوط به سال ١٣٩١ توی وبلاگ آوای من بود :) یادش بخیر :)

خیلی سالها و خاطرات خوبی رو با وبلاگم داشتم و دارم و مطمئنم یکی از المان هایی که هیچوقت در مورد سالهای جوونیم فراموش نخواهم کرد وبلاگنویسی ه :) ولی خب باید قبول کرد که من برای این کار پیر شدم. نشون به این نشون که الان یک ماهه میخوام بنویسم اما نه حال و انگیزه اش رو دارم نه قلمم دیگه کشش سابق رو داره. اینم البته از ننوشتن ه. وگرنه مسلما کسی که تو بیست سالگی تونسته هر روز دوبار آپ کنه اگر بخواد تو بیست و چهار سالگی هم میتونه... بگذریم.

الان تو اوتوبوسم و دارم میرم تهران . حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام بنویسم یه چیزی. جا داره عرض کنم حالم از هرچی اوتوبوس أعم از وی آی پی ، اسکانیا ، ولوو ، طویله ( به نوعی از اتوبوس گفته میشود که هوای آن به شدت بوی دام میکند و ملت کم مانده است با بزغاله ی مذکور سوار آن گردند!) و غیره و ذلک بهم میخوره!


یادتونه پارسال همین موقع ها میرفتم ایروبیک؟ یادتونه هی عین قل مراد مظفر زرگنده به مربی خوش استیلمون نگاه میکردم و وقتی ریتمش تند میشد وامیستادم و فقط میخندیدم؟؟ خب مهم هم نیس خیلی اگه یادتون نمیاد. واللا! ملت انقد دغدغه دارن که این خزعبلات دیگه یادشون نیاد! حالا مهم اینه که باز نهضت جنگ جنگ تا خوش تیپ شدن رو از سر گرفتم و الان دو هفته است دارم میرم پیلاتس! خیلی هم خوبه! فقط مشکلش اینجاست که این بار وقتی مربی ه میگه همونطور که دراز کشیدین و وزنتون رو انداختین رو یه دستتون و بدنتون رو بالا نگه داشتین دست چپتون رو همراه دمبل بالا ببرید و همزمان پای راستتون رو که با زانوش یه دمبل دیگه رو نگه داشتین هم بالا ببرین ، من دلم میخواد گریه کنم ولی خب نمیشه چون هیچ ادم توانمندی اونقدر توانمند نیست که تو اون موقعیت بتونه گریه هم بکنه! القصه! الان خیلی احساس خوش تیپ بودن میکنم فقط نمدونم چرا حتی صدمی وزن کم نکرده ام هنوز! :/


بخش روان هم بسیار داستان داره که دیگه از حوصله ی این پست خارجه. ینی اونقدری که من تو این مدت داستان های عجیب و غریب از ملت شنیدم تو این بیست و أندی سال نشنیده بودم. حالا اگه عمری باقی بود و شما خواستید چن تا از کمتر منشوری هاش رو تعریف میکنم . هرچند همون ها هم منشوری اند! 

۱۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۵
Elanor :)

شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالاخره تابستون شروع شد! :)) :/

الان در پوست خودم نمیگنجم. بالاخره برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان زنان رو دادیم و بخش فان زنان هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش دیگه حوصله ام از استاژر بودن سر رفته! دلم میخواد زودتر اینترن بشم و بعدش هم خلااااااص ! :/

چیه به خدا مسخره کردیم خودمون رو! یه کارشناسی و سه تا ارشد میخواستم بگیرم انقد واحد پاس نمیکردم که الان پاس کردم! 

شنبه میخوام برم تهران و یه کم کدبانوگری کنم و باز عکس اشپزی هام رو تو اینستا در چش و چال ملت فرو کنم :))) از الان بگم که دوستان امادگی داشته باشن!

از اول مهر میریم که داشته باشیم بخش هیجان انگیز روان رو. تو زنان که اصلا حال نوشتن نداشتم امیدوارم حال داشته باشم بیام و براتون از خاطرات بخش روان حرف بزنم :) 

از ادامه تابستونتون لذت ببرید و انقد نگین تابستون تموم شد تابستون تموم شد! شاید یه گوشه ای دختری به تازگی وارد تابستون شده باشه و با این حرفا دلش بگیره! :دی

۱۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۲۰
Elanor :)

از همین الان با خودمون تمرین کنیم. تو هر منصبی که هستیم. هرچقدر که بازه مدیریتمون وسیعه. هرچند نفر که خواسته و ناخواسته یه جوری کارشون به ما گیره... 

یاد بگیریم اگر چیزی قانون ه برای همه قانون ه!

اگر اجازه ای صادر میشه یا صادر نمیشه باید برای همه بشه یا نشه!! 

یاد بگیریم وقتی یکی اومد بهمون یادآوری کرد کارمون بی عدالتیه، با کمال خونسردی تو روش نگاه نکنیم و لبخند زنان بگیم نه نیست!

یاد بگیریم راجع به کارامون فکر کنیم!

و یاد بگیریم که یادمون باشه قرار نیست تا ابدالدهر تو همین دنیای لعنتی ِ لاابالی زندگی کنیم! یه دنیای دیگه هم وجود داره که خوشبختانه یا متاسفانه به هردمبیلی ِ این خراب شده نیست! توش ترازو میذارن و عدل اونجا حاکمه!

موافقین ۲۹ مخالفین ۲ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶
Elanor :)

یک/ در راستای تاثیرات بخش زنان خواب دیدم زایمان طبیعی کردم :| خیلی هم بدون درد و عالی بود. تنهام بودم و کاملا مریم مقدس وار بچه ام دنیا اومد! فقط نفهمیدم چی شد یهو من وارد یک بازی کثیف شدم و تعقیب و گریز جنایی شد و بچه ام گم شد! :/ ثمین خواب دیده بود میخواسته طبیعی زایمان کنه ولی دکتر افتخاری بهش گفته نمیتونی باید سزارین شی و خودش پا شده رفته اتاق عمل و دکتر هم نیومده و بقیه خوابش نامفهوم بوده. نرگس هم خواب دیده بود سزارین کرده و دکتر بخیه نزدتش و اون هم خودش پاشده تو اتاق عمل کولون و کبد و طحال و اینا رو دراورده و به مامانش تدریس اناتومی میکرده!!!! مینا خواب خاصی ندیده و ما گمان میبریم نازا باشه :))) به طور کلی هممون یه جوری تو خواب رفتار کردیم هرکی ندونه فکر میکنه نه ماهه بارداریم! :/


دو/ رفتیم اتاق عمل و سزارین دوقلو دیدم. ^_^ یه دختر یه پسر. دختره سرحال تَر بود. تحقیقات ثابت کردند که در شرایط یکسان جنین دختر مقاومتش بیشتر از جنین پسره. به خاطر همین در طی بارداری های دوقلویی که دختر و پسر هست اگر یک جنین مرده باشه اکثرا اون پسر هست که مرده است.


سه/ الان دیگه اعتقاد دارم طبیعی بهتره. اگه خانمها بدونن چطوری شکمشون سفره میشه تن به سزارین نمیدن :| البته الان اعتقاد دارم کلا ادم أهداف بهتری هم میتونه از زندگی داشته باشه. بچه خیلی هم ضروری نیست ://


چهار/ قابل توجه عزیزانی که میخوان انتخاب رشته کنن باید بگم شاید از نظر شما منی که دارم این رشته رو میخونم نباید این حرفو بزنم و حرفم مسخره است ولی باور کنید کاملا جدی پزشکی اون اش دهن سوزی که شما فکرش رو میکنید نیست. پزشکی فقط قبول شدن نیست. پزشکی یک پل برای پولدار شدن نیست. پزشکی فقط پرستیژ و کلاس کاری و تفریح و دو ساعت مطب در روز نیست. پزشکی سالی به دوازده ماه بیمارستان و کلاس و مورنینگ و راند و امتحان ه. پزشکی تو عید تو تعطیلات تو شب یلدا و بهترین شبهای سال کشیک واستادن ، درس خوندن های تموم ناشدنی ، تخریب شدن توسط اساتید ، حرف شنیدن از بیمار و سالهای جوانی که میگذره و میگذره و تنها چیزی که روبروت ه کتاب و کتاب ه ، هم هست! این رو بپذیرید بعد برای پزشکی قبول شدن اسمون رو به زمین بیارید. :)

۲۹ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۶
Elanor :)

همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم.

من عمریست از این ادمهایی هستم که ناگهانی دلم میخواهد فلان کتاب را بخوانم حالا گیرم ان کتاب را سالها پیش در یک وبلاگ بی اسم و رسم دیده باشم. از این آدمهای دیوانه ای که نصفه شب از خواب بیدار میشوند و لپتاپ روشن میکنند و فیلم گمنامی که ماه ها قبل دانلود کرده اند را در تاریکی تماشا میکنند.

من از این آدمهایی هستم که درست وسط تنهایی هایم وقتی در قسمت روش ها و متد های یک مقاله ی زبان اصلی پلی مورفیسم ژنی گیر کرده ام و ارتباط حروف کپیتال سطر ها را متوجه نمیشوم ، یکهویی حلقه ام را با یک حرکت تند در می آورم و روی میز سُر میدهم و با این کار حس میکنم حدااقل ٣ آسمان بالاتر رفته ام و راحتتر نفس میکشم!

۱۲ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۱
Elanor :)

بخش اطفال به سلامتی و خوشی و خرمی (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی

ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی زنان به سر میبریم! واقع در یک زایشگاه به غایت شلوغ! 

از خدا که پنهون نیس از شما غنچه های خندان باغ زندگی چه پنهون که من قبل از ده روز پیش همچین بگی نگی برا تخصص به زنان فکر میکردم اما ... اممممما الان دارم میگم من اگه بمیرم از بی تخصصی ها زنان برو نیستم !!! ( مامانم میگه باید بدی برا تخصص بسازن چون همه بخشا رو که میری میگی تخصصش رو نمیرم :)) :|)

خلاصه گفتم که در جریان باشید. نبینم باز فردا یکی اومده سر آستین منو میکشه میگه تو رو به همین سوی چراغ بیا برو زنان هااااا نبینمااا .

دو روزه که من و ثمین روتیشن بلوک زایمان هستیم. روتیشن نگو بلا بگو :|

دیروز راستش خبری نبود. ولی امروز سه تا زایمان دیدم ^_^ دو تا پسر یک دختر :دی واقعا حس اینکه تو داری معجزه ی خلقت رو جلوی چشمت میبینی خیلی حس وصف نشدنی ه . ولی انقدررررررر سخت و دردناک ه و انقد صدای جیغ شنیدم که حس میکنم به اندازه ی تمام مادرهای تو بلوک بدنم درد میکنه :((

خدایی مذکر رد میشه نمیتونم با جزییات توضیح بدم :دی ولی در این حد داشته باشین که انقدر وحشتناک بوده که منی که کلا عین خیالم نیست زایمان اول رو دیدم دیگه نتونستم واستم خروج جفت رو هم ببینم، اومدم بیرون. بقیه بچه ها میگفتن رنگت خیلی زرد شده آب قندی چیزی بخور :|

وای نمیدونید حالا اونکه خوب بود بچه دومی طفلی مامانش انقد جیغ زده بود اصلا دیگه توان نداشت بعد سربچه اومده بود شونه هاش گیر کرده بود. سر بچه کم کم شروع کرد به آبی شدن و بچه سیانوز شد ( بخاطر اینکه بهش اکسیژن نمیرسید آبی شد و داشت میرفت سمت سیاه شدن) یه لحظه گفتم بچه مرد! ولی به هر بدبختی بود کشیدنش بیرون و شروع کردن به احیا ... خیلی استرس داشتم واستاده بودم بالا سرش بعد احیا یه ناله ی خفیفی کرد و ماما گفت خوبه. گفتم نه تو رو خدا ! این انتها هاش هنو آبیه! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت گفت ترم چندی؟ گفتم پنج!!!! ثمین زد رو شونه ام گفت سال پنج رو تموم کردیم خنگ خدا !! گفتم نه ببخشید! اخر ترم ده ! ماما یه خنده ای کرد گفت پس چرا انقد متعجبین؟! کاریش نمیشه بابا ! خوبه :|

القصه که به محسن زنگ زدم گفته نه تنها تخصص زنان نمیرم بلکه بمیرم زایمان طبیعی نخواهم کرد :| البته مطمئنم برم سزارین ببینم میگم سزارین هم نمیکنم!


+تا این لحظه من و ثمین وصیت کردیم که اگر در معرض مرگ حتمی بودیم اجازه ی ال پی ، بون مرو آسپیریشن ، بیوپسی پلور و گذاشتن ان جی رو نخواهیم داد ! حالا زایمان طبیعی هم به این بلک لیست اضافه شد :/


++یه چی دیگه اینجا نوشته بودم که باز چون مذکر رد میشه پاک کردم :))


+++ توصیه من به شما جوانان این است که اگر پسر هستید هم اکنون رفته وضو گرفته و دو رکعت نماز شکر به جا اورده و منت خدای را عز و جل گویان از صحنه دور شوید و اگر خدای ناکرده دختر هستید و در اینده ی دور و نزدیک قصد بچه دار شدن دارید تا تاریخ زایمان ، هرگز و حاشا و کلا از جلوی درب بلوک زایمان گذر نکنید که در غیر اینصورت دچار خسران عظیم شده و کلا بیخیال خواهید شد! والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته !

۱۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۶
Elanor :)

مراسم افطاری پر ماجرامون دیشب بعد از کلی اهن و تولوپ برگزار شد! از شما خوانندگان عزیز تقاضا میشود در خارج از گود این مراسم همراه ما باشید! حتی میشه بهش سرزده هم گفت. در این حد! :|

حدودا ٢٠ دقیقه قبل اذان رسیدم تالار. مهدی پایین جلو در واستاده بود ( قبلا گفتم چون فامیل نمتونم بگم اسم همکلاسی هام رو میگم اگرنه ما از اون خونواده هاش نیستیم :دی) رفتم طبقه بالا . قرار بر این بود مراسم طبقه بالا باشه و ما به همه ی اساتید همینو گفته بودیم. تو راه پله یه خانم واستاده بود که لیست دستش بود. گفت شما مهمون خانم فلانی اید؟ گفتم نه. گفت فک نکنم مال شما بالا باشه ها! گفتم چرا بالاست. هیچی خلاصه رفتم تو سالن و همین اول کار سورپرایز شدم.

من فکر میکردم سالن فقط رزرو ماست. یا نهایتا یه مجلس در همین ابعاد مال ما توش برگزار میشه ولی تمام میزها چیزه شده بود. ته سالن هم دو تا میز کنار هم بود که هرکدوم ده نفره بود و دو تا از اتند ها اومده بودن نشسته بودن و سمانه و شوهرش و محمد هم واستاده بودن. به سمانه گفتم چه خبره اینجا؟ چرا دو تا میزش کردین؟ خیلی بده که. سر یک میز بشینیم بهتره. بعدم اینا که رفتن رزرو کردن میدونستن سالن همچین جمعیتی رزرو داره؟؟ گفت اره میدونستن :|

خلاصه بعد کلی رای زنی یکی از میزهای بزرگتر رو به ما دادن ولی در چه شرایطی در شرایطی که اطرافمون مهمون های اون مراسم بودن! دیدیم بالاخره این حالتش از اون حالتش بهتره. راستش هنوز مهمون های اونا کامل نیومده بودن و ما خیلی تم قضیه دستمون نبود. رفتیم در کمال شرمندگی از اساتید که حالا چند تا دیگه اشون هم اومده بودن و براشون چای هم ریخته بودیم درخواست کردیم جاشون رو عوض کنن. 

تقریبا همه اومدن و اذان رو هم گفتند. دقیقه به دقیقه اوضاع وخیم تَر میشد. مهمون های اون مراسم سر و وضعشون خیلی خوب نبود. ما هم همش شانس خودمون رو لعنت میکردیم که کاش لااقل یه کم همسایه هامون باکلاس تَر بودن!

یکی از اتند ها اومد و با اومدنش مهمون ها با دست نشونش میدادن که دکتر فلانی ه! اونجا بود که دو قرونیمون افتاد که مهمونی مال کمیته امداد ه و چون دکتر سابقا رئیس کمیته امداد بوده اینا میشناسنش.

شاید باورتون نشه ولی لیوان ها بر عکس تصور ما فنجون نبود و شیشه ای بود. یکی از اساتید اومد برا خودش چای بریزه که لیوان دو تیکه شد!

تو همین گیر و دار بودیم که مهدی اومد گفت ما اشتباه اومدیم ! جای ما اینجا نبوده. کافی شاپ تالار رو برا ما چیده بودن. الان باید جامون رو عوض کنیم دوباره. اگه ازم فیلم میگرفتن کاملا بخار و دودی که از سرم بلند میشد مشهود بود!

گفتم ولش کن بذار همینجا بشینن. گفت نه مجبوریم بلند شیم. بعد هم منو از ته سالن و یک در کوچیک برد به یک راهرو که به اشپزخونه و چند تا پله میخورد و از اونجا میرسید به طبقه ی کافی شاپ. أطراف پر بود از نوشابه و قابلمه و ملاقه. درگیر دیدن این مناظر جذاب بودم که دیدم رفته و اساتید رو بلند کرده و داره میاره اینطرفی! لبخند تصنعی زنان رفتم بهش گفتم ببر از بیرون از پله های اصلی بیارشون خیلی زشته این راهرو!!! گفت سخت نگیر اومدن دیگه!!

هیچی در حالیکه به شدت عرق کرده بودم و حس میکردم کوره تو تنم روشن کردن ببخشید گویان منتظر شدم اساتید برن و با بچه ها برم پایین. تو راهرو یهو استاد فوق تخصص اعصاب کودکان مون از تو آشپزخونه با به حرکت جهشی از رو قابلمه پرید تو راهرو!!! وقتی قیافه های متعجب ما رو دید گفت چیزی نیست فقط گم شدم!!

وای خدا! تو اون لحظه فقط دلم میخواست یه حمله تروریستی بشه و من در این حمله شهید بشم! گفتم استاد تو رو خدا ببخشین. گفت اشکال نداره دکتر برنامه زنده این چیزا رو هم داره!!

خلاصه سرتون رو درد نیارم بالاخره نشستیم پشت میز و هممون به شدت بی اشتها بودیم و هی تعریف میکردیم برا هم و هم خنده هیستریک میرفتیم. ولی اساتید کاملا ریلکس تا ته ته ته دیس ها رو خوردن :دی

نهایتا هم اتند آسم و آلرژیمون تاکید کرد که این مهمونی هیچ تأثیری در نمرات اخر بخش نخواهد داشت و ما خیالمون راحت باشه!

واقعا جای تاسف داره این تفکر! ما در راه رضای خدا انقد سختی کشیدیم بعد اینا فکر کردن دنبال نمره ایم! :دی


تجربه شد اقا! تجربه اینکه کسی که باهاش رودروایسی داری رو فقط دعوت کن خونه ات که همه چی دست خودت باشه! واللا با این مهمونی گرفتن هاشون ! :))

یه تجربه دیگه هم شد. برا هیچ کاری وسواس به خرج نده که بر فنا میره کلا قضیه :/

۲۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۸
Elanor :)

من از اول بخش اطفال ( که یه چیزی حدودا دو ماه و ده روز پیش بود) یک ایده تو کله ی مبارکم چرخ میزد! اونم ایده ی افطاری دادن به اساتید بود. :|

راستش رو بخواهید ما اکثرا روزای اخر هر بخشی میرفتیم یک کیک سفارش میدادیم و یک خوشحالی کوچک میکردیم که هم به مثابه ی تشکر از اساتید اون بخش باشه و هم و باطنا معنی خرسندی از رهایی از بخش مورد نظر بود! حالا این بار من گفتم أواخر این بخش یک حرکت جدید بزنیم. ایده ام رو با ثمین مطرح کردم و خب موافقت کرد و به بقیه هم اعلام کردیم و با موافقت نسبی مواجه شد. از طرف اینترن های محترم هم یک اکی سرسری گرفتیم و قرار بر این شد که ١٤ نفر استاژر به همراه ٤ نفر اینترن حدود ١٣ تا استاد و سه عدد رزیدنت رو دعوت کنن برا افطار !

تا اینجای قضیه حله! حالا فکر کنید که ما از اول ماه مبارک هر شب تو گروه تلگراممون بحث داشتیم! اقا کجا دعوت کنیم؟ بریم باغ؟ نه فلان باغ باید رو قالیچه نشست خیلی ضایع است! فلان یکی باغ غذاش خوب نیست. اون یکی خارج از شهره باباهامون اجازه نمیدن اون یکی هم صندلی هاش بی کلاسن! بریم فلان رستوران؟ نه محیطش دختر پسری ه ، جلفه برا اساتید! بریم اون یکی رستوران؟ نه رو بازه رسمی نیست! بریم فلان تالار؟ نه غذاهاش پرسی صد تومن ه کلا کلیه هامون هم جواب نمیده! و ....

خلاصه مکان رو به هر بدبختی بود مشخص کردیم! حالا چی سفارش بدیم؟ مرغ و فسنجون بی کلاسه. چلو مشترک که اصلا حرفش رو نزن! وا؟ ١٠ تا فوق تخصص رو دعوت کنی چلو مشترک بدی؟؟؟ اکبر جوجه و فسنجون؟ بیس هر دوش رب انار ه ! خوب نیست! اقا فسنجون نه ، قرمه سبزی! نه اقا قرمه سبزی مگه از مکه اومدیم؟ چلو گوشت ویژه؟ دوباره همون بحث کلیه! :دی خلاصه سرتون رو درد نیارم. بنده خودم رو در ابعاد مساوی نیم در نیم قسمت کردم تا اینا به بختیاری تنها رضایت دادن :/

حالا فکرش رو بکنید مکان رو برا یک شنبه هفته اتی رزرو کردیم و سفارش دادیم به هر فلاکتی بود، امروز رفتیم اکی نهایی اینترن ها رو بگیریم ، خانمها دستشون رو زدن به کمرشون که وا؟ چرا فلان جان؟ چرا بیسار جا رو نگرفتین؟ بختیاری تنها بد نیست؟ میگم بابا سرویس افطار هم دارن! به خدا اسرافه. به شخصه یه لیوان چای میخورم افطار کانه گاو نر خورده باشم! :| میگن خب کارت دعوت هاتون کو؟ نگاه خیره به دوربین :/

میگم کارت دعوت سفارش ندادیم که . میریم شفاها دعوت میکنیم دیگه. مگه عروسیه؟ میگن نه خیلی بی کلاسه اینجوری! اصلا حرفشو نزنید! میگم خب شما برید کارت سفارش بدین. دیگه وقت چندانی نداریم من امروز نمیرسم برم... میگن نه دیگه کلا کنسلش کنید!! فقط دنبال دیوار میگشتم یعنی!

مخلص کلام که گفتن ما نمیایم. چند تا از بچه های خودمون هم گفتن نمیایم و تا این لحظه آماری که دست منه قراره ٩ نفر افطار بیست و خرده ای نفر رو متقبل بشن. حالا مطمئنم باز کم میشه تعداد ! :))

امروز رفتیم یکی از اساتید کله گنده ی گروه رو دعوت کنیم، برگشته میگه کی هزینه رو میده؟ میگم خودمون. میگه فک کنم خیلی پولدارید. میخواستم بگم خانم دکتر رفتیم درخواست وام دادیم اگه زحمت بکشین ضامنمون بشین خوشحال میشیم! واللا!

حالا گمانه ها هم حاکی از اینه که تا یک شنبه همه کنار بکشن فقط من و ثمین بمونیم با اساتید! یعنی برا بچه ام میخواستم عروسی بگیرم انقد درگیر تدارکات نبودم که الان درگیر شدم.

۱۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۱
Elanor :)