ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



گاهی اوقات حس میکنم اگر خدا در حق بشر فقط همین یک کار هم میکرد برای ادم بس بود. همین خلقت اشک و گریه را میگویم. همین بس بود برای اینکه ما آدمها را به بندگی اش دراورد. همین یکی بس بود تا ثابت کند خیلی خدای خوبی است...

خدایا ! مرسی که اجازه میدهی شب های زیادی گریه کنم . ممنون که این گلوله های شور و گرم را آفریدی که سُر بخورند و بریزند پایین. ممنونم . چه همدمی میتوانستی بیافرینی صمیمی تَر از این؟ چه خلق میکردی که وقت غم همراهمان باشد؟ با همراهی تمام و بی وقفه و انقدر لطیف و حزن آلود بریزند روی صورت ادم و بعد از ساعت ها گریستن ادم را انقدر سبک کند...

کدامین مونس برای ما بود که نرود و اسرارمان را جار نزند؟ نرود و به همه نگوید که بخاطر فلان پیغام ، فلان حرف ، فلان نگاه و فلان سکوت ، انقدر سوزناک گریسته ایم؟ که نرود و به همه نگوید فلان اهنگ را ده ها بار و بی وقفه پلی کرده ایم و نیمه های شب پتو را روی سرمان کشیده ایم؟

ممنونم خدا! ممنونم که بعد از ریختن این اشک های شور به اندازه ی تمام خستگی هایمان قوی میشویم و شروع میکنیم به دوباره شکست خوردن! از تو برای این ابتکار لطیف و حزن الود و کارآمدت بی نهایت سپاسگزارم،

۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۹
Elanor :)

زندگی ام صحنه ی تراژدیک ترین تئاتر شهر است. وقتی دیگران حواسشان نیست ، یواشکی از کنار صحنه خودم را از لابلای ادمهای ان بالا میکشم پایین و مینشینم بین تماشاگران و کناری ام تخمه افتابگردان میدهد دستم و غرق میشوم در داستان. انگار این روایت تراژدیک مربوط به ادمی است هزار فرسخ دور از من.

اما گاهی ادمی ان بالا میان صحنه حواسش جمع من میشود و دستی دوباره میکشاندم روی سن!

...

کسی نیست. تنهایم. از سه ساعت پیش که برگشته ام همینطور دراز کشیده ام روی تخت و سقف بالای سرم سوراخ شده بس که تیر نگاه خیره ام را تحمل کرده است. روسری ام افتاده وسط اتاق. شلوار جینم برعکس و مچاله جلوی کمد است. کفش های تق تقی ام در نایلونش گوشه ی اتاق پرت شده. گاید لاین های اطفال هم روی زمین پخش است.

از این طرف صدای تتلو می اید که میگوید : " نه میتونم جلوت این بحث ه رو بازش کنم. نه میتونم با غم تنهایی سازش کنم. نه غرور اجازه میده که به تو خواهش کنم ولی من دلم پر میزنه موهاتو نوازش کنم..."


*صدای آرش ای پی

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۲
Elanor :)

از چاق سلامتی و تبریکات عید و همه ی اینا بگذریم! :دی راستش تمام این مدت که ننوشتم علتش این بود که حوصله ی تبریک مبریک نداشتم :)) بریم سر أصل مطلب :دی

بخش جدیدمون اطفال ه. یک بخش که نه !٤ عدد بخش بسیااااااار شلوغ و پر سر و صدا ! هر ساعتی که بری صدای جیغ و جیغ و ونگ و ونگ و گریه و عربده ی (!) بچه ها شنیده میشه :/ این روزا به هر کی میرسم میگم اگه یه روزی من خَر درونم بیدار شد و خواست بره تخصص اطفال دست و پامو ببیندین بفرستینم کمپ که این خود بزرگترین خدمت به فخرالزمان به حساب میاد! واللا با این نوناشون ! ://

امروز عصر من و ثمین کشیک بودیم از ساعت ٣ تا ٦ ! همراه با دو تن از اینترن های مذکر و یک عدد رزیدنت مونث! حالا از بحث های حاشیه ای و اینکه تقی به توقی میخورد اینترن و رزیدنت با عنوان "دکتر جان" از کا بیگاری میکشیدند بماند! (مثلا دکتر جان یه معاینه گوش برا ٣٩ اطفال٢میری؟ خبرشو زود بده :|" "دکتر جان یه شرح حال از ١٠نوزادان میگیری؟ خیلی خودتو اذیت نکن در حد دو خط!!! دکتر جان یه تب برا ١٤ فوق اطفال چک میکنی؟ اگزیلاری باشه! و الخ!)

رفتم بالأسر یکی از تخت های نوزادان ، یک خانم به شدت سانتی مانتال بالاسرش بود . با آرایش و سر وضع بسیار مناسب! (کمتر پیش میاد مادرها انقد به خودشون برسند چون بچه شون مریضه دیگه والللا!) حالا منم با مقنعه ی چرخیده و رژلب ماسیده و ریمل ریخته! هیچی! رفتم گفتم شما مادر جانیار جان (:|) هستید؟ گفت نه من مادربزرگشم! O_o جل الخالق! گفتم اکی! مامانش کجاست؟ سرماخورده بود خونه است... حالا بگذریم از نصف حرفاش. گفتم زردی هم داشته گفت اره خودمون دستگاه گرفتیم تو خونه گذاشتیمش تو دستگاه بستری نکردیم! :| بازم گفتم اکی. چرا سزارین کرده دخترتون؟ هیچی ترس از زایمان داشت!! رفتیم پیش روانپزشک نامه گرفتیم سزارین کرد. تهران هم سزارین کرد ولی دیگه مجبور شدیم شناسنامه اش رو برا اینجا بگیریم :|

تو دلم گفتم : جوووووووووون بابا !!!! واللا به خدا !! :/// ملت چرا اینجوری اند؟ انگار مثلا...! ول کنید اقا بیخیال! بذارید من نجابت کنم دهنم رو بسته نگه دارم ! :)))


بعد یه مریض دیگه داشتم یه پسر ١٤ ساله با چیف کامپلین (شکایت اصلی) درد سمت چپ قفسه سینه صدری. رفتم بالا سرش به خدا قسم اگه این پسر یک دقیقه اون موبایل لامصصصصصبش رو گذاشته باشه کنار!!! یعنی داشتم سمع ریه میکردم این همینطور با موبایلش بود، داشتم شکم رو دق میکردم این با موبایلش بود. اسپن کبد میگرفتم این با موبایلش بود! دیگه اینترن اومد میخواست مچ منو بگیره اوتوسکوپ داده دستم میگه معاینه گوش برو. معاینه داشتم میکردم موبایلش زنگ خورد. پسره نزدیک بود بزنه اوتوسکوپ رو بکنه تو چشم من بس که خودش رو دریده بود زود به موبایلش برسه!! :// بابا یعنی انقد سن دوستی ها پایین اومده؟؟؟؟ ١٤ساله؟؟؟ :// به کجا داریم میریم واقعا ؟

بعد فک کنید که نیم ساعت هم داشت منو متقاعد میکرد که یک ورزشی وجود داره به نام پارکو که تو اون ورزش ملت خودشون رو از دیوار پرت میکنن پایین!! و ایشون پارکو بازی میکنه همیشه :||| میدونید اگه فک کنید در حین این عمل توضیح دادن سرش رو از تو گوشیش دراورد! مدیووون! 

بعد تازه میخواستم بیام بیرون مامانه برگشته میگه خانم دکتر فامیل شما چی بود؟؟ فک کنم یارو میخواست بدونه پسرش افتخار ویزیت شدن توسط کدوم یک از پزشکان صاحب نام شهر رو داشته!! :)))

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۵
Elanor :)

یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم نامش را بهار بگذارم. بهاره نه ها ! بهار! اخر میدانید منو پدر بچه های آینده ام باهم قرار گذاشته ایم که اگر بچه مان پسر شد او اسمش را انتخاب کند و اگر دختر شد من!

اسم دخترکم را که بهار گذاشتم خودش خود به خود یاد میگیرد به دنیا لبخند بزند. یاد میگیرد با آمدنش سر و صدا راه بیندازد و همه را تکان تکان بدهد و با خودش به خط کند و یک دو سه ای بگوید و مسابقه ی دوندگی زندگی را از سر بگیرد.

نامش را که بهار بگذارم حتما دخترم زیبا خواهد شد. مگر میشود بهار بود و زیبا نبود؟

یاد میگیرد باید راه بیفتد در کوچه ها و همه جا را با آمدنش سبز کند. گل فروشی ها را رونق دهد. ماهی گلی ها را در اب بغلتاند. لباس های نو تن کودکان خیابان بنشاند ، جدول های خیابان را رنگ بزند و بوی خوش شیرینی در خانه ها راه بیندازد!

اری! نامش را بهار میگذارم. میخواهم هر وقت به شناسنامه اش نگریست به یاد بیاورد که هیچ زمستانی نمیتواند او را متوقف سازد. به یاد بیاورد دستان توانگرش سرما و ترس را کنار میزند و نور میتاباند به دنیا!

من یقین دارم اگر نام دخترم را بهار بگذارم همیشه موهایش بوی خوش شکوفه و بهارنارنج خواهد داد!


+بنویسید عزیزانم! برای ما و رادیوبلاگیهای خودمان و خودتان از بهار با عنوان #سازت_را_با_بهار_کوک_کن بنویسید و لینکش را بفرستید اینجا که بهارانه هایمان جمع شود و باز دور هم لبخند بزنیم :) تقلید صداهایتان هم قبول است! با نام خودتان میگذاریمشان در رادیو :)

دوست دار أبدی شما ، فخرالزمان الانور بانو :)

۱۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۱
Elanor :)

داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس های نو... به جای تمام اینها کلمه مانده و حرف. دلتنگی مانده و اشک. انتظار مانده و تردید. شب های امتحان مانده و عصر های به قول خودم پُست امتحان!

داشتم به همین چیزها فکر میکردم... بیشتر از همه به این تخت! این تخت مظلوم تک نفره ی ساکت. این تخت که پنج سال است بیشتر از هر کس دیگر با من بوده! پا به پای من در آن سالها جوانی کرده. درس خوانده. استرس کشیده . فکر کرده... پا به پای من ساعتها به سقف خیره شده. حرف نزده... پا به پای من در تمام روزها و شبهای بیماری آقای پدر اشک ریخته و دستمال پشت دستمال در سطل زباله انداخته... پا به پای من در تمام شبهای قبل از ازدواج فکر کرده و حالش بد بوده .... پا به پای من عاشقی کرده . دلتنگ شده . بالشت و ملحفه اش از اشک خیس شده... و حالا در این روزهای بی تفاوتی و انتظار و انتظار و انتظار ، این تخت پا به پای من دارد سکوت میکند...

داشتم به این فکر میکردم که ما آدمها خیلی چیزها را به اشیا مدیونیم... خیلی جاهای زندگی و خیلی صحنه هایی که از چشمان بقیه مخفی مانده اند... ما آدمها خیلی خاطرات و حرفها و فکر ها را با اشیا شریک هستیم...


*صدای مهدی احمدوند

۱۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۳
Elanor :)

میدونم که به قول اهنگ جدیده ی گروه سون "دیییییییره! واسه برگشتنت دیره!" ولی خب به اعتقاد من برا نوشتن در وبلاگ دیر نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه :دی فلذا به گیرنده های خودتون دست نزنید و تا اخر این برنامه هم همراه ما باشید :دی

بخش های ٤ ماهه ی پک جراحی هم تموم شد. از امتحاناش هم نگم بهتره کلا :/ امتحان ارتوپدی را همین بس که به قدری مسخره و غیر استاندارد برگزار کردنش که از ٢٤ نَفَر فقط ٢نفر پاس شدند در وهله ی اول! اونم نه با نمره ی ١٧-١٨ ! با ١٢و خرده ای! (لازم به ذکره که ما با ١٢پاس میشیم نه ١٠) بعد از کلی به اصطلاح نمودار!(من نمیدونم این چه نموداریه که نهایتا بالاترین نمره اش میشه ١٤!!) شش نَفَر بازم افتادند! بنده هم مفتخر شدم با نمره ١٢/٨پاس شم :/ بعد تازه استادمون سه نفر رو هم قبلش حذف کرده بود! بعله همچین دیووونه خونه ایه خلاصه اینجا!

در باب امتحان شفاهی و آسکی جراحی هم راستش رو بخواین ما دو تا اتند اصلی داشتیم که یکیشون خانم بود و یکی آقا. ما هم کلا با آقاهه خیلی راحتتر بودیم چون بسیار ادم ایزی گویینگ ای بود در کل و همه چی رو فان برگزار میکرد و برعکس خانمه که دقیقا ویرگولهای کتاب شوارتز رو هم حفظ بود و انتظار داشت ما بگیم در ورژن ٢٠١٥در فلان جلد جای ویرگول در فلان صفحه و فلان خط نسبت به ورژن ٢٠١٠ جا به جا شده !! :|

از قضا روز امتحان خبر رسید که خانم دکتر جراحی داره در یک بیمارستان دیگه و دیرتر میاد و همه هم میگفتید ایشون گرافی (کلیشه! نمیدونم چی بهش میگین شما! عکس رادیولوژی! از این سیاه آبیا ! :)) مفهومه خدایی دیگه!) میپرسه و اقای دکتر هم مصاحبه میکنه. ما هم از بس حجم مطالب مصاحبه بالا بود که گرافی نخوندیم گفتیم حالا اینو جواب بدیم بعد در این فاصله خدابزرگه دیگه!

اقا سرتون رو درد نیارم. اقای دکتر تشریف اورد و واستاد جلو در اتاق و گفت من میخوام گرافی بپرسم فاز دوم امتحان مصاحبه است. من خاک بر سر بدبخت هم اون جلو واستاده بودم همینجوری واسه خودم جیک جیک میکردم که ای بابا استاد شما چرا اخه؟ شما که انقد خوبین، مصاحبه کنید دکتر گرافی بپرسه... در همین وانفسا برگشت گفت خودت بیا تو!

اقا منو دارین؟ به خدا کل ١٠ دقیقه ای که پای لپتاپ نشسته بودم و گرافی چست و شکم برام گذاشته بود هنگ بودم! یعنی فکرشو بکنید یه جمله میگفتم "استاد فک کنم اینا سی وی لاین اند... اخه چرا منو اول صدا کردید؟؟؟" :/ "این فک کنم هرنی دیافراگمه... استاد میشه من برم یکی دیگه بیاد " :|||| بعد مثلا صدای بچه ها هم از بیرون همزمان میومد داشتن تمرین میکردن باهم! " فک کنم مریض مانیتور بوده از این چست لید ها داره!!! .... خب اینجوری حساب نیست من غافلگیر شدم اینا دارن تمرین میکنن!!"

یعنی اصن یه وعضی بود به خدا ! چرت و پرت محض تحویلش دادم بعد هر جمله که میگفتم بعدش با حالت گریه میگفتم چرا منو اول صدا کردی :/// یعنی الان فقط یک دانشجوی پزشکی میتونه عمق فاجعه ای که من گفتم رو تصور کنه :)))

هیچی دیگه به همین فضاحت امتحانش رو هم رد کردیم و نمره ها هم هنوز نیومده! حالا نمدونم دعا کنم پاس بشم یا نشم! پاس نشم که باید اخر اطفال دوباره اینا رو امتحان بدم پاس هم بشم فک کنم باید به سی چهل نَفَر شام بدم!! انقد که به هرکی رسیدم گفتم دعا کن پاس شم شام مهمونت میکنم :))

الانم در تفریحات به سر میبریم! در ماه عزیز و دوست داشتنی ای مثل اسفند ادم غیر از بودن در بخش ENT (گوش حلق و بینی) از خدا چی میخواد؟ یک بخش بسیار آرام و عاشقانه ! بدون تلاطم و بسیار جنتل و باکلاس! :دی حتی صبح ها وسط کلاس میریم بیرون از بیمارستان یه سر کافی شاپ بستنی و گلاسه و شیک میزنیم دوباره برمیگردیم! انقد خوبن این بخش های مینور ^_^

۱۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۱
Elanor :)

بچه ها من یه چیزی بگم و زود برم! :))


من کلا چند ماهی میشه کامنت خصوصی جواب نمیدم. یعنی راستش وقت و حوصله اش رو ندارم ولی این دلیل نمیشه که کامنت خصوصی ها رو نخونم.

از همه ی عزیزانی که کامنت میدن بی نهایت ممنونم از انرژی که بمن میدن و وقتی که میذارن. مرسی :)

عذر من رو در این زمینه پذیرا باشید.

دوستون دارم :) برام لطفا دعا کنید فردا امتحان ارتوپدی و بیهوشی دارم :// :((

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۲
Elanor :)

خب حقیقت اینه که من در هفته ی اخر تحصیلم در ترم ٩ رشته پزشکی عمومی و در مقطع زمانی اکنون شدیدا احساس استیصال میکنم. این یه غر زدن صرف یا یک حس هورمونی یا هرچی که میخواین اسمشو بذارید نیست! این یک اعتراف محضه. حالا گیرم این اعتراف زیر شکنجه ی جان فرسای پک امتحانات جراحی باشه!

واقعا حس میکنم دارم کم میارم. اخه من نمیدونم غیر از این خراب شده دقیقا تو کدوم خراب شده ی دیگه ای در طی ده روز دانشجو رو مجبور میکنن امتحانات اورولوژی ، جراحی اعصاب ، ارتوپدی ، بیهوشی، شفاهی و تئوری و آسکی جراحی عمومی رو بده؟؟؟؟ نه شما بگین دقیقا تو کدوم خراب شده ای؟؟

بابا مسلمون تو خودت اصلا میفهمی این امتحانات هرکدوم به تنهایی ینی چی که این کارو میکنی!؟ اونم چی! با مایی که تا خود روز امتحان باید بریم بیمارستان و دریغ از یک روز آف بودن ! :/

به سلامتی و دل خوش امتحان اورو رو که فاتحه مع الاخلاصش رو خوندم ! تو زندگیم از معدود امتحانایی بود که انقد گند زده بودم . یعنی فک کنم در رتبه اول امتحان کورس ریه فیزیوپات بود بعد این! الانم عین انسان های بدوی موهام رو پریشون کردم و چهارزانو نشستم رو تخت و هر ده دقیقه یک نگاه به جزوه بیهوشی و مسیر های نورونی خارج از فهمی که تو صفحه اولش برا مکانیسم درد نوشته میندازم بعد باز ده دقیقه ی بعد رو به راه های انصراف دادن و یا خلاصی از این زندگی و یا سیر و سلوک الی الله و یا متواری شدن از خانه و از همین قماش أفکار می اندیشم! همچین وضعیت اسفناکی است در حال حاضر خلاصه!

۲۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۲ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۴
Elanor :)

از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید!

هیچ کس!

همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، وقتی مریضیم ، وقتی مشروط شدیم ، وقتی تو همه ی کارها گند زدیم ، وقتی بیکار شدیم ، وقتی عصبانی ایم ، وقتی بدیم ، وقتی خیلی خیلی خیلی بدیم ! وقتی خودمون از خودمون متنفریم ... همیشه و همیشه دوست دارن! هر روز بیشتر از قبل!

کیو تو دنیا پیدا میکنین که اینجوری دوستون داشته باشه غیر از مامان و باباتون؟


کاش میتونستیم یه درصد از محبتشون رو بفهمیم... کاش میتونستیم یه درصد از عشقشون رو جبران کنیم! کاش خودمون رو انقد درگیر عشق های دوزاری بقیه ی ادما نمیکردیم... 

موافقین ۴۷ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۸
Elanor :)

زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری.

سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه دلش را باخت من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه بی رحم بود من بودم؟

زندگی جوری ادم رو عوض میکند که خودت هم باورت نمیشود تو بودی که انقدر صبور ، انقدر بی رحم، انقدر عاشق، انقدر بی احساس و انقدر سخت در روزهایش جلو امدی...

میدانید؟ برای من همیشه "من" تعریف شده است در دخترک احساساتی شاعر پیشه ی کم صبر و قرار دوران نوجوانی و بلوغ! حالا در روزهای بیست و سه سالگی باورم نمیشود که زندگی از من چه ساخته است!

باورم نمیشود آن من ارام اما بی قرار شده ام عاشق مردی که با دنیای نوجوانی هایم کیلومترها فاصله دارد. باورم نمیشود شده ام دختری که ٣٠ و چند روز است معشوقش را ندیده و روزها در اتاق های جراحی پرسه میزند و در اورژانس ها بریدگی های عمقی بخیه میکند و سوختگی های درجه دو را از سه افتراق میدهد و عصرها در تماس با معشوقش بلند بلند میخندد و شب ها روی تخت اتاقش در تاریکی و بی دلیل گریه میکند!

من این ها را باور نمیکنم!

به گمانم زندگی در دگردیسی آدمها زیادی تند میرود. هرکدام از ما حق داشتیم در مسیری قرار میگرفتیم که کمترین پارادوکس را با خودمان داشته باشد! بنظر من این همه تغییر و تحول در دنیایمان زیادی بی رحمانه است ، خصوصا وقتی من مان در همان روزهای نوجوانی جا مانده...

۱۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۳
Elanor :)