ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

آن سست وفا که یار دل سخت منست

شمع دگران و آتش رخت منست

ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف

جرم از تو نباشد گنه از بخت منست


سعدی

...

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۳
Elanor :)

بی شک یکی از شایان ترین خدماتی که بشر به من ارزانی داشت ، به وجود اوردن مکانی به نام ِ "زیر تخت " بود!!

یعنی اگه زیر تخت رو یک روزی از من بگیرن نصف حیثیت ِ خانوادگیم به فنا میره!

یه جورایی حس گاوصندوق دارم نسبت بهش! از پفک و لواشک و پاستیل و پفیلا (که امین و محسن نباید پیداشون کنن ) بگیر برو تا دفتر محرمانه نویسی و "چیزهایی که مادر نباید ببیند !!" و هدیه هایی و که برا این و اون میخرم و میخوام سوپرایزشون کنم و الخ!


+بالاخره دور کواکب و ستارگان جوری رقم خورد که دکتر الف بعد از اینکه از ساعت 7 و نیم تا 4 عصر عین جوجه رنگی دنبالش هرجا رفت دویدیم ، بهمون گفت که شرح حال هامون خیلی خوبه و ما بچه های خیلی خوبی هستیم و " خدا کنه اینترنیتون به من برسه یه کم کارام سبک شه" حتی!!

(ضمن اینکه ما طبیعتا باید 12 و نیم آف شیم! به قول محسن " ایز اِ شانس!" )

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۰
Elanor :)

یه روز از خواب بیدار میشی و به خودت میگی " بالاخره یه صبح بهاری ِ دل انگیز فرا رسید ! "

یه روز از خواب بیدار میشی و میزنی بیرون. میگی امروز باید روز خوبی باشه! میری کفش کتونی هات که تازه از سفر اومده رو بپوشی ، میبینی ساعت ِ مخاطب خاص تو کفشت جا مونده !!! ساعتی که سه روزه داره دنبالش میگرده ! نگو تو کیفش بوده و رفته تو کفش تو! (حالا اینکه چه جوری ساعتش رفته تو کفشی که تو نایلون تو کیف بوده رو دیگه نمیدونم!! ) زنگ میزنی بهش و مژدگونی میگیری.

میری سوار تاکسی میشی . آقای راننده پسر دبیرستانی ِ صندلی عقب رو سر خیابون مدرسه شون پیاده میکنه و میگه مسافر دارم. پسره میگه "دیرم شده. خانم میشه اجازه بدین منو تا آخر این خیابون فرعی ببرن؟ "

به ساعتت نگاه میکنی و مطمئنی که اگه این اتفاق بیفته به سرویس همیشگی ِ بیمارستان نمیرسی. لبخند میزنی و میگه مشکلی نیست! با خودت میگی صبح به این خوبی ! حالا امروز یه ربع دیرتر خودم برسم به جایی بر نمیخوره. یه کم سریعتر کارامو انجام میدم!

یه روز که توش دوست صمیمی و قدیمی دبیرستانت بهت پیام میده که امروز عقد کردیم ! و تو لبخند میزنی و بازهم لبخند میزنی !

یه روزی که تو اون روز حتی دکتر الف با تمام عصبانیت و خستگی و تنش هایی که ایجاد میکنه نمیتونه حس خوبت رو منفی کنه!

حتی وقتی که فقط یه مریض از زیر دست گروهتون در رفته و اون بین 24 تا مریض فقط به همون یه دونه گیر میده و میگه هر چهارتاتون از بخش برید بیرون! برید تو خونه استراحت کنید و دیگه نیاین پیش من ! حتی تو این موقع هم تو لبخند میزنی و به دوستات میگی هیچی نگین یه نیم ساعت دیگه خودش آروم میشه ! اونوقته که آخر روز برمیگرده میگه " شما از بقیه ی گروه ها بیشتر چیزی بلدید :) "

یه روز دل انگیز بهاری روزی ه که وقتی ساعت 3 و نیم عصر از بیمارستان برمیگردی ، تو کوچه دست میکشی به همه ی بوته های یاسی که از حصار خونه ها اومده بیرون و لبخند میزنی ! روزیه که میرسی به بوته ی آخر و میبینی اولین صدای پای اردیبهشت پیچیده تو بوته ها !به اولین نشونه های بوی مست کننده ی یاس دست میکشی و با خودت میگی زندگی قشنگه ! هرچند سخته ! :)



یه روزی که برخلاف همیشه خسته نیستی و میری تو پارک روبروی خونه و 10 ها عکس از بوته های گل میگیری و به دوربین ِ سلفیت لبخند میزنی ! انگار نه انگار که از ساعت 7 صبح تا حالا چیزی نخوردی و سرپا بودی دونه دونه گلها رو بو میکشی !



یه روزی که حتی وقتی میای خونه یادت میفته از گودبای پارتی ِ دیشب ، هنوز پاستیل مونده ! میشینی پاستیل میخوری و به این فکر میکنی که شاید روزهای زیادی مونده باشن که تو ازش دور باشی ولی روزهای زیادی هم هستن که برای غصه نخوردنت پاستیل برات میخره و بعد میره ! :))



۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۲
Elanor :)

نقاش اگر بودم

تو را

در آغوش میکشیدم...!


"حمید امجدی"




اسفند 94 - کافه بهنوش


*عنوان از حامد عسگری

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۴۷
Elanor :)

بعد از چندی جا داره دوباره سلامی داشته باشیم خدمت شما عزیزان :دی

عید نسبتا متوسطی بود. 4-5 روز اول رو اینجا بودیم بعدش هم رفتیم تهران! همه میان شهرستان ما برعکسیم ! ضمن اینکه مادرشوهر و پدر شوهر و دوتا برادرشوهر ها و جاری و خواهر شوهرم هم بودند و همگی اومدن خونه ما ! تا روز 13 ! ینی خداییش ببینین من چه عروس صبوری هستم که خم به ابرو نیوردم !

یک جایی هم میفرمود که " کوکب خانم زن با سلیقه و مهمان نوازی است ! یا یه چیزی تو همین مایه ها ! الان دیگه به من نباید بگید الانور ! باید بگید کوکب! :| :دی

خیلی جاها رفتیم خیلی هم عکس گرفتم البته که واقعا حوصله اش رو ندارم بذارم ! (همه یک صدا بگید کوکب مچکککریم !) :دی

حالا عکسها رو گذاشتم ذخیره ی آخرتم که کم کم بذارم براتون ! :دی

13 بدر هم نرفتیم و 12 هم رفتیم باغ یکی از آشنایان تو جاده چالوس! :دی البته باغ نبود فراتر از باغ بود! جاده هم یه طرفه بود ولی خب چون طرف خیلی خرش میرفت ما رو راه دادن !!! :))))


از 15 ام هم بخش مغز و اعصاب شروع شده. قرار بود بریم عفونی ولی رفتیم اعصاب!! :| برنامه ریزی رو حال میکنید؟ بعد 4 نفر بیشتر هم نیستیم!

رئیس دانشکده مون هم از این سری آدمهای به شدت تنوع طلبه! یهو حال کرده بگه باید دانشکده ی من یه فرقی با همه ی عالم و آدم و کشور و قاره و جهان حتی ، داشته باشه ! :| از این رو بخشنامه داده که استاژر ها باید پنج شنبه ها هم بیان ! (نگاه خیره به دوربین ! ) در جایی هم یادمه که میفرمود " هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری میرسد !" (شیخ اعصاب نداشت وقتی اینها رو میفرمود البته !)

بعد مسئول مغز و اعصاب دکتر الف ه. یک آقای حدودا سی ساله که تازه ازدواج کرده. در این یک هفته که باهاش بودیم به شدت حوصله به خرج داده و ما رو تحمل کرده خداییش ! مثلا میگه برگه chest بیارین درخواست MRI بنویسین. ما میریم یه دونه برگه میاریم! میگه عزیزانم برگه chest دوتایی ه ! باید برید کاربن بیارید دو تا برگه هم بیارین بنویسین ! بعد میگه برید کاردکس مریض رو بیارین. ما میگیم هاع؟ میگه کاردکس اون برگه ی نسبتا مقواییه که جدا از پرونده است و دست پرستاره ! خلاصه ی مطلب ما کلا تو این یک هفته قل مراد مظفر زرگنده بودیم و همش در حال گیج زدن و واقعا تحملمون کرده !

امممما ! اما ! همه ی افرادی که با دکتر الف درس داشتن به اتفاق میگن که ایشون بسیار مودی ه ! خودش هم میگه من اختلال دوقطبی دارم !! :| البته دکتر ت که روانپزشکه میگه نه ! کسی که اختلال دو قطبی داره اونقدر نمیتونه باهوش باشه که بشه متخصص مغز و اعصاب ! اما خودش میگه دیگه !

بعد میگن یه جوریه که مثلا خیلی نباید نزدیکش واستاد ! در کسری از ثانیه مودش تغییر میکنه و این امکان هست که یهو یه چیزی به سمتتون پرت کنه ! :| (دوباره نگاه خیره به دوربین ! ) امنیت جانی نداریم خلاصه ! از الان تا سه هفته دیگه دیدین یه چند روز از من خبری نبود بدونید به دست دکتر الف به قتل رسیدم ! :|

حالا ترکشش هنوز به ما نخورده ولی خب خدا به خیر بگذرونه !

همین دیگه ! امتحان چشم رو هم دادم دیروز و به شدت قهوه ای کردمش ! :| تشریحی بود ! خداکنه 12 بشم که پاس شم فقط ! :| (مامانم میگه من از وقتی یادم میاد تو هروقت امتحان دادی میگی خداکنه پاس شم ! همه رو هم پاس میشی ! ولی جدا این یکی خطریه ! :| )


+دوست دارم اصن عنوانهام ربطی به پست هام نداشته باشه ! عنوان خودمه آقا ! دوست دارم !

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۰۴
Elanor :)