ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



۱۰ مطلب با موضوع «فاتح قلبم ! عشق تو شکستم داد...» ثبت شده است

ایستاده بودیم گوشه خیابون و تو رفته بودی بستنی قیفی خریده بودی... از اینهایی که دو رنگ اند و کاکویشان رنگ چشمانت است. چشمان قهوه ای روشنت.

بستنی را آرام زبان زده بودم و تو گفته بودی که "این اداهای با کلاسیت منو کشته!"

از این جمله هایی که با عشق بیان میشوند. از این جمله هایی که گرم اند. شیرین اند. از اینهایی که بعدش غیر از لبخند نمیشود کاری کرد.

گفته بودم "دستهام نوچ شد" رفته بودی بطری ِ آب آورده بودی ، در ماشین را باز کرده بودی و گفته بودی " دستتون رو بیارید بیرون خانم با کلاس!"

و من در لحظه ی ریختن آب مانده ام... بعد از روزها... در همان لحظه ی خیلی معمولی... در آن لحظه که شیرینی دستانم گرفته میشد . چسبندگی اش میرفت و تو بیشتر به دلم میچسبیدی...

من آدم ِ زندگی کردن در لحظه ها هستم... ماندن در یک جمله و بعد ساعت ها مرور کردن... یک جمله ی خیلی معمولی! نه اینکه مثلا بگویی "در چشمانت میشود شنا کرد!" نه ! همین که بگویی "نفست به صورتم میخوره حال میکنم" کافیست! همینقدر عامیانه ! همینقدر روزمره ! ...

خوشحالم که تو آدم ِ جملات ِ دوست داشتنی ِ عامیانه ای...

۱۳ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۰۸ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۲۳
Elanor :)

نوشتن از دوست داشتن سخت است. حتی برای منی که قبل از تو بارها و بارها از عشق نوشته بودم. حتی برای منی که سالها کارم دوست داشتن بود. دوست داشتن تویی که نبودی...

نوشتن از دوست داشتن ِ واقعی سخت است. چه میشود گفت که مردم باورش کنند؟ چه میشود گفت که دروغ بنظر نیاید ، که مضحکه نشود ؟

فکر میکنی دیگران باور میکنند که من میتوانم سالهای ِ سالها تنها با آوردن ِ نامت عشق را به زبان بیاورم؟ فکر میکنی باور میکنند که صدایت میتواند بدترین حال مرا بهترین سازد؟ ... نه. حق بده. من هم قبل از تو این چیزها را فانتزی میدانستم.

نوشتن از دوست داشتنت سخت است همانقدر سخت که دوست داشتنت ساده است!

من تو را ساده دوست دارم. بگذار دیگران هرچه میخواهند بیندیشند.

آری من مردی را دوست دارم که حافظ نمیداند. هیچ حافظ نمیداند! خودم هم شاید ماه ها پیش این را باور نمیکردم! من مردی را به غایت دوست دارم که از هنر تنها هفتمی را فهم میکند ، آن هم در حد یک آماتور! مردی که هیچ علاقه ای به ادبیات ندارد! مردی که اسم گل مریم و نرگس را بلد نیست! و مردی که خطش به معنای واقعی کلمه افتضاح است!!

اینها همگی تو هستی. اما من دوستت دارم. من تو را به جای تمام مردم کره زمین دوست دارم! خنده ات را با تمام خنده های دنیا عوض نمیکنم! همین تویی که شاید نیم بیشتر علائق مرا دوست نداری ، من را به دوست داشتن خودت ، ورای تمام این علائق وادار کزده ای...

من دوستت دارم. وقتی برایم آواز میخوانی "جان ِ جوانی ِ مرا پیر ترانه کرده ای ، زبان ِ احساس ِ مرا تو عاشقانه کرده ای..."

من دوستت دارم. وقتی بخاطر ِ من ساعت ها در نمایشگاه ِ نقاشی راه میروی! وقتی در خانه ی پدری ات مرتب از آشپزی ام تعریف میکنی ! وقتی همیشه وقت خداحافظی های طولانی چشمانت تر میشود...

من دوستت دارم. به سادگی و زیبایی ی چشم های درشت ِ قهوه ای روشنت! دوستت دارم وقتی دلم گرفته است و تو با لهجه ی تهرانی صحبت میکنی... خودت هم میدانی انقدر لوس و مسخره است که نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم! دوستت دارم ! حتی وقت هایی که بلند بلند به آدرس دادن های من میخندی! وقت هایی که صدایت را شبیه من میکنی و میگویی " خب! نیایش که در راستای ِ کردستان ه! ما هم الان زیر اون پل بزرگه ی اول تهرانیم!! محسن بیا ما رو پیدا کن!!!"

دوستت دارم! وقتی در جاده بعد از رانندگی زیاد میگویی " چقدر خسته شدم! حالا وقت چیه؟؟" و من فوری میگویم " چایی!" و تو میزنی رو پیشانی ات و میگویی "ای خنگ ِ خدا !! چایی؟؟! ... وقت ِ بوسه عزیزم! بوس!" ... اصلا میدانی با همین خنگ خدا گفتنت چقدر عشق به سمتم گسیل میشود؟!

من دوستت دارم! از همان یک سال و یه شب پیش که رفتیم و نشستیم در آن کافه تاریک! همانجا که من روبروی ِ پیشخوان نشسته بودم و تو با خجالت و رودروایسی ِ خاصی گفتی " میشه جاهامون رو باهم عوض کنیم؟!" ... راستش را بخواهی از همان لحظه دوستت دارم! در این یک سال و یک روز لحظه ای بدون دوست داشتنت نفس نکشیده ام... حتی وقت هایی که دلم به قدر تمام دنیا گرفته بوده از تو ، بازهم بیشتر از یک ثانیه قبلش دوستت داشته ام...

دوست داشتن راکد نیست. در جریان است. مثل رودخانه. هرلحظه باید آبی نو ریخت در برکه ی دوست داشتن... باید این برکه را دریا کرد...


*این آهنگ برای ِ من عاشقانه ترین آهنگ دنیاست. چون اولین آهنگ دونفره ی زندگیمه. و البته بسیار صادقه برای من. شروع این عشق در اول ِ زمستون بود... :) گروه سون

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۴
Elanor :)

به عقیده ی من "باربارا بیتز" خیلی آدم ِ بیکاری بوده که 967 صفحه را به کتاب "اصول معاینه فیزیکی و گرفتن شرح حال" اختصاص داده است!

معاینه فیزیکی تنها یک اصل دارد! معاینه ی چشم ها ! چشم که شاد باشد بیماری وحود ندارد و در غیر اینصورت کلیه امراض محتمل اند...

گرفتن شرح حال هم یک سوال ساده بیش نیست : " آیا حال عمومی دلتان خوب است؟؟ "

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۴ ، ۲۲:۵۴
Elanor :)

اینکه دل ِ آدم برای کسی تنگ بشود

خیلی تنگ بشود

خیلی خیلی تنگ بشود

اندیکاسیون ِ دیدن ِ دوباره ی آن فرد را ندارد آیا؟!


موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۸ آبان ۹۴ ، ۰۰:۳۲
Elanor :)

- ببخشید دیگه خلاصه عزیزم. در این شرایط من باید اونجا میبودم. تنهایی الان خیلی سخته... درک میکنم...

+ آره دیگه. نمیگی زن ِ بیچاره ات اینجا گناه داره . دق کرد از بی کسی!

- دیگه بیشتر از این شرمنده ام نکن. دیر به فکر افتادم اگرنه حتما میومدم.

+ شوخی میکنم. حساس نشو! اگر هم میومدی الان دیگه باید برمیگشتی! پس بهتر که نیومدی . باز باید مثل هفته ی پیش من گریه میکردم! :))

- هفته یپیش نبود که نابغه! دو هفته پیش بود!

+ نه عزیزم. هفته ی پیش بود .

- نه نفیس جان. دو هفته است الان من اینجام دیگه ...

+ من در شرایط بحرانی قرار گرفتم تو قاطی کردی؟ هفته ی پیش بود عیزم!

- اشتباه میکنی نفسم... هفته ی پیش بود واقعا؟... نبود ها...

+ نشون به این نشون که من امتحان داشتم اومدی دنبالم... 5 شنبه صبح کلاس داشتم... یادت نیس یعنی؟

- چرا یادمه ولی خب این مال دو هفته پیش بود دیگه!... ها؟

+ نه موووووسین جان! پاشو تقویم نگاه کن اصلا! هفته ی پیش سه شنبه اش تعطیل که اومدی دیگه!

- وااااای نگو تو رو خدا.... باورم نمیشه....

+ :)) خب چی شده حالا؟ الان این که یه هفته است رفتی چه جنبه ی ناراحت کننده ای داشت دقیقا؟ نمیفهمم این واکنشتو عشقم جان  :))

- خب لااامصصصصب ینی من الان یه هفته است تو رو ندیدم انقد دلم برات تنگ شده؟... نگو... :|

+ :)) لامصصصبو خوب اومدی!


*ببخشید فردا ساعت 7 کلاس دارم! الان خواستم توجیه کنم جواب ندادن به کامنت ها رو :دی


موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۸
Elanor :)
اگر تمام توافق نامه های دنیا هم به امضا برسد
من حاضر به توافق ِ دوری از تو نخواهم بود...
ما که سر ِ مسائل جزئی بحث نمیکنیم!
چشمانت خط قرمز ِ من است!
آنها را نمیگذارم از قلمرو ام خارج کنی...
۱۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۵
Elanor :)

اواخر اسفند بود. با خانواده اش رفته بودیم بیرون. ساعت 10 شب گذشته بود که این طرف اوتوبان ماشین پدرش را نگه داشت و گفت که ماشینش آن طرف اوتوبان است ما برویم خانه او برود ماشین را بیاورد. در را که بست ، سرش را آورد نزدیک شیشه عقب و گفت " تو نمیخوای بیای؟"

من؟ فقط منتظر همین جمله بودم. در را باز کردم و رفتم پایین. دو تا پله از پل هوایی که بالا رفتیم بی هوا باران شروع شد. از همان باران هایی که 20 دقیقه با شدت میبارد و بعد تمام میشود. پدرش چراغ داد که دختر مردم را در این هوا لازم نکرده با خودت پیاده ببری... گفت " میری باهاشون من خودم بیام؟" ... گفتم " نع!" از همان نه های با عین که یعنی وقتی میگویم نه یعنی واقعا نه! ... دست تکان داد که دختر مردم عقل درست و حسابی ندارد ، شما بروید!

یادم می آید آن طرف خیابان در پیاده رو که راه میرفتیم باران دقیقا میخورد به صورتمان ...  گفتم " کاش از اوتوبان رد میشدیم!! حفاظ که نداشت وسطش! کلی هم فاز میداد!" گفت " آره خب ! بعدش هم میرفتیم اون دنیا کلی هم فاز میداد! ... البته من که نمی اومدم! ولی خب تو میتونی الانم دیر نشده رد شو! برو اونور دوباره برگرد!" گفتم " میرم ها ! " گفت " تو غلط میکنی! من گذاشتم تو برو... نفیسه جان میشه بیای اینطرف؟" گفتم "نترس بابا !درسته من یه خرده دیوونه ام ولی نه انقدر که یهو خودمو پرت کنم تو خیابون!" خندید و همانطور که داشت جایش را با من عوض میکرد گفت " نه عزیزم اینجا جوهای آبش موش داره الانم بارون میاد میترسم یهو موش در بیاد از توی جو بپره جلو پات ..."

الان که به آن سفر فکر میکنم روشن ترین خاطره ای که ذهنم است همین 10 دقیقه است... خیلی جالب است که عادی ترین مسائل بعد ها بشود بهترین خاطره ی آدم از یک سفر... من همیشه چیزهایی یادم می ماند که هیچ کس یادش نیست... دیروز بود نیره داشت میگفت فلان جا درخت افتاده روی کابل برق و برق قطع شده، گفتم مثل داستان ِ دوکاج! تایید کرد. گفتم "نیره یادت میاد؟ کلمه ی جدید درسش تامل بود!" چشمهایش گرد شد و گفت تو واقعا یه چیزیت میشه!

نمیدانم چرا دارم این چیزها را مینویسم ولی این را میدانم که آدم باید از هر دقیقه از باهم بودنها استفاده کند... بعد ها که بشود اکثر ِ هم آغوشی ها و بوسه ها و خنده ها و رستوران و کافی شاپ رفتن ها و گل خریدن ها فراموش میشود ... اما یک پیاده روی ِ شبانه در حاشیه ی یک اوتوبان ِ شلوغ ِ تهران که حتی اسمش را نمیدانی ، در حالیکه باران نمیگذارد چشمهایت را باز کنی ، محال است فراموش شود...

۲۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۱۴:۴۵
Elanor :)

دوستت دارم. دوستت دارم وقتی صدای گرفته ات را میشنوم . وقتی نگران میپرسم سرما خوردی؟ و میگویی "نه عصبیه! دیشب تو ناراحت بودی منم که میدونی دیگه دلم به دل تو وصله. از صبح گلوم درد میکنه الانم صدام در نمیاد..."

دوستت دارم وقتی میگویی "تو فقط قول بده نگران هیچی نباشی" . دوستت دارم وقتی با خنده میگویم " ینی بسپرمش به تو؟!" و تو جواب میدهی "خودتو مسخره کن ! مسخره!"

دوستت دارم وقتی میگویی "اصلا خدا رو چه دیدی شاید همین روزا زنگ زدم و بهت گفتم سوپرایــــــــز!" .... تو بزرگترین سوپرایز زندگی من بودی که خدا به من هدیه کرد... چه میدانی چقدر دوستت دارم... هان؟!



موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۰:۱۳
Elanor :)

بعد از 11 روز دیدمش... در آغوشم گرفت و سرم را آرام گذاشت روی سینه اش... چشمانم را بسته بودم . گفت :" نفیسم چقد تو ماهی..." چشمانم را باز کردم سرم را برداشتم و در چشمانش گفتم " ماهی ِ تو ام..." ... ماهی ای بودم که غرق شد در بوسه هایش...


*همسایه- محسن چاووشی

موافقین ۱۹ مخالفین ۴ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۲
Elanor :)

خورشیدی از میان دستان ما طلوع میکند

وقتی تو برای رسیدن ِ به من از تاریکی شب نمی هراسی

و من به تو به اندازه ی روشنایی روز مشتاقم...



دست

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۱
Elanor :)