ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

همیشه تو صبح های سرد ، روزهای امتحان ، روزهای ارائه ، ظهر های خواب آلودگی و بی حوصلگی ، شب ها و غروب های کشیک...

همیشه تو موقعیت های سخت و خسته کننده به خودم میگم : لعنت به تو! لعنت به تو که انقدر خودت رو گرفتار کردی!... آخه زن رو چه به کار کردن؟ زن رو چه به سر و کله زدن با ادمهای غریبه و ناشناس! زن رو چه به پزشکی و بیمارستان و همه ی گرفتاری هاش؟ اصلا زن رو چه به درس خوندن؟!!

همیشه تو این مواقع به قول رضا امیر خانی نیمه ی سنتی ذهنم به نیمه ی مدرن ذهنم تشر میزنه که : زن باید بشینه تو خونه اش خانمی کنه! باید صبح به صبح پرده های اتاق خوابش رو بکشه و بیرون رو نگاه کنه و ذهن و دلش پی قرمه سبزی و کیک و دسرش باشه! باید عصر به عصر بره کریستال و لباس صورتی قیمت کنه و شب به شب هم گل های گلدونش رو مرتب کنه و شمع روشن کنه و میز شامش رو بچینه! زن رو چه به مورنینگ و شرح حال و ارائه و سوچور و چک علائم حیاتی و سی پی آر؟...

همیشه اینجور موقع ها نیمه مدرن ذهنم کم میاره ولی بعد از یه ساعتی که اوضاع بهتر میشه و سختی ها کمتر ، نیمه مدرنم سرش رو بالا میگیره و میگه : زن رو چه به تو خونه نشستن؟ زنی خوبه که علاوه بر خانواده و خونه اش ، یه جامعه بهش احساس نیاز کنه. یه جامعه بهش افتخار کنه و یه جامعه ازش ممنون باشه... 

۱۷ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
Elanor :)

غرض از مزاحمت اینکه یک صندلی داغ داریم تو وبلاگ رادیوبلاگیها. هر سوالی که از بچه های رادیو دارین میتونین تا فردا شب بپرسین :)


همین دیگه! ملالی نیست جز دوری شما :دی کیفم هم پیدا شد :دی هندزفری و فلشم نبود بقیه وسایلم بود ولی ! کیف پولم رو هم با چاقو پاره کرده بود دزده :/


اورولوژی هم داره نفسهای اخرشو میکشه :)) از اول ماه میریم جراحی O_o

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
Elanor :)

شما در حال حاضر در حال خواندن نوشته های دختری هستید که ساعت ٨ صبح امروز باید یک مقاله ی لهستانی به شدت مزخرف ٩ صفحه ای را ارائه بدهد و او در ساعت ٤٠ دقیقه بامداد تا صفحه ٤ ترجمه کرده و واقعا میان یک سری عدد گنگ گیر کرده است! این دختر نمیداند که دقیقا نویسنده ی مقاله چند درصد مرگ و میر برای بیمار سوختگی درجه سه به دلیل نارسایی کلیوی پیش بینی کرده و حتی نمیداند منظور نویسنده از اوردن این همه عدد نامرتبط چیست؟

دختر قصه ی ما تا ساعت ٩ شب گذشته که یعنی همین امشب باشد که در حقیقت دیگر امشب نیست ، در پارتی تولد بوده و الان امید جهان مرتبا در ذهنش میگوید : بگو تو منو میخوای خب ، منم تو رو که میخوام خب! میگی کوتاه نمیای خب ، منم کوتاه نمیام خب!!

و البته دیروز صبح که یعنی همان امروز بوده که گذشته و تمام شده در گروه شش نفره ی این دختر برای کنفرانس std روز چهارشنبه همین هفته قرعه کشی به عمل امده که از قضا اسم این دختر درامده به واقع!

بله عرض میکردم! شما در حال حاضر نوشته های همچین دختری را میخوندید و اگر گمان میکنید که او نشسته و دارد بر سر خود میزند و تکالیف بی پایانش را انجام میدهد سخت در اشتباهید! او الان دراز کشیده و امید صباغ نو میخواند ... همانجایی که میگوید :

 این شهر بی حضور تو یک تخته اش کم است!

دل می دهد به حضرت شیطان... جهنم است

این شهر از نبودن تو داغ کرده است؟
یا از تب من است که این سان جهنم است؟
۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۴۸
Elanor :)

بیایید یاد بگیریم هروقت پسر یا برادرمان ازدواج کرد ، بفهمیم آن دختری که وارد خانواده ی ما شده خودش عزیز دردانه ی یک خانواده ی دیگر است.

بیایید یاد بگیریم ما حق نداریم قلب آن دختر را بشکنیم.

بیایید یاد بگیریم وقتی خودمان یا پسرمان کسی را برای ازدواج انتخاب میکند یعنی او را با تمام ویژگی هایش پذیرفته ایم. یاد بگیریم دیگر حق نداریم او را با کسی مقایسه کنیم.

بیایید یاد بگیریم آن دختر برای خودش کسی است و نه به ما بدهی دارد نه ما از او چیزی طلبکاریم!

یاد بگیریم اگر برای ما کاری میکند از سر لطف اوست نه وظیفه اش! او هیچ وظیفه ای در قبال کارهای خانه ی ما ، مهمانی های گاه و بیگاه ما و دورهمی های مسخره ی ما ندارد.

بیایید یاد بگیریم نباید به خاله اقدس و زندایی اشرفمان اجازه بدهیم پشت سر او هر اراجیفی بگویند. چه بسا خودمان هم حق نداریم مقابل هر که از راه رسید در مورد عروسمان بیانیه صادر کنیم.

بیایید یاد بگیریم اگر ما بچه ی خودمان را دوست داریم ، او هم کسانی را دارد که دوستش داشته باشند!

یاد بگیریم مردم بچه هایشان را از سر راه نیاورده اند!

۲۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۳:۱۳
Elanor :)

خب الان چی باید بنویسم واقعا؟ باید بنویسم که من یک مال باخته هستم و مورد کیف قاپی قرار گرفتم؟ جدا میخواین اینو بشنوین؟ خب بذارید از اولش بگم!

اولش برمیگرده به بدو تولد من! من از بدو تولد و از وقتی یادم میاد همیشه تصمیم داشتم با مینا برم باشگاه ایروبیک!! و هیچوقت این تصمیم عملی نمیشد! هیچوقت! تا رسیدیم با شب گذشته! ظهر روز گذشته من مینا رو تهدید کردم که اگه نری و نپرسی شرایط باشگاه فلان رو دیگه نه من نه تو! :| اون هم عصر پیام داد که رفتم و فلان و فلان!ساعت ٦تا٧ روزهای زوج!

مامان و نیره پس از شنیدن این قضیه گفتن ما هم میایم! و این شد که ما سه نفره امشب راهی باشگاه شدیم! چند تا کوچه رو رد کردیم و همینطور در حال ور زدن بودیم که وسط یه کوچه نسبتا تاریک که به خیابون اصلی میخورد از پشت سر یه صدای اروم موتور اومد! من کاملا سرخوشانه به مامان و نیره گفتم بیاین کنار الان یکی نزنه بهمون شهید در راه باشگاه نش...

دیگه نفهمیدم چی شد راستش! اول فک کردم موتوریه بهم زد چون هول خوردم جلو یه کمی بعد دیدم کوله ام از رو دوشم رفت... بهمین سادگی :| نیره تا سر خیابون داد زد نگهش دارین ولی فایده نداشت طبیعتا !

الان خیلی حس بدی دارم... البته یه کم بهتر شدم ولی حسم بده! اولش گفتم پول که نداشتم همه مدارکم بود توش أعم از کارت ملی گواهینامه کارت دانشجویی دو عدد عابربانک کارت سلف حتی!! دو تا دسته کلید و کلید کمد هام تو دوتا از بیمارستانهایی که میرم! یکیش یدکش دسته مسئولشه یکیش یدکش هم باهاش بود! :| یک دونه فلش و یک عدد اسپری نیوا ! :| گفتم حالا چیزی نداشت توش! نیره زنگ زد ١١٠ و صورت جلسه کرد همینا رو ! بعد اومدم خونه خواستم زنگ بزنم محسن دیدم هندزفری اپل دوست داشتنیم هم نیست! بعدنا متوجه شدم دستکش هایی که دیروز خریدم و یک بار هم دستم نکردم هم نیست!!

فقط دعا میکنم چیز دیگه ای نباشه توش!

همین دیگه! خداروبازم شکر میکنم که موبایلم نبود! یه دونه عکس از یک سالگیم داشتم توش که خیلی برام عزیز بود. اونم تو کیف پولم بود...


+قابل توجه همکاران رادیو! اقا این سوژه ها خوردن نداره! حالا ببین کی گفتم!

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۲
Elanor :)

١- راستش از ده روز قبل تو فکر بودم یه پست بنویسم و عکس کادوهای تولدم رو بذارم ولی خب بعدش با خودم گفتم خب که چی؟ چه فرقی به حال ملت داره که من چی کادو گرفتم؟ دوباره راستش اینستا هم بی تقصیر نیست در این رابطه :دی


٢- ارتوپدی تموم شد بالاخره. با همه سختی هاش و کشیک هاش . الان از اول ماه هرکی ازم میپرسه کدوم بخشی؟ سرمو میندازم پایین و با به حالت مجرمانه و خجالت زده ای میگم اورولوژی!! انگار مثلا تقصیر منه که خدا دستگاه ادراری تناسلی رو خلق کرده!!! انگار من گفتم مردم برا مشکلات اینجوریشون بیان بستری شن!! :)))

بعد تو بخش هم یه حالتیه که میرم از مریضا شرح حال بگیرم در مورد همه چی طرف سوْال میکنم غیر از مورد اصلی!! مثلا حاج اقا دیابتتون رو چرا پیگیری نمیکنید؟ قند سه ماهه تون هم که بالاست خیلی... بعد طرف میگه : ای خانم از وقتی این ادرارم قطره قطره میاد اصلا خیلی اذیت میشم نمیدونم حالا پروستاتم چه جوریه وضعش... بعد من میگم : باشه باشه مشکلی نیس... چربیتون هم که بالاست!!! :))) :|

بعد معاینه فیزیکی هم که کلا تعطیل!! یعنی اصلا در این بخش اعتقادی به دیدن موضع جراحی و پانسمانو اینا ندارم!! :)))


٣- من نمدونم چرا متنبه نمیشم که جلو بابام زبون به کام بگیرم حرف نزنم! :| فیلم فوکوس و مکانیک ٢ رو از دوستم گرفته بودم چند روز پیش ، بعد فوکوس رو دیدم که خب خیلی هم صحنه داشت به زعم من! مکانیک رو فقط ده دقیقه اولشو دیدم بزن بزن بود و از این فیلمایی که بابام دوست داره... امروز ظهر نشسته بودم جلو تی وی بعد به بابام گفتم یه فیلم دارم خیلی بزن بزنی ه خوبه برا خودت! بعد گف بدو بیار بذارش! گفتم زیرنویسه اخه! گف اشکال نداره بیار . حالا من :| باشه شب میارم! نه الان بیار !! نمیشه خب خودم هنو ندیدم! +چه ربطی داره ؟ بیار با هم میبینیم! _ نه خب فیلم خارجی که خودم ندیدم رو که نمتونم برا شما بیارم!!!+ دنیای خراب چی بوده؟؟ الان تو شدی مسئول سانسور فیلم برا من؟؟؟ تو ببینی اشکال نداره؟ من ببینم اشکال داره؟؟

ناراحت شد! خب چه کاریه؟ چرا درک نمیکنن بابا من نمتونم فیلم اونجوری رو در کنار شماها ببینم خب؟ :| :|

۱۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۶
Elanor :)