ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



تا خوابم نبرده ثبتش کنم!

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۱۷ ب.ظ

شده ام عینهو یک ماده خرس قطبی! شب تا صبح خوابم. صبح تا شب ایضا! البته نه به این وضوح! دلیلش را هم گذاشته ام اینکه هرروز ساعت 7 باید بیدار شوم و بروم بیمارستان. و وای من چقدر صبح ها زود بیدار میشوم و وای چقدر گناه دارم و وای سلامتی ام به خطر افتاد و قس علی هذا !

وقتی هم اینقدر وای وای میکنم دکتر درونم میگوید : "پلیز کیپ کالم اند اسلیپ دیر!" من هم که از این سری آدمهایی که به شدت به دکتر درونشان احترام میگذارند میگیرم میخوابم همش!

شب ها ساعت 11 تا 7 صبح . عصر ها 2 تا 4/5 و دوباره شب ها... البته امروز روز آخری بود که رفتیم بیمارستان به حول و قوه الهی! تازه خیلی در حقمان لطف کردند و گفتند 15 ام بیایید! وای که باورمان نمیشد و ما و این همه خوشبختی محال بود به واقع!

الانم مامی و ددی رفته اند خانه ی عمو بزرگه و من نرفتم چون به شدت خوابم می آید و دارم میمیرم! یعنی یک جوری شده که از خواب که بیدار میشوم باز خوابم می آید... فکر کنم دارم میمیرم!

از فردا صبح که بیمارستان نیست مامان باز هم پرچم داره نهضت ساعت 7 صبح خواهد بود یقینا ! ساعت 7 صبح بیدار شو کمدت را مرتب کن! 7 صبح بیدار شو اتاق را جارو بزن! 7 صبح بیدار شو میز کامپیوترت دارد خفه میشود از شلوغی! وای که 7 صبح بهترین ساعت برای شیشه پاک کردن است ! :|

امروز داشتم به مامان میگفتم که اصلا در تهران اینطوری نیستم. ظهر ها خوابم نمیبرد و شب ها دیر میخوابم و صبح ها هم زود بیدار میشوم! خانه ی شما قرص خواب آور است اصلا ! مسکن است! هی میگوید بخواب بیبی! بخواب! البته یک چیز دیگر هم میگوید... گلاب به رویتان البته! اگر دارید چیزی میخورید نگویم... ها؟ تعارف میکنید؟ مطمئنید؟ باشد میگویم! ... خانه ی اینها هی رفلکس رفتن به مستراح ترشح میکند! شاید باورتان نشود ! در تهران روزی دوبار هم آدم رغبت نمیکند برود به اتاق فکر ولی اینجا من یا خوابم با دارم فکر میکنم! به همین برکت که داشتید میخوردید قسم!

موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۹۴/۱۲/۲۶
Elanor :)

نظرات  (۱۲)

خوب شد که ثبت ش کردید. خیلی خوب بود :)))
پاسخ:
چاکر خانم :))
سلام:)
گفتی بیمارستان,حس همزاد پنداریم منفجر شد.خوشبختم همکار:)
پاسخ:
سلام :)

پزشکی میخونین؟
۲۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۴ شب های خاکستری
تنبل شدی مامان
پاسخ:
موافقم فرزندم  :)
منِ بدبخت لپ تاپمم آوردم جوار حرم
هم زیارت هم سیاحت هم ویرایش چکیده ها :((((( هم تکالیف درسیم :((((
دیگه فرصت چندانی برای خواب ندارم به واقع
پاسخ:
دوباره خوشااااااااااااا به حالت :(
۲۶ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۹ آبجی خانوم
:/
پاسخ:
چه شده است تو را ای بانو؟
خب کار تو بیمارستان سخته دیگه الانور . حالا بیشتر عادت میکنی عزیزممممممممممم
پاسخ:
خیلی سختههههههههههههههههههههههه

شما رو نمدونم. ولی من اگه در طول هفته هر روزو کم بخوابم، یهو پنج‌شنبه‌شب قضای همه‌خوابامو به‌جا می‌آرم! :)) شاید شمام این‌قد خستگی کشیدین این‌مدت که بدنتون این‌قد خوابالو شده. :دی
پاسخ:
چمدونم والللا !
چه خستگی ایه تموم نمیشه خووو :(
دانشگاه ما هم همین کارکردو رو من داره:))
پاسخ:
ینی میری دسشویی تو یونی؟ :))
آره:)
پاسخ:
عزیزم تسلیت صمیمانه ی منو پذیرا باش :دی
نه یعنی هی میگه اسلیپ هانی اسلیپ!:|
پاسخ:
نه میگه اسلیپ دیر ! :|
همینه که نمیرسی بیای جواب کامنتات رو ببینی دیگه ، خب خوابی همش :)))))
پاسخ:
نخیر شما ماراتون دارید مراعات حال بیماران رو نمیکنید! :دی
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۸ پلڪــــ شیشـہ اے
کم خونی ، کمبود ویتامین دی چیزی توی این مایه ها سراغت نیومده؟! البته خب با اون جریاناتی که شما از بیمارستان و درس و مشختون شرح می دید کمی تا قسمتی حق دارید! آدم مگه چه قد جون داره!
پاسخ:
وااااالا ! لا جون شدیم دیگه ! :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">