ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



دزدان ِ های بای ِ درمانگاه

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۵۶ ب.ظ

تو بخش مغز و اعصاب یه استادی داریم که خانم دکتر ِ جوان و زیبا و با اتیکتی هست. از اینا که بوی ادکلنشون تمام اتاق رو میگیره. از اینایی که مثل من اند !! :))))

با این خانم دکتر درمانگاه داشتیم. توی درمانگاه برای اتند یا همون دکتر ، یک لیوان چای ، یک لیوان نسکافه و یک بسته های بای ِ 8 تایی میارن! برای استاژر هایی هم که ما باشیم 4 تا چایی تو لیوان های مقوایی میارن! تو یک لیوان هم قند میریزن! :|

عرض میکردم. دو روز پیش با این خانم دکتر درمانگاه داشتیم. ایشون بر خلاف دکتر الف (که قبلا ذکر خیرشون بود) علاقه ی چندانی به سر و کله زدن با ما ندارند و اصراری ندارند که ما تو درمانگاه باشیم ولی خب دکتر الف تاکید کرده که حتما تو درمانگاه شرکت کنیم و حضور سرکار مفیوض شیم. اون روز یه ساعتی که از تایم درمانگاه گذشت خانم دکتر گفت بچه ها شما دیگه میتونین برین. ماهم گفتیم نه استاد ما هستیم در خدمتتون! دو سه بار دیگه تا آخر وقت این حرف رو تکرار کرد ولی خب ما طالب علم تر از این حرفها بودیم! آخر وقت که شد مریض آخر رو هم ویزیت کرد و اومدیم بیرون. مینا و ثمین بعد از منو دکتر و نرگس اومدن. تو راهرو بودیم که یه زن و شوهر مسن اومدن به اصرار که ما رو هم ببین و اینا. دکتر هم قبول کرد و برگشت سمت مطب. مینا و ثمین هم قبلش بدو بدو رفتن تو مطب. با خودم گفتم گیر عجب دیوونه هایی افتادیم به خدا ! ول کنید دیگه! ساعت 2 شد بیایید بریم. ولی خب اینا رفته بودن.

خلاصه سرتون رو درد نیارم. ویزیت مریض تموم شد و دکتر از اتاق رفت بیرون. من چشمم افتاد به بسته ی های بای ِ باز نشده ی رو میز. به ثمین گفتم بذار اینو بردارم بریم بخوریم! ثمین هم با دست جلو دهنشو گرفته بود که بلند نخنده! اومدیم بیرون و همینطوری از شدت خنده با مینا نمیتونستن حرف بزنن که دیدم وا حسرتا ! دکتر دوباره برگشت تو مطب تا نمیدونم چیو برداره! گفتم بدبخت شدیم! فک کنم برگشت های بای رو برداره! :| بعد از خنده های بلندتر اونا کاشف به عمل اومد که دفعه ی اول مینا های بای رو برداشته و بعد دیده استاد میخواد برگرده بدو بدو رفته گذاشته سر جاش!! ولی خب این دفعه دیگه خیلی دیر شده بوده! اینجاست که خواننده میگه دیگه دیره دیگه دیره! :)))

هیچی دیگه یه ارزن آبرو داشتیم که همون هم رفت! با خودش میگه اینا چقد گشنه اند بدبختا ! هی میگم بهشون برین نمیرن ها ! نگو نقشه داشتن برا همین های بای فکسنی !! :)) :|

بعد جالب اینجا بود که امروز دیگه بهمون نگفت برین! تازه عمق فاجعه جایی بود که بعد از اینکه خدمه براش چای و اینا اوردن گفت برا استاژر هامون هم بیارین!! :))) ولی خب برا ما که های بای نیوردن! :| تازه امروز هم ریسک نکردیم گذاشتیم های بای ه همونجا تو سینی بمونه! حالا ما اگه برمیداشتیم ده بار بعدش برمیگشت تو اتاق ولی امروز اصلا برنگشت دیگه! :|

بعد این چلمن ها هی به خودشون روحیه میدن هر ده دقه یه بار میگن : یعنی فهمید؟؟ نه نفهیمده!! :|

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۰۶
Elanor :)

نظرات  (۱۵)

۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۳ פֿـانم گــلآب
خخخخ
ما امشب  همراه  شام طالبی دادن 
معرکه گرفتیم سر طالبی !! گشنه ایم دیگه D:
پاسخ:
الان شام رو دادن ینی؟؟

بابا هنو که شب نشده :)))
ایول :)))
مرسی بابت این پست.
پاسخ:
:))
نه اصلا نفهمید :دی
آخه از های بای نمیشه گذشت اصلا :)))
پاسخ:
اره خدایی من خیلی دوست دارم! :))
۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۵۴ احسان خواجه مرادی
ایشالا که نفهمیده
مرحله بعدی سعی کنید نفری یه پیس از ادکلن خانم دکتر بزنید که تموم شه
ضمنا من سر در نیوردم بای چیه؟ خوردنیه؟ دوران ما فقط اسمارتیز بود و از این تی تاپ سالمین ها!
ضمنا برای اینکه  محبت خانم دکتر رو جبران کنید یه روز کیک یا شیرینی بگیرید برای همه...
پاسخ:
سرچ کنید تو گوگل "های بای" نشون میده :دی
حالا من های بای میبینم از زندگی سیر میشم، چه برسه به اشتهام :دی
پاسخ:
عه وا؟
چرا؟ های بای که خیلی خوبه :دی
۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۱ פֿـانم گــلآب
شام رو پنج و نیم تا هفت میدن 
ما هم وقتی یازده و نیم ناهار میخوریم این موقع وقت شاممونه D:
پاسخ:
اوه اوه! خیلی برنامه ناجوریه
حرفا می زنی! عمرا فهمیده باشه! (از این شکلک هایی مبهوت)
چقدرم خوشحال هستند دوستانتون !
اگه بعدا خودش های بای رو باز نکرد تعارفتون کنه! حالا ببین!
پاسخ:
دکتر الف خودش شخصیت داره باز میکنه تعارف میکنه :))

چقده زشته اگه فهمیده باشه :| :))
سلام من وبتون خیلیییی وقته دنبال میکنم وتمام پستاتون میخونم ،الانم فقط خواستم نظر بذارم بگم منم عاشق های بای هستم لامصب نمیدونم چجوریه که همه دوس دارن چون عاشق شکلاتم برا همین عاشق های بای هستم :))))))
من همیشه اینجا سرمیزنم ببینم پست جدید گذاشتین یانه ،خیلی نوشته هاتون دوس دارم انشالا موفق باشی نفیسه جان :)
پاسخ:
سلام. مرسی که روشن شدید :)
احتمالا از سومالی فرار نکرده بودید شما ها :)
پاسخ:
نه از همین دور و بر اومدیم :دی
نکنین زشته زشته
پاسخ:
ینی تا این حد؟ :دی
مرسی عالی بود
پاسخ:
:)
سلام
خیلی اتفاقی گذرم افتاد اینجا.و چقدر خوب!خیلی شیرین مینویسین.
نیمه شبی خواب رو از سرم پروند!
موفق باشید
پاسخ:
سلام. مرسی شما لطف دارید :)
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۳۷ کلنگ همساده پسر
بای زیادی شیرین نیست؟ من نهایتش اگه شکلات تلخ بود از این ژانگولرها میزدم! :))
پاسخ:
دیگه خداییش زیادی شیرین نیست. البته شکلات تلخ هم خوبه ولی تا 78% نه بیشتر :دی
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۵۶ پلڪــــ شیشـہ اے
اون قدر به ما توی اردوهای دانشگاه های بای می دادن که برام حکم بیسکوئیت ساقه طلایی داره. :|
پاسخ:
اردو؟؟؟؟ چه کلمه ی نا آشناییه برا من :دی :|
۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۵۹ پلڪــــ شیشـہ اے
:((

من فقط دلم برای اردوهای دانشگاه تنگ شده. :*(
پاسخ:
ما رو که حتی یه بار هم تا حالا اردو نبردن :(

ا راستی یه اردو قم جمکران با بسیج رفتم :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">