ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



دلم بارانیست... هوا هم همینطور...

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۵ ب.ظ

من زیر باران های زیادی دعا کردم... زیر هزار هزار قطره... خیلی سال است که هروقت در ضلع جنوب غربی این اتاق نشسته بوده ام و صدای قطره های باران بر کانال کولر را شنیده ام دویده ام پشت پنجره ، به تینیجری ترین حالت ممکن دستم را از پنجره بیرون برده ام و دقایق زیادی اتاقم سرد شده است و دستم خیس شده است و نگاهم را از آسمان برنداشته ام و لبانم جنبیده است...

از یک جایی و از یک روزی به بعد زیر باران های زیادی تو را خواسته ام... تو را برای خودم ، برای دلم ، برای چشمانم ، بازوانت را برای دست هایم از خدا تمنا کرده ام... شهر من شهر بارانی ای نیست اما به جرئت میگویم که دو سالی میشود بارانی در این شهر بدون نجوای خواستن تو به عاجزانه ترین شکل ممکن به زمین ننشسته است... به جرئت میگویم...

تو تا به امروز سهم من نبودی، سهم من تنها صداست و کلمه... حال آنکه من ادم صدا نیستم ... میدانی ؟ من ادم سکوتم... ادم های بصری و لمسی با ادمهای سمعی تفاوت زیادی دارند... بصری ها و لمسی ها نگاه را میفهمند... زبانشان زبان چشم است و آغوش و بوسه... بی کلام...

تو سهم من نبودی... من بارها و بارها قطره های زیادی را واسطه کرده ام برای به دست اوردنت ، برای داشتنت ، برای لمس کردنت... اما دیگر خسته ام... 

باران میبارد... نشسته ام در همان ضلع جنوب غربی اتاق و قطره ها پشت بر پشت هم به زمین مینشینند بدون اینکه به دستان دختری بیفتند که تو را میخواهد...

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۵
Elanor :)