ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



دگردیسی های ناجوانمردانه

يكشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۳ ب.ظ

زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری.

سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه دلش را باخت من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه بی رحم بود من بودم؟

زندگی جوری ادم رو عوض میکند که خودت هم باورت نمیشود تو بودی که انقدر صبور ، انقدر بی رحم، انقدر عاشق، انقدر بی احساس و انقدر سخت در روزهایش جلو امدی...

میدانید؟ برای من همیشه "من" تعریف شده است در دخترک احساساتی شاعر پیشه ی کم صبر و قرار دوران نوجوانی و بلوغ! حالا در روزهای بیست و سه سالگی باورم نمیشود که زندگی از من چه ساخته است!

باورم نمیشود آن من ارام اما بی قرار شده ام عاشق مردی که با دنیای نوجوانی هایم کیلومترها فاصله دارد. باورم نمیشود شده ام دختری که ٣٠ و چند روز است معشوقش را ندیده و روزها در اتاق های جراحی پرسه میزند و در اورژانس ها بریدگی های عمقی بخیه میکند و سوختگی های درجه دو را از سه افتراق میدهد و عصرها در تماس با معشوقش بلند بلند میخندد و شب ها روی تخت اتاقش در تاریکی و بی دلیل گریه میکند!

من این ها را باور نمیکنم!

به گمانم زندگی در دگردیسی آدمها زیادی تند میرود. هرکدام از ما حق داشتیم در مسیری قرار میگرفتیم که کمترین پارادوکس را با خودمان داشته باشد! بنظر من این همه تغییر و تحول در دنیایمان زیادی بی رحمانه است ، خصوصا وقتی من مان در همان روزهای نوجوانی جا مانده...

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۰۳
Elanor :)

نظرات  (۱۲)

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۸ پرتقالِ دیوانه
در مسیری که کمترین پارادوکس رو یا خودمون داشته باشه :(((
وای الانور
چقدر همذات پنداری کردم
پاسخ:
:(

البته من پزشکی رو واقعا دوست داشتم ولی خب این سیر زندگی اصلا چیزی نبود که با روحیات من سازگاری داشته باشه :/
۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۹ پرتقالِ دیوانه
لینک میکنم این پستت رو :)
پاسخ:
ممنونم از لطفت عزیزم :)
☹️👌🏻
فکر کنم راجع به خیلی ار ادما صدق کنه
پاسخ:
اره همینطوره ... :(
میدونی چیه الانور ؟ واقعیتش اینه که نسلهای اخیر چیزهایی دیدن و شنیدن و تجربه کردن که این دگردیسیها رو انقدر به تعجیل انداخته . وای اگه من بگم دوران طفولیت و کودکی و نوجوانیم چی فکر میکردم و حالا چی شد . یه جورایی زیادی زود بزرگ شدیم . الهی که دلت خوش باشه دختر جون . 
پاسخ:
بنظر من برخلاف حرفی که قدیمی ها میزنند و میگن اونا هم سن ما بودن خیلی رفتارهای بزرگتری داشتند ، نسل ما خیلی زودتر بزرگ شد...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۵ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
خیلی هم جامانده، آنقدری که چندین سال اخیر زندگیت وقتی به عقب نگاه میکنی فقط برای خودت و رفتارت تاسف بخوری:(
پاسخ:
فک کنم این پست همه رو یاد خاطرات بدشون انداخت ...
:(

عذر میخوام بچه ها...
چقدرررر این پستت به دلم نشست البت همه پست هات رو دوس دارم و میخونم :)

همیشه اونجور که ما میخوایم پیش نمیره یا بلعکسش میشه ایشالا درس میشه عزیزم:)


پاسخ:
مرسی عزیزم لطف داری :)

اره دیگه بازی روزگاره...
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۶ ستاره عبدالمیری
روزهای سخت اما قشنگ
روزی میرسه که شاید حسرت همینروزها رو داشته باشی
پاسخ:
امیدوارم :)
آی گفتی...
پاسخ:
...
شاید باورت نشه اما من مدتیه هر لحظه با خودم اینا رو.تکرار میکنم فقط میدونم دیگه ازم.هیچی نمونده شدم یه ادم دیگه. فقط میدونم باید نفس کشید حتی شاید ماه هاست خیابون رو هم ندیدم و به خاطر شرایطی که برام پیش اومده فقط توی خونه ام و مدام میگم من کی هستم اصلا من کی بودم. خیلی سخته خیلی. خدا خودش به داد دل هممون برسه.
پاسخ:
امیدوارم شرایط بهتر بشه... هرچه زودتر...
دقیقاااا
هیچ کس پدر و مادر ادم نمیشه هیچ جا هم خونه بابا نمیشه. اینو وقتی ازدواج میکنیم بیشتر میفهمیم
پاسخ:
اره نمیدونم چه اتفاقی میفته بعد ازدواج که ادما سر عقل میان در این رابطه...
نفیسه جان میشه لینک های قبلی دوستان رو دوباره تو وبت بذاری ممنونم ازت عزیزم
پاسخ:
نه عزیزم در توانم نیست و چون وقتشو نداشتم لیست رو ادیت کنم حذفش کردم اصلا 
واقعا زندگی از ادم یه مرد میسازه ...
یه کوه 


پاسخ:
... :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">