ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس های نو... به جای تمام اینها کلمه مانده و حرف. دلتنگی مانده و اشک. انتظار مانده و تردید. شب های امتحان مانده و عصر های به قول خودم پُست امتحان!

داشتم به همین چیزها فکر میکردم... بیشتر از همه به این تخت! این تخت مظلوم تک نفره ی ساکت. این تخت که پنج سال است بیشتر از هر کس دیگر با من بوده! پا به پای من در آن سالها جوانی کرده. درس خوانده. استرس کشیده . فکر کرده... پا به پای من ساعتها به سقف خیره شده. حرف نزده... پا به پای من در تمام روزها و شبهای بیماری آقای پدر اشک ریخته و دستمال پشت دستمال در سطل زباله انداخته... پا به پای من در تمام شبهای قبل از ازدواج فکر کرده و حالش بد بوده .... پا به پای من عاشقی کرده . دلتنگ شده . بالشت و ملحفه اش از اشک خیس شده... و حالا در این روزهای بی تفاوتی و انتظار و انتظار و انتظار ، این تخت پا به پای من دارد سکوت میکند...

داشتم به این فکر میکردم که ما آدمها خیلی چیزها را به اشیا مدیونیم... خیلی جاهای زندگی و خیلی صحنه هایی که از چشمان بقیه مخفی مانده اند... ما آدمها خیلی خاطرات و حرفها و فکر ها را با اشیا شریک هستیم...


*صدای مهدی احمدوند

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۵
Elanor :)

نظرات  (۱۳)

سلام عزیزه دلم. واقعا همینطوره. منم دو سال میشه که به اتاق عقبی خونه ی مادرشوهر مدیونم . خیلی وقتها تنهاییمو اونجا با اون سر کردم 
پاسخ:
سلام بانو :)
امان از این اتاق های یک نفره...
هیچی دیگه! اوضاع طوری شده که با تخت و کمد حرف می‌زنی! از نظر من دیگه کاملاً از دست رفتی! :دی
اما از شوخی گذشته، خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. چون خودمم این حسو تجربه کرده‌م. می‌فهمم...
پاسخ:
میبینی تو رو خدا ؟ دختر مردم پاک خل شده! :دی
۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۴۶ یا فاطمة الزهراء
اکثریت بیشتر رازهاشون رو تخت خواب شون میدونه :) 
زندگی به من نشون داد اشیا خیلی وفا دار تر از ادم ها هستند ..
مثلا چند تا رژ لبی که روز عقدم خریدم هنوز هستند او ادم نیست ...
پاسخ:
آبانم :((
در مورد اشیا که نه، ولی وقتی برای اولین بار داشتیم از خونه ی قدیمی مون اسباب و اثاث کشی می کردیم، این حس عجیب آزارم داد...واقعا تا مدت ها توی خونه جدید مثه افسرده ها بودم....خیلی بد بود و اصلا باورم نمیشد :(
چیز میز زیاد میریزم دور...یا مثلا عوض میکنم یا اینکه اکثرا اگه خیلی قدیمی باشن میرن توی انباری :|
پاسخ:
اره خونه که اصلا فاجعه است... خاطرات خیلی ادمو اذیت میکنه... خصوصا خاطرات بچگی...
من حتی به ماشین هم تعلق خاطر دارم !! :))
البته اصلا آشغال جمع کن نیستما خصوصا در مورد لباس ولی خب بعضی چیزا رو نمیشه فراموش کرد...
۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خیلی خاطرات هستند بین ما و یه سری از اشیا!
پاسخ:
خاطراتی که فقط ما و اون شی ازشون مطلعیم...
جز قشنگترین پستات بود.. 
پاسخ:
مرسی عزیزم :)
۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۰ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چقدر اینا رو درک می کنم، یکساله توی اتاقم حبسم
پاسخ:
:(
چقدر حس های قشنگ توی این پست بود:(
پاسخ:
حالا چرا غمگین پس؟ :)
ور ایز مای کامنت؟
پاسخ:
تایید نکرده ندارم :/
من دو هفته س منتظرم کامنتم تایید شه:| نیومده بود تمااااام مدت؟!
پاسخ:
خب دختر گلم عزیز دلم بنده ایا مرض دارم کامنت تو رو تایید نکنم ؟ :))
حالا چی نوشته بودی؟ :دی
آخه پست هم نمیذاشتی:-"
گفته بودم برو ماگ بخر واس خودت، مگه سلول انفرادیه اون اتاق:|
پاسخ:
ماگ هم که میخرم باز عین دیوونه ها میبرم تهران :/ دوست ندارم چیزی اینجا باشه! خودمم نمیدونم چرا البته ://
۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۰۰ مستر نیمــا
این عنوان لعنتی این پستو خیلی دوس دارم! بدجور!!!
پاسخ:
منم همینطور :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">