ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری

از رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن...

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

قصه فقط اونجاش 

که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه:

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"


نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.

  • موافقین ۲۳ مخالفین ۰
  • دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ
  • Elanor :)