ضربان ِ لبخندهایت

از هرچه در خیال ِ من آمد نکوتری



از رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن...

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

قصه فقط اونجاش 

که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه:

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"


نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.

موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۵
Elanor :)